ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





User Tag List

صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 40
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2013/08/30
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    351
    1,007
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    94 Thread(s)

    گزارش دانهیل با کاوه + داستان گیر کردن شب تا صبح تو جاده

    تو این گزارش روش نوشتن رو تغییر دادم رمان گونه خفن الودش کردیم به قول خارجکی ها ویت اوت پیکچره ولی کاملا دون به دون اتفاقات واقعی است می نویسم بلکه عبرتی شود برای ایندگان پنجشنبه شب بود که استارت قرار برنامه دی اچ المانتینی رو با اقا کاوه و خانم فراهانی (دوستان قدیمی تر بایک بیست می شناسن) زدیم به حامدم زنگ زدم که قرار بر این شد عموش با وانت بیاد ما رو ببره که چی از این بهتر
    صبح جمفه: دی اچم ترمزش به ... رفته بود دیروز هم از کاوه گفته بود مسیرش خیلی سادس! منم ترنس ورداشتمو زدم بیرون کلاه دی اچ سرم بود داشتم کوچه رو میومدم پایین که دیدم کوچه رو بستن بنا هم تو سه سانتی من وای ساده بود زل زده بود تو چشام احتمالا با خودش می گفت این چه موجودیه دیگه !!!!

    قبل اینکه به خواد حمله کنه ما رو بندازه تو باغ وحش فلنگو بستیم
    می رسم سر قرار وانت و می بینم با حامد که توش داره بال بال می زنه فکر کنم به من اشاره می کنه بله گاومون زایید نگو اینا اسباب کشی داشتن به کرج اسبابا رو گذاشتن پشت مارم انداختن بالا در یک فضای 30 در 20سانت به صورت سامورایی چپیدیم تو هم وسط بارها چرخارم انداختیم بالا منم تمرین قبلی زانوم اسیب دیده بود دیگه نور علی نور شد دهنی از ما صاف شد
    یک ساعت بعد سر قرار بودیم با کمی تا قسمتی بدبختی کاوه رو پیدا کردیم چرخا رو انداختیم بالای وانتشون و به سمت اول مسیر

    اوایل مسیر عالی بود گرچه با بازیه 14سانت یکم اذیت می کرد ولی لذت بخش بود شیب نسبتا خوب با سرعت بالا گوله کردیم تا یه نیم ساعت هر پنج دقیقه مجبور می شدیم وایسیم تا حامدم برسه تا اینکه تازه مسیر شروع شد همون مسیر اسونه!...
    شیب تقریبا 80 درجه سنگ ریزه های فوق العاده زیاد و تیز و علف ها و خار هایی که روی سنگ ها رو پوشونده بودن انگار استتار کردن و یه گوشه واست کمین گذاشتن که صاف بزننت زمین ترمز و شیش انگشتی چسبیده بودم صدای ناله هاش میومد انگار داشت روغن گریه می کرد دستای خودمم خسته شده بود فشار و ضربه های سنگ ها نمی ذاشت روی پدال بند بشم اجب غلطی کردم با دی اچ نیومدم هنوز یه سوم راهم نیومدیم دارم پاره می شم همین جوری تو این فکرا بودم که یدفه یه چیزی مثل فشنگ از بقل گوشم رد شد حامد بود که از بالا کنترل نکرده بود و با سرعت داشت میومد پایین ترس و تو چهرش می تونستم ببینم پاهاش داشت به شدت میلرزید و یه راست می رفت ته دره صدای داد کاوه بلند شد که چرخو بزن زمین بزن زمین که روی تخته سنگ کله کرد و محکم خورد زمین
    وقتی رسیدیم بالای سرش هنوز داشت خاک بلند می شد کلاهش 20متر پایین تر افتاده بود دو تا انگشتش به حالت خیلی بدی غرق خون بود نشسته بود و خیره شده بود انگار هنوز تو شکهکاوه مثلا اومده بود دلداری بده می گفت اگه کلاه نداشت عمرا زنده می موند اوه اوه انگشتاتم که شیکسته اینقد این بشر روحیه می داد من خالی کرده بودم دیگه اون بدبخت که جای خود داره خلاصه گفتیم پاشو بریم نمی شه همین جا بمونیم فقط یه بند داشت ناله می کرد می گفت کمرم درد می کنه نمی تونم تکون بخورم
    هوا داشت تاریک می شد با چرخ با سرعت زیاد 45 دقیقه تا یه ابادی راه داشتیم وسط کوه ها که مسیرش هیچ اسمی هم نداره نمی شد به اورژانس ادرس داد تازه اصن نمی شد اون راهو بیان بالا جایی واسه فرود هلیکوپتر هم نبود وضعیتمون شده بود مثل این فیلم ترسناکا (یه برنامه بود من چگونه زنده هستم یارو میومد اتفاقاتی که براش افتاده رو تعریف می کرد بعد خودش تعجب می کرد چجوری زندس)

    کاوه گفت هیچ راهی نداره و باید پاشی اروم اروم راه بیای پا نشی من ول می کنم می رم یکم خندیدیم ولی دیدیم نه مثل اینکه قضیه جدیه
    با کلی اه و ناله و بدبختی تا یه جایی اوردیمش چرخارم نوبتی یکی یکی می رفتیم می اوردیم افتاب داشت غروب می کرد که تصمیم بران شد که راحله خانوم پیش حامد بمونه من و کاوه بریم کمک بیاریم مسیر چوخ تکنیکی به اندازه یه تایر چرخ جا واسه حرکت پایینم دره منم گرخیده بودم که حالا واسه خودمون یه اتفاقی نیوفته بعد از نیم ساعت رسیدیم جاده چالوس 15کیلومتری کرج هوا کاملا تاریک شده بود

    روبروی یه رستوران چرحا رو گذاشتیم منتظر تا بالاخره بعد از یه ربع دو نفر از اورژانس اومدن تا فهمیدن قضیه چیه گفتن اینکه کار ما نیست زنگ بزنید حلال احمر و گذاشتن رفتن حالا کاری نداریم حلال احمرم اومده بود می گفت زنگ بزنید اورژانس کوهستان این کار ما نیست ولی به هر زور و ضرب کاوه باهاشون رفت که جاشون و رو پیدا کنن منم تو یه رستوران موندم کنار وسایل و چرخا
    تاریکیه هوا جاده رو فوق العاده ترس ناک کرده بود تا چند کیلومتری اثری از موجود زنده نبود فقط یه رستوران با صاحاب پیرش و هر از چنگاهی چند تا ماشین که با سرعت حرکت می کردن نشسته بودم تو رستوران از یه طرف شارژ گوشیم داشت تموم می شد از یه طرف از خونواده زنگ کش

    می شدم از یه طرف دیگه هم با کاوه در ارتباط بودم مثل اینکه حلال احمر هم نتونسته بود کاری کنه و مجبور شده بودن با چندتا الاغ و قاطر برن سراغشون
    ساعت حدودای 10 شب بود که رستورانیه هم کرکره رو کشید پایین گفت شماره منو داشته باش مشکلی بود زنگ بزن بیام منم با خودم می گفتم اخه تو چه کمکی می تونی بکنی ولی واسه اینکه ناراحت نشه شمارش رو گرفتم تشکر کردم و رفت
    حالا نصف شب تنهای تنها هم دمم شده بود منقل کنار حیاط رستوران به خودم که اومدم فهمیدم یه نیم ساعتی هست دارم باهاش (منقله) حرف می زنم هرچی هم به کاوه زنگ می زدم انتن نمی داد تا بعد از یه ساعت سر و کلشون پیدا شد خستگی و ترس از چهرش می بارید مشخص بود تجربه همچین اتفاقی رو نداشته درواقع هیچکدوممون نداشتیم تا رسید بالا چرخ حامد رو گذاشت گفت الان با امبولانس میارنش و چون حامد زیر 18 بود و این اتفاق مسئولیت درست می کرد فوری جیم شدن
    من موندم با دو تا چرخ وسایل پر و پخش و تنهاتر از قبل زنگ زدم به حامد نمی دونم لرزش صدام از ترس بود یا عصبانیت فقط داد می زدم که چرختو ول می کنم اینجا و می رم با کلی التماسش حاضر شدم وایسم کنار جاده ماشین بگیرم چرخا رو ببرم چون امبولانس وسایلش رو نمی برد بعد از چند دقیقه امبولانسه از تو جاده خاکی پیچید و نگفت تو الان این وقت شب اینجا نه م نه گازو گوله کرد و بای بای

    چند دقیقه نشستم حاج و واج اینور اونور و نیگا می کردم وضعیت برام قابل درک نبود نمی تونستم هضمش کنم هوا سر بود با لباس استین کوتاه به غیر از یه دونه لامپ بالای سرم هیچی تو جاده دیده نمی شد هیچی واسه خوردن هم نبود و فقط ماشینا که با سرعت حرکت می کردن یه لحظه تمام فکرم رو متمرکز کردم باید احساسات رو کنار می ذاشتم وضعیتی که توش بودم رو فقط تو فیلما دیده بودم حتی خاطره ی مشابهی از کسی نداشتم که یه لحظه یادم افتاد شماره!!!فوری گوشیم رو دراوردم و زنگ زدم به صاحاب رستوران ماجرا رو براش تعریف کردم بعد چند دقیقه سر و کلش پیدا شد

    به چندتا از دوستاش زنگ زد هیچ کدوم یا برنمی داشتن یا ماشین نداشتن از اونور از خونه من تلفن کش می شدم اعصابم به کل نابود شده بود با ناامیدی کنار جاده دست تکون میدادم ماشینا هم تا منو می دیدن حس انسان دوستیشون گل می کرد یه بوق ممتد واسم می زدن و پاشون رو می ذاشتن رو گاز اوضاع قاراشمیشی بود سرمای هوا هم هر لحظه بیشتر می شد تقریبا هیچ خونی تو رگام حس نمی کردم با خودم می گفتم یعنی تو معروف ترین و شلوغ ترین جاده منتهی به پایتخت یه کشور تو روز تعطیل که از همه وقت شلوغ تره حتما ادم باس کنار جاده تلف شه تا بیان جنازش رو یه جا اون گوشه ها چال کنن تازه اونم اگه لطف کنن بیان

    زنگ زدم پلیس راه می گفت تا ساعت 4صبح جاده یه طرفس خوب خوبه لااقل یه گزینه اضافه شد می تونستم تا چهار صبح وایسم جاده دو طرفه شه که ماشینا بیان بتونم ماشین بگیرم!!!!
    زیر لب یه بند ناسزا می گفتم نمی دونستم به کی باید لعنت بفرستم ولی تنها چیزی که ارومم می کرد فحش دادن بود شماره امداد خودرو رو از 118 گرفتم پشت سر هم تکرارش می کردم تا دارم شماره رو می گیرم یادم نره
    ــ الو امداد خودرو
    ــ بله بفرماییندو ساعت داستان رو تعریف کردم اخرش گفت
    ــ ماشینتون خراب شدهــ نه می گم با چرخ کنار جاده گیر کردم
    ــ مدل ماشینتون چیه دیگه واقعا جوش اوردم با عصبانیت گفتم فارسی بلدی یا ترکی باشاریسان؟!ا
    خرش به یارو حالی کردیم قضیه چیه گفت ما فقط برای ماشین میایم و قط کرد

    زنگ زدم به پلیس داشتم داستان رو واسه این یکی تعریف می کردم که لااقل این یه ماشین بفرسته فکر کرد سرکاریه وسط صحبتام قطع کرد ساعت 12نصف شب بود سرما از یه طرف شارژ گوشیم هم داشت تموم می شد صاحاب رستورانم داشت جم می کرد که بره هنوز درک نمی کردم من اون موقع شب اونجا چیکار می کردم دوست داشتم مثل اکثر اوقات پاشم ببینم فقط یه کابوس بوده و هنوز سه ساعت وقت برای خوابیدن دارم تا رفتن به مدرسه ولی خوب واقعیت چیز دیگه ای بود
    زنگ زدم به حامد و هرچی فحش بلد بودم نثارش کردم گفتم چرختو می ندازم همینجا و می رم که گفت به عموم زنگ می زنم بیاد دنبالت

    بعد چند دقیقه عموش زنگ زد ادرس رو چپل چلاقی بهش دادم و راه افتاد منم یه گوشه منتظرش شدم در همین حین یه اقایی اومد نشست حسابی ذوق زده شدم یه چند ساعتی بود اثری از بشر اونجا ندیده بودم با هم اشنا شدیم اسمش محمود بود قیافش زار می زد معتاده ولی خوب ادم بدی نبود اونم دنبال ماشین بود تا بره کرج یه یه ربع نیم ساعتی رفت با ماشینا کشتی گرفت دید نه نمی شه کسی سوارش نمی کنه اومد دوباره نشست
    گفت اولین بارته تو جاده می مونه گفتم اره گفت معلومه حسابی ترسیدم ولی نباید ترسمو نشون بدم و اینکه خودش چندبار مجبور شده تو جاده تا صبح بخوابه!!!
    وضعیت به اون چیز تو چیزی اینم هی روحیه می داد من کم مونده بود سکته ناقص بزنم

    ساعت 1:30 دقیقه شب گوشیم زنگ خورد عموی حامد بود می گفت راه رو بستن نمی تونه بیاد بالا تازه یادم افتاد الکی دلم خوش شده ولی گفت اگه یه قسمت جاده رو بیاین پایین می تونه چالوس رو دور بزنه بیاد پیشمون یه نیگا انداختم دو تا چرخ داشتیم تیوپ من پاره شده بود چرخ حامدم نصف زینش مثل کره بریده بود پدالشم پیچیده بود با یه معتاد کنار جاده چالوس چاره ای نبود چرخ خودم و دادم بهش و اروم از کنار جاده راه افتادیم

    من همش نگران بودم چرخمو نپیچونه بره با استرس سعی می کردم ازم فاصله نگیره تو تاریکیه مطلق ماشینا از یه متریمون با صدتا سرعت حرکت می کردن صدای ابشارم بدتر از قبل خوف می نداخت تو دل ادم همش می گفتم چرا تموم نمی شه این وضعیت لعنتی
    بعد نیم ساعت رسیدیم سرقرار کنار یه جاده خاکی که از جاده یکم فاصله داشت چسبیده به رودخونه روی یه پل قدیمی دیگه واقعا از فیلم سینمایی ام رد کرده بود از شدت ناراحتی و عصبانیت خندم گرفته بود و تنها کاری که تو اون شب سرد می تونستم بکنم انتظار بود
    ساعت 2:30 نصف شب نور چراغ هر ماشینی که می دیدم به امید اومدن عموی حامد می دویدم سمتش ولی می فهمیدم اون نیست حس کسی رو داشتم که تو بیابون برای پیدا کردن اب دنبال سراب می دوه داشتم با خودم فکر می کردم مگه می شه از بدتر هم که دیدم بله می شه یه سربازه داره میاد سمتمون به دو متریم که رسید نور چراغ قوه رو انداخت تو چشام نمی تونستم ببینمش نمی دونستم منظورش از این کار چیه یه نیگا به محمود کرد بهش گفت معتادی گفت نه رو به من کرد و گفت تو چی؟!دیگه واقعا داشت دود از سرم بلند می شد می خواستم بگم اره اصن من مجرمم یه نفرم کشتم یه عملیات انتحاری هم انجام دادم بیا من و بگیر ببر تهران تا اونجا من به همه چی اعتراف می کنم اخر بعد از کلی تفتیش کیف و جیب و تست الکل بیخیال شد گذاشت رفت منم شروع کردم به قدم زدن بلکه یکم از سرمای بدنم کم بشه ساعت 3نصف شب بالاخره وانت رو دیدیم گفتم دیگه تموم شد بارارو گذاشتیم بالا نشستم تو ماشین که دیدیم بله سویچ تو بارا افتاده گم شده یه نیگا انداختم به اسمون تو دلم به خدا گفتم تو رو وکیلی این شوخیا چیه با ما می کنی ول کنم نیستی

    بعد از یه ربع گشتن و بارها رو خالی کردم سوییچ پیدا شد محمودو کرج پیاده کردیم و راه افتادیم سمت تهران ساعت چهار صبح رسیدم خونه همه نشسته بودن منتظر من رفتم افتادم رو تخت هنوز باورم نمی شد چه اتفاقی افتاده و باورم نمی شد که بالاخره تموم شد مثل یه کابوس بود یه کابوس خنده دار که نفهمیدم چیجوری شروع شد چیجوری تموم ولی تنها چیزی که برام مهم بود این بود که بالاخره تموم شد
    ویرایش توسط mSafdel : 2014/10/22 در ساعت 12:54
    If You Can Dream It, You Can Do It
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2013/11/13
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    284
    638
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    121 Thread(s)
    محمد از این داستان سرکاریاس یا جدیه؟
    خیلی دیگه خارجی شد ... ینی من اونجا بودم به ... سربازه میذاشتم زنگ میزدم 110 فحش میدادم.
    شهید احمدی روشن شهید هسته ای بوده یه شب دیر میرسن شهر میخواسته بره خونه کلید نداشته همه هم خواب بودن ... رفیقش هم بوده شبم خیلی سرد بوده اینا میرن روی نیمکت پارک میخوابن میان اینا رو میگیرن میبرن بازداشگاه میگه بابا بذارید امشب رو همینجا بخوابیم جا نداریم.
    این مواقع دهن آدم به ... میره.

    - - - - - - - - - -

    همه داستان خوندم ... ریخت خدایی نمیدونم جا تو بودم چیکار میکردم.
    شاید از بسی که زنگ میزدم نیرو انتظامی فحش میدادم میومدم دستگیرم کنن ...

    متأسفانه انتظامی هم نیس افتضاحیه ...
  3. #3
    تاریخ عضویت
    2013/08/30
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    351
    1,007
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    94 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط Chivalrous نمایش پست ها
    محمد از این داستان سرکاریاس یا جدیه؟
    خیلی دیگه خارجی شد ... ینی من اونجا بودم به ... سربازه میذاشتم زنگ میزدم 110 فحش میدادم.
    شهید احمدی روشن شهید هسته ای بوده یه شب دیر میرسن شهر میخواسته بره خونه کلید نداشته همه هم خواب بودن ... رفیقش هم بوده شبم خیلی سرد بوده اینا میرن روی نیمکت پارک میخوابن میان اینا رو میگیرن میبرن بازداشگاه میگه بابا بذارید امشب رو همینجا بخوابیم جا نداریم.
    این مواقع دهن آدم به ... میره.

    - - - - - - - - - -

    همه داستان خوندم ... ریخت خدایی نمیدونم جا تو بودم چیکار میکردم.
    شاید از بسی که زنگ میزدم نیرو انتظامی فحش میدادم میومدم دستگیرم کنن ...

    متأسفانه انتظامی هم نیس افتضاحیه ...
    ریز به ریز مطالبی که گفتم اتفاق افتاد یه ذره هم اغراق توش نبود
    بله اینه وضعیت کشور گل و بلبل خوبه تازه توی شهرستان دور افتاده نبودیم وگرنه معلوم نبود الان کجا بودیم
    If You Can Dream It, You Can Do It
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2013/11/13
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    284
    638
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    121 Thread(s)
    یه کاری میکردم دو سوته بیان سراغم با هلکوپتر هم بیان رو کوهم بیان ...
    این داستان مال کی بود حالا؟
    یکی مجروح بود اونای دیگه برا چی رفتن دهن سرویسا یکیشون میرفت یکی دیگشون میموند لااقل ...
    حال اون بنده خدا چطوره؟
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2013/04/12
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,122
    1,229
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    29 Thread(s)
    داستان کاملا واقعیه
    این بنده خدا همون شب به من هم زنگ زد منتها هرچی فکر کردم کسی پیدا نکردم که ماشین داشته باشه
    عکس اون چرخ ترکیده رو هم دیدم
    خدایا چرخ خوب هم که رسوندی یه دوشاخ مانیتو هم برسون!![Only registered and activated users can see links. ]
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2013/08/30
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    351
    1,007
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    94 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط Chivalrous نمایش پست ها
    یه کاری میکردم دو سوته بیان سراغم با هلکوپتر هم بیان رو کوهم بیان ...
    این داستان مال کی بود حالا؟
    یکی مجروح بود اونای دیگه برا چی رفتن دهن سرویسا یکیشون میرفت یکی دیگشون میموند لااقل ...
    حال اون بنده خدا چطوره؟
    داستان ماله اخرای شهریوره امساله حاله اون بندخدا هم فقط دوتا انگشتاش و کمرش به ... رفت که حدود سه ماه از میادین دور
    If You Can Dream It, You Can Do It
  7. #7
    تاریخ عضویت
    2014/06/08
    محل سکونت
    isfahan
    نوشته ها
    279
    561
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    13 Thread(s)
    خیلی جالب بود،خدا را شکر که همه چی ختم به خیر شد.
    خیلی سختی کشیدی اما همین تجربه ای میشه که 1عمر میمونه و فراموش نمیشه.
    وقتی ادم اینجور جاها میره که احتمال حادثه و خطر هست بهترین کار اینه که از اولش با یکی تو شهر در تماس باشی و گزارش از وضعیتت بدی.
  8. #8
    تاریخ عضویت
    2011/05/05
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,610
    8,312
    Mentioned
    60 Post(s)
    Tagged
    199 Thread(s)
    آقا محمد گزارش بسیار هیجان انگیز و آموزنده ای بود. ممنون
    درس اول: با هرکسی نمیشه رفت مسیرهای سخت. اگه مسیرهای سخت می خوایم بریم حتما توانایی ها و مهارت همراهانمون رو بسنجیم و مطمئن باشیم که توانایی رکاب زدن تو اون مسیر رو دارن
    درس دوم: همیشه قبل از برنامه تاکید کنیم که مسئولیت هرکسی با خودشه. این خیلی مهمه که تاکید کنیم هرکس با اختیار و علاقه خودش تو برنامه شرکت می کنه و هر اتفاقی هم که براش بیفته مسئولش خودشه
    درس سوم: با هرکسی نمیشه رفت تمرین! راستش از اینکه دوستاتون (که میدونم حرفه ای هم هستن) شما رو تنها گذاشتن خیلی متعجب شدم!!! وقتی گروهی میرید مسیر هر اتفاقی چه خوب چه بد بیفته باید گروهی عمل کنید. اصلا بحث مسئولیت در قبال خانواده نیست، مسئولیت در قبال رفاقت و همنوع منظورم هست.
    هرچند شما هم هر از گاهی یه لرزه ای به تن اون بنده خدای حادثه دیده انداختید ولی دمت گرم که تا آخرش باهاش موندی

    درس چهارم: مهمترین درس اینه که بدونیم که باید در هر حالتی خونسردی خودمونو حفظ کنیم. اینطوری بهتر میتونیم فکر کنیم و تصمیم بگیریم و عمل کنیم.

    امیدوارم که درس عبرتی برای همه ما بشه و از این به بعد برای هیچ دوچرخه سواری اتفاق بدی نیفته
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]

    The world looks different from a bike

  9. #9
    تاریخ عضویت
    2014/02/01
    محل سکونت
    گیلان _ لنگرود ..
    نوشته ها
    83
    311
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    17 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط mSafdel نمایش پست ها
    آقا محمد گزارش بسیار هیجان انگیز و آموزنده ای بود. ممنون
    درس اول: با هرکسی نمیشه رفت مسیرهای سخت. اگه مسیرهای سخت می خوایم بریم حتما توانایی ها و مهارت همراهانمون رو بسنجیم و مطمئن باشیم که توانایی رکاب زدن تو اون مسیر رو دارن
    درس دوم: همیشه قبل از برنامه تاکید کنیم که مسئولیت هرکسی با خودشه. این خیلی مهمه که تاکید کنیم هرکس با اختیار و علاقه خودش تو برنامه شرکت می کنه و هر اتفاقی هم که براش بیفته مسئولش خودشه
    درس سوم: با هرکسی نمیشه رفت تمرین! راستش از اینکه دوستاتون (که میدونم حرفه ای هم هستن) شما رو تنها گذاشتن خیلی متعجب شدم!!! وقتی گروهی میرید مسیر هر اتفاقی چه خوب چه بد بیفته باید گروهی عمل کنید. اصلا بحث مسئولیت در قبال خانواده نیست، مسئولیت در قبال رفاقت و همنوع منظورم هست.
    هرچند شما هم هر از گاهی یه لرزه ای به تن اون بنده خدای حادثه دیده انداختید ولی دمت گرم که تا آخرش باهاش موندی

    درس چهارم: مهمترین درس اینه که بدونیم که باید در هر حالتی خونسردی خودمونو حفظ کنیم. اینطوری بهتر میتونیم فکر کنیم و تصمیم بگیریم و عمل کنیم.

    امیدوارم که درس عبرتی برای همه ما بشه و از این به بعد برای هیچ دوچرخه سواری اتفاق بدی نیفته
    درسته..همسفر خوب اونم در سفر با دوچرخه خیلی مهمه...چون با داشتن ی همسفر بد تمام فشارا روی اعضای دیگه گروهه..واسه منم از این اتفاقا افتاده...ولی بعدش عهد کردم دیگه با اون شخص سفر نرم
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2011/03/19
    محل سکونت
    بوشهر
    نوشته ها
    1,591
    10,291
    Mentioned
    30 Post(s)
    Tagged
    265 Thread(s)
    داستان جالب و خوفناکی بود میتونه درس عبرت برای همه ما باشه البته شاید این مشکل برای رشته های شما پیش بیاد ولی باید تمام دوستان به این مسایل دقت کنند.
    خدا جون ما همه مسافریم
    مسافر رویاهامون
    خودت یه کاری کن همه رویامون تو همین روزها به حقیقت نزدیک بشه
    نمیدونم امروز ، فردا ، و شاید هم پس فردا......
    My Blog : [Only registered and activated users can see links. ]g.ir
    Fb :[Only registered and activated users can see links. ]


  11. #11
    تاریخ عضویت
    2013/12/06
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    329
    1,026
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    55 Thread(s)
    آقا اصل موضوع اینه:
    کسی رو که نمیشناسید برای بار اول مسیر نبریدش.
    البته این تجربه رو خود کاوه باهام درمیون گذاشتا. حسابی هم شاکی بود لامصب.
    لطف مکرر میشه حق مسلم
  12. #12
    تاریخ عضویت
    2011/10/15
    محل سکونت
    خرم آباد
    سن
    41
    نوشته ها
    357
    1,267
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    11 Thread(s)
    تکلیف خانومه...و اون دوتا چرخ دیگه چی شد؟......دوتاش که پیش شما بود؟
    تن بی ورزش جسم بی ارزش است
  13. #13
    تاریخ عضویت
    2013/09/27
    محل سکونت
    ShahrooD-TehraN
    نوشته ها
    2,250
    5,371
    Mentioned
    6 Post(s)
    Tagged
    101 Thread(s)
    داداش خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم....
    داشتم میخوندم اینجوری بودم

    اون قضیه ی آقا کاوه و عدم توانایی در کنترل برای منم پیش اومده...ولی خب جمعش کردم نذاشتم به زمین خوردن بکشه...و البته خیلی حس بد و ترسناکی داره که تا حسش نکنی نمیفهمی چی میگم...احساس میکنی همین الآن میخوای بمیری و همش منتظر یه زمین خوردن و به فنا رفتنی...ولی خب خدا با من بود زمین نخوردیم خداروشکر..
    دردم از بایک است و درمان نیزهم...................دل فدای او شده جان نیز هم


    mehdi77 On PinkBike
  14. #14
    تاریخ عضویت
    2013/12/06
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    329
    1,026
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    55 Thread(s)
    درسته..همسفر خوب اونم در سفر با دوچرخه خیلی مهمه...چون با داشتن ی همسفر بد تمام فشارا روی اعضای دیگه گروهه..واسه منم از این اتفاقا افتاده...ولی بعدش عهد کردم دیگه با اون شخص سفر نرم
    منو میگه ها

    منم همینطور
    لطف مکرر میشه حق مسلم
  15. #15
    تاریخ عضویت
    2013/12/24
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    402
    1,515
    Mentioned
    3 Post(s)
    Tagged
    26 Thread(s)
    ممنون از اینکه گزارش رو نوشتی. همیشه باید گزارش حوادث رو دقیق خوند. خیلی چیزها میشه ازش یاد گرفت.
    تک تک خط هاش آموزنده هست اما برای نویسنده یه خاطره بد رو زنده میکنه.
    خوشحالم که کار به جاهای بدتر نکشید.

    اطلاعات ناقص از مسیر، عدم امادگی افراد شرکت کننده، همسطح نبودن اعضاء از نظر فنی، اتفاقات پیش بینی نشده، تصمیمات اشتباه، کمبود امکانات و ... .اینا همش در کنار هم میتونه احتمال حادثه رو زیاد کنه. به خصوص تو دوچرخه که سرعت بالا و هیجانی بودنش میزان ریسک پذیری رو زیاد میکنه.

    بعد از برنامه های کوهنوردی و دوچرخه و چند سال عمری که تلف کردم به این نتیجه رسیدم که در مورد انتخاب رفقام خیلی دقت کنم. خیلی خیلی. یه دورانی خیلی رفیق و هم پیک و هم دونگی داشتم. که ضرر زیادی بهم زدن. اما حالا محدود شدن به چند نفر. علان احساس آرامش و امنیت بیشتری دارم. کلا اینجوری بگم که زندگی مثل لایه های پیاز میمونه.
  16. #16
    تاریخ عضویت
    2013/04/15
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    258
    531
    Mentioned
    3 Post(s)
    Tagged
    8 Thread(s)
    تو برنامه هایی که یکم ریسکش بالاست معمولا باید سعی کرد یه کسی به عنوان سرپرست معنوی برای تصمیم گیری نهایی اعلام نظر کنه. کسی که به شرایط بحران آشنایی کامل داشته باشه، تاحدودی خونسرد باشه، با تجربه و اطلاعات بالا تا بتونه بحرانو خوب مدیریت کنه. گذوشتن اون خانوم تنها پیش حامد، در رفتن کاوه و یه عالمه اتفاقات دیگه شرایطتونو سخت تر کرده. مثلا در سفرهای Adventure محور حتی اگه مطمئن بشین مسیر بهتر وجود داره حق اینو نداری که مسیرتو عوض کنی، حتی اگه انحراف مسیرت نیم متر باشه، با دونستن این نکته حامد فقط باید پشت سر تو حرکت میکرد، نه مثل برق از کنارت بگذره.... و یه عالمه تکنیک دیگه.
    خوشحالم که سالمی. باید بهت بگم که با صرف کمترین هزینه تجربه خیلی خوبی به دست آوردی، قدرشو بدون

  17. #17
    تاریخ عضویت
    2013/12/06
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    329
    1,026
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    55 Thread(s)
    این نکته رو هم خاطر نشان کنم طی اطلاعات به دست آمده امروز، وقتی محمد اومده پایین رفته جوجه هم زده با خیال راحت.
    اینو نگفته گزارشش خراب نشه

    بعد این حامد هم وقتی با خانوم فراهانی تنها بوده وصیت هم کرده بوده از اینقدر ترسیده بوده
    لطف مکرر میشه حق مسلم
  18. #18
    تاریخ عضویت
    2012/05/03
    محل سکونت
    نقده
    نوشته ها
    2,294
    5,928
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    4 Thread(s)
    والا تا جایی که ما میدونیم، آقا محمد رفته کنار جاده جوجه زده و مواظب دوچرخه ها بوده!!! کارای اصلی رو کاوه و فراهانی انجام دادن!!!


    ما که ندیدیم

    اضافه شده بعد از : 27 minutes

    نقل قول نوشته اصلی توسط mSafdel نمایش پست ها
    آقا محمد گزارش بسیار هیجان انگیز و آموزنده ای بود. ممنون
    درس اول: با هرکسی نمیشه رفت مسیرهای سخت. اگه مسیرهای سخت می خوایم بریم حتما توانایی ها و مهارت همراهانمون رو بسنجیم و مطمئن باشیم که توانایی رکاب زدن تو اون مسیر رو دارن
    درس دوم: همیشه قبل از برنامه تاکید کنیم که مسئولیت هرکسی با خودشه. این خیلی مهمه که تاکید کنیم هرکس با اختیار و علاقه خودش تو برنامه شرکت می کنه و هر اتفاقی هم که براش بیفته مسئولش خودشه
    درس سوم: با هرکسی نمیشه رفت تمرین! راستش از اینکه دوستاتون (که میدونم حرفه ای هم هستن) شما رو تنها گذاشتن خیلی متعجب شدم!!! وقتی گروهی میرید مسیر هر اتفاقی چه خوب چه بد بیفته باید گروهی عمل کنید. اصلا بحث مسئولیت در قبال خانواده نیست، مسئولیت در قبال رفاقت و همنوع منظورم هست.
    هرچند شما هم هر از گاهی یه لرزه ای به تن اون بنده خدای حادثه دیده انداختید ولی دمت گرم که تا آخرش باهاش موندی

    درس چهارم: مهمترین درس اینه که بدونیم که باید در هر حالتی خونسردی خودمونو حفظ کنیم. اینطوری بهتر میتونیم فکر کنیم و تصمیم بگیریم و عمل کنیم.

    امیدوارم که درس عبرتی برای همه ما بشه و از این به بعد برای هیچ دوچرخه سواری اتفاق بدی نیفته
    راجب اولی این کاره محمد بود جون اون داشت میاوردش...چرا باید یکی رو با خودش بیاره که 3 ماه میشه تمرین نکرده!!!!
    مسیر رکاب خور نداشت و همهیه رکاب خوردش با وانت بود یه بده بستون سرپاینی داشت...
    برای دومی ..مسولیت هر شخسی با خودشه ولی زیره 18 سال رضایت نامه ولی میخواد..........و اگر اتفاقی بیفته پاتون گیره...
    برای سومی...اونا ایشون رو تنها نزاشتن و خودش...دوستش... و دوچرخه هاشون رو رسوندن پایین...تنها کاری که محمد کرد این بود که وایستاد کنار جاده....همه کار های امداد و خر اوردن و دوچرخه ها رو اوردن با اونا بود!!!!!
    ویرایش توسط mohamad road : 2014/10/23 در ساعت 17:21

    کسی کاری داشت....

    اینجام...

    [Only registered and activated users can see links. ]
    و
    [Only registered and activated users can see links. ]
  19. #19
    تاریخ عضویت
    2013/01/13
    محل سکونت
    بندرعباس
    سن
    33
    نوشته ها
    564
    2,571
    Mentioned
    3 Post(s)
    Tagged
    198 Thread(s)
    آقا ما از این تجربه ها داریم زیاد . تا دلت بخواد . ولی همیشه چندتا نکته رو رعایت کردیم که هنوز سر پا هستیم و نه از کسی و نه کسی ازمون شاکی شده :
    - تو برنامه ها بچه نمیبریم . اگه هم ببریم حتما باباش رو توجیح علمی و فنی میکنیم .
    - کسی که کمتر از دو ماه ندیدم بیاد تمرین عمرا ببریم .
    - اتفاق برای هر کسی احتمال داره پیش بیاد چه اونی که حرفه ای چه اونی که مبتدی ولی مهم اینه قبول کنه خودش .
    - تو برنامه ها مسولیت افراد گروهمون با خودمونه فقط هیچ انتظاری نباید از کسی داشت . نه اینکه کسی کاری نمیکنه ولی نباید انتظار داشت از میزبان یا کس دیگه. باید قبل رفتن به این فکر اگه خدای نکرده اتفاقی واسه یکیمون افتاد چکار باید کرد .
    دوستان نگن شعار و ایناست . خدا رو شکر تا امروز تونستیم رعایت کنیم اینا رو . (چه تو گرجی محله که علی افتاد و ترقوه اش شکست ) چه تو اصفهان و ... دوستان اصفهانی واقعا گل و با مرام هستن ولی توقعی نداشتم ازشون یعنی هر کاری در حق ما کردن لطف کردن . مطمئن باش شما هم به جایی برسی که خودت برنامه ای برگزار کنی این چیزها دستت میاد .
    [Only registered and activated users can see links. ]
  20. #20
    تاریخ عضویت
    2014/02/01
    محل سکونت
    گیلان _ لنگرود ..
    نوشته ها
    83
    311
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    17 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohsenfokoli نمایش پست ها
    منو میگه ها

    منم همینطور
    هههه..محسن مگه توی همه ی برنامه هایی که من میرم هستی که میگی منو میگه...
  21. #21
    تاریخ عضویت
    2013/02/23
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    124
    59
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    7 Thread(s)
    دوستان سلام
    امیدوارم حالتون خوب باشه ......
    من حامد این داستانم...
    من از همه دوستان تشکر میکنم ....
    ولی داستان رو هر کی بگه از زبون خودش گفته ... مثل ممد یا کاوه (تو بایک 20 نیس)
    همه در حد توانشون کمک کردن حالا یکی بیشتر یکی کمتر ....
    فک نکم لازم باشه یک کلاغ چهل کلاغ شه ...
    و اینکه همینطور که کاوه برای پایین اومدن از کوه زحمت کشید ... ( ممد تو جوجتو بخور)
    محمد هم تا ساعت 2 تو جاده بود ..... (البته خوده ممد هم گفته که ماشین نبود که خودش هم بیادپایین ... راه دیگه ای نبوده .... و زحمت چرخ منم کشیده)
    من ترمز رو ول نکردم محض اطلاع دوستان ترمز code 5 ( از اینایی رو چرخ مرحوم مهدوی کنی بوده) از خود کتی (سیلندر پمپ کننده) داغ کرده بود وتوی محفظه ی کتی گیر کیرده بود ....... (اونهم دلیل داشته)
    برای اون دوستان تکنیکی بگم که وقتی ترمز عقب داغ کرد منم ترمز جلو رو درگیر کردم و هر چقدر میتونستم خودمو عقب کشیدم و محکم فرمون گرفته بودم (دوستان دوچرخه سوار که زیاد زمین خوردن تجربشو دارن که قبل از زمین خوردن یه حالتی تو ذهن بوجود میاد که با عث میشه نتونی چیزیو که میبینی باور کنی) فک کن 2 بار ملق زدم بار اول که خوردم زمین صدای کمرمو شنیدم با این حس که کمرم آسیب جدی دیده .... لحظه ای که هنوز ثابت نشده بود کلام سرم بود و پرتاب شدنشو دیدم بندش پاره شده.............
    و موقعی که دراز کشیدم زمین یه حسه خاصی داشتم و اولش پاهامو احساس نمیکردم ولی بعد از چند لحظه با افزایش درد فهمیدم که نه هنوز سالمم ....
    دوستان من اطلاعات پزشکیم زیاد نیس ولی من تا اونجایی که میدونم و برخورد کردم (دوستان هم بودن که اینطور باشند) اسپاسم عضلانی با سرما همراه وقتی بشه توانایی حرکت رو میگیره (این برای اون موقعی که زمانی گذشته بود ) چون ساعت 11 شب با افت دما دیگه نمیتونستم راه برم حتی از سر جام بلند شم اینم برای یکی از دوستان که اظهار نظر کرده بودن ....
    من اصلا موافق نیستم با اینکه کاوه جیم شدن من اصن با حلال احمر که حرف زدم گفتم که تنها بودم و بچه ها بعدش اومده بودن.......
    آقا کاوه فقط اگه باسه ممد یه ماشین میگرفت یا حداقل اون رو تنها نمیذاشت کافی بود ......
    منهم همون موقع داشتم از رانندگی راننده آمبولانس لذت میبردم که بعدن شکایت هم کردیم.............
    و همینطور حرف آقا کاوه درسته ایشون زحمت بیشتری برای پایین اوردم من کردن(طبیعتا ایشون سن بیشتری از من و ممد داره) ممنون از زحماتشون.....
    و الان شکر خدا ( همینش جایه بحث داره )مچ تقریبا خوب شده ... ولی کف پام باد کرده ........ کمرم اسپاسم با سونا بهتر شد و با اویزون شدن از بارفیکس خیلی از گرفتگی رفع شد ولی فشردگی مهره خیلی اذیت میکنه..........

    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]
    ممنون از زحماتتون ولی لطفا اگه اطلاع کامل ندارید با اطمینان نظر ندهید ............................................
    اگه دوستان سوالی داشتن در خدمتم...
  22. #22
    تاریخ عضویت
    2011/03/19
    محل سکونت
    بوشهر
    نوشته ها
    1,591
    10,291
    Mentioned
    30 Post(s)
    Tagged
    265 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط FF11 نمایش پست ها
    اگه دوستان سوالی داشتن در خدمتم...
    بازم خدا رو شکر که هنوز میتونی رو پاهات راه بری چون میشه صحنه رو تجسم کرد و واقعا یه تجربه خوب رو کسب کردی
    خدا جون ما همه مسافریم
    مسافر رویاهامون
    خودت یه کاری کن همه رویامون تو همین روزها به حقیقت نزدیک بشه
    نمیدونم امروز ، فردا ، و شاید هم پس فردا......
    My Blog : [Only registered and activated users can see links. ]g.ir
    Fb :[Only registered and activated users can see links. ]


  23. #23
    تاریخ عضویت
    2013/02/23
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    124
    59
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    7 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط Masoud نمایش پست ها
    بازم خدا رو شکر که هنوز میتونی رو پاهات راه بری چون میشه صحنه رو تجسم کرد و واقعا یه تجربه خوب رو کسب کردی
    خیلی ممنون .....
    تجربه واقعا ارزشمندی ولی خیلی دردناکه نمیدونم آرزو کنم بقیه تجربه کنن یا نه ........
  24. #24
    تاریخ عضویت
    2012/05/03
    محل سکونت
    نقده
    نوشته ها
    2,294
    5,928
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    4 Thread(s)
    حالا کل داستان از نگاه کاوه...

    اقا محمد با من تماس گرفته بودن که میخوان بیان تمرین و من هم از رو عکسای که قرار داده بودن تشخیص دادم که میتونه مسیر رو بیاد و ایشون گفت من دوستم رو هم میارم که من هم چون نمیشتاخت فکر کرد خوب حتما میتونه که محمد داره با خودش میاره تش....در خالی که آخرین تمرین اشون 3 ماه پیش بوده!!!!!(بهش گفته میریم چیتگر اوردتش کرج.!!!!)
    خدمتتون عرض کنم که بچه های ما و خود من این مسیر رو با کمک 10 سانت بازی و تنه خشک میتونم برم پایین...حالا چرا با 14 سانت بازی و کمک وسط دار و دوچرخه 27.5 محمد اینقدر سخت رفته پاین و دوستشون با 18 سانت بازی و چرخی که تو ردبول 10 متر باهاش میپرن با این سختی میومدن پاین رو من نمیدنم....
    تیکه یه اول رو که رفتیم پاین تموم شد دیدم محمد و دوستش بند زیر کلاه فکدارشون رو نمیبندن و نذکر دادم که این خطر ناکه و با ضربه اول کلاه شوت میشه میره و ضربه دوم با صورت میخورید زمین.....
    واکنش محمد......نه بابا کلاه من کیپه کیپه اصلا من 10 بار بدجور با این خوردم زمین در نیومده.....

    هادی.....بدونه واکنش
    من......خودتون لتو پار میشید من که چیزی که لازم بود گفتم....محمد که بند رو نبست...دوستش رو نفهمیدیم بست یا نه ولی به نظرم اون هم نبست...با درست نبست.....
    راه افتادیم رفتیم تو شیب... من رفت پاینتر وایستاد تا بیان.
    بعد فراهانی رفتم و محمد و دوستش هم پشت داشتن میومدن...نفهمیدیم چی شد که دوسته محمد دور گرفت...اونجا هم دور زیادی بگیری دیگه عمرا وای نمیسته باید تا سرعت بیشتر نشده خودت رو بزنی زمین...
    من داد زدم که خودت رو بزن زمین.... بزن زمین... ولی از این که خودش رو بزنه زمین ترسید دور گرفت رفت پاین و از مسیر خارج شد رفت دست راست رو سخره ها....
    .بعد هم خورد زمین من سری رفت بالا سرش و محمد که هنوز نفهمیده بود چه بلای سرمون اومده داشت میگفت هیف شد دوربین گو پرو رو نیاوردم فیلم نگرفتم....فکر کنم تاثییرات هورمونای بود که تو سرپاینی تو خونش ریخته بود....
    دوسته محمد که خورد زمین اولین ضربه کلاه شوت شد رفت 30 متر اونور تر و شانس اورد که ضربه دوم سرش رو سخره تخورد و خاک نرم بود....
    همه رسیدیم بالا سرش اولین چیزی که گفت این بود که قطع نخا شدم زنگبزنید هلکوپتر بیاد من رو ببره......که من گفت پات که تکون میخوره چجوری قطع نخا شدی؟!!!! وضعیت رو بررسی کردیم کوفتگی کمر .. پیچ خوردگی مچ پا و به نظر میومد انگشت شکسته.... و به این نتیجه رسیدیم که باید راه بفتیم چون مسیر از هیچ سمتی دسترسی نداشت و دوسته محمد هم 100 کیلو وزن داشت....ولی دوست محمد میگفت من نمیتونم ...اخرش با تحدید این که گفتم من میذارمت میرم بلاخره پا شد راه افتاد...
    محمد و فراهانی دسته این دوست رو گرفتین و آروم آروم میرفتین پایین....من هم با اون کمر ناقصم و کفش لوک هی میرفت 4 تا دوچرخه رو میاورد پایین!!!!....نصفه راه رو اومدیم بعد این دوستمون نشست دیگه پا نشد...گفت برید کمک بیارید...
    من هم دیدم هوا داره تاریک میشه گفتم من برم پاین امداد رو بیارم بالا..باید یه نفر رو با خودم میبرد که امداد که اومد مواظب دوجرخه ها باشه تا من با امدادیا بیام بالا...چون محمد راه رو بلد نبود و محمد و دوستش رو نمیشد تو کوه ول کنه فراهانی رو با هادی گذاشتن اونجا تو اون سرما با گراز ها... و با محمد رفتیم پایین دنباله کمک....
    رفتیم تماس گرفتیم و حلال احمری ها رسیدن..دوچرخه رو پایه جاده سپردم به محمد خودم با حلال احمر اومدیم بالا یکم رفتیم بالا ولی حلال احمر تو مالرو نیومد گفت ما وسیله نداریم آدم 100 کیلوی رو بیاریم پاین....وایستادیم امداد کوهستان بیاد...امداد کوهستان هم نمیتونست بیاد بالا جاده چالوس. چون جاده یک طرفه بود....در نتیچه فراهانی و دوسته محمد دقیقا 3 ساعت تو اون سرما تو تاریکی تو گوه موندن...
    بعد یه محلیه با الاغش رفت کمکه اونا .. و این دوستمون رو انداخت رو الاغ افسار رو داد دسته فراهانی... گفته شما افسار رو بگیر من از پشت هواش رو دارم که نیفته و دوچرخه ها هم باید بمونه همینجا....فراهانی ناچار قبول کرده دوچرخش که از خودش دورش نمیکنم ولش کنه تو کوه.....!!!!!!!!
    بعد من با حلال احمر رفتیم بالا و اینا رو دیدیم که با چراغ میان پاین..اومدیم به هشون رسیدیم.من به فراهانی گفتم پس دوچرخت کو؟
    گفتم نذاشتن بیارم گفتن باید بمونه فردا....
    من هم گفتم نه نمیشه.... ما میریم دوچرخه ها رو میاریم این دوستمون هم گفت ماله منم بیارید......حلال احمریا نمیزاشتن بریم ولی به زور رفتیم....گفتن چیزیتون بشه بر نمیگردیم دنبالتون....چراغ هم بهمون ندادن نور ماه هم نبود...ولی من اونجا ها رو چشم بسته میرم ....نور مور نمیخواد....فراهانی دوچرخش رو برداشت.....من هم دوچرخهیه این دوستمون که بدونه زین و با پنجه کج رو برداشتم تو تاریکی سواره کله مسیر رو میرفتیم...
    خلاصه تو اون تاریکی رسیدیم پاین تا ما برسیم هادی رو سرم زده بودن و کرده بودن تو بران کارد...دوچرخش رو هم من اوردمبود تا اونجا...
    اگر نمیاوردم فرداش باید میرفتن تو کوه دمباله دوجرخه...مریض همرا میخواست ولی یجوری پیچوندیم که نوشتن تو کوه تنها بوده و پامون گیر نباشه....دوچرخه رو اومدم دادم محمد..محمد هم شام جوجه کباب زده بود....ما داشتیم تو کوه جون میکندیم..!!!..
    من به محمد گفتم ببین من هم دوستت رو اوردم پاین هم دوچرخش رو بقیش دیگه با خودت رفیقه تو هستش....و خدا فظی کردیم....جاده هم نور نداشت هم سرعت ماشینا زیاد بود...یه تیکه ماشینا همه رفاتن تاریکه تارک شد...رفتیم وسط جاده که یکدفه از جاده خارج نشیم....و ساعت 1.30 رسیذیم خونه ما.... فراهانی آزانس گرفتن رفتم خونشون.....
    حالا آسیب دیدگی های این دوستمون چی بود؟!!!!..رفته بیمارستان وهیجیش نبود!!!!! حتی انگشتش هم نشکسته...یکم کمرش کوفتگی داشت و پاش پیج خورده....
    مردم دستشون رو قطع میکنن خودشون رو نجات میدن یکسری ها هم اینحوری....حالا برگشتن میگن کاوه در رفته!!! من مخواستم در برم حامد با دوستش زنده میومدن پاین؟
    همه کارا رو که من با اون کمر ناقسم انجام دادم...و فراهانی رو هم تو شب تو اون وضعیت ول کردم بالا(دوست داشتم تو اون وضع او بالا تنها بذارمش؟)
    نتیجه گیری های که من کردم....
    1_با کسی که میرید تمرین روحیه جنگنده داشته باشه و اینجوری جا نزنه...
    2_هرکی دوچرخه فری راید یا دانهیل داره و کلاه فکدار سرش میزاره و میره مسیر ئانهیل کار نسیت...ساید اندازه کراس کنتیری کار هم دست فرمون نداشته باشه.....
    3_ زیره 18 ساله ها رو تمرین نبرید....
    4_کسی که به ایمنی اهمیت نمیده نبرید تمرین....
    5_بالای 80 کیلو رو کوه نبرید...بخوری زمین چیزیش بشه هیشکی نمیتونه تکونش بده....
    6_وقتی دوستی رو دعوت میکنید و میخواد دوستش رو بیاره به اون دوستتون اعتماد نکنید...خودتون برید راجب اون شخص تحقیق کنید...

    ویرایش توسط mSafdel : 2014/10/25 در ساعت 09:01 دلیل: اصلاح فونت

    کسی کاری داشت....

    اینجام...

    [Only registered and activated users can see links. ]
    و
    [Only registered and activated users can see links. ]
  25. #25
    تاریخ عضویت
    2013/02/23
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    124
    59
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    7 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad road نمایش پست ها
    حالا کل داستان از نگاه کاوه...

    اقا محمد با من تماس گرفته بودن که میخوان بیان تمرین و من هم از رو عکسای که قرار داده بودن تشخیص دادم که میتونه مسیر رو بیاد و ایشون گفت من دوستم رو هم میارم که من هم چون نمیشتاخت فکر کرد خوب حتما میتونه که محمد داره با خودش میاره تش....در خالی که آخرین تمرین اشون 3 ماه پیش بوده!!!!!(بهش گفته میریم چیتگر اوردتش کرج.!!!!)
    خدمتتون عرض کنم که بچه های ما و خود من این مسیر رو با کمک 10 سانت بازی و تنه خشک میتونم برم پایین...حالا چرا با 14 سانت بازی و کمک وسط دار و دوچرخه 27.5 محمد اینقدر سخت رفته پاین و دوستشون با 18 سانت بازی و چرخی که تو ردبول 10 متر باهاش میپرن با این سختی میومدن پاین رو من نمیدنم....
    تیکه یه اول رو که رفتیم پاین تموم شد دیدم محمد و دوستش بند زیر کلاه فکدارشون رو نمیبندن و نذکر دادم که این خطر ناکه و با ضربه اول کلاه شوت میشه میره و ضربه دوم با صورت میخورید زمین.....
    واکنش محمد......نه بابا کلاه من کیپه کیپه اصلا من 10 بار بدجور با این خوردم زمین در نیومده.....

    هادی.....بدونه واکنش
    من......خودتون لتو پار میشید من که چیزی که لازم بود گفتم....محمد که بند رو نبست...دوستش رو نفهمیدیم بست یا نه ولی به نظرم اون هم نبست...با درست نبست.....
    راه افتادیم رفتیم تو شیب... من رفت پاینتر وایستاد تا بیان.
    بعد فراهانی رفتم و محمد و دوستش هم پشت داشتن میومدن...نفهمیدیم چی شد که دوسته محمد دور گرفت...اونجا هم دور زیادی بگیری دیگه عمرا وای نمیسته باید تا سرعت بیشتر نشده خودت رو بزنی زمین...
    من داد زدم که خودت رو بزن زمین.... بزن زمین... ولی از این که خودش رو بزنه زمین ترسید دور گرفت رفت پاین و از مسیر خارج شد رفت دست راست رو سخره ها....
    .بعد هم خورد زمین من سری رفت بالا سرش و محمد که هنوز نفهمیده بود چه بلای سرمون اومده داشت میگفت هیف شد دوربین گو پرو رو نیاوردم فیلم نگرفتم....فکر کنم تاثییرات هورمونای بود که تو سرپاینی تو خونش ریخته بود....
    دوسته محمد که خورد زمین اولین ضربه کلاه شوت شد رفت 30 متر اونور تر و شانس اورد که ضربه دوم سرش رو سخره تخورد و خاک نرم بود....
    همه رسیدیم بالا سرش اولین چیزی که گفت این بود که قطع نخا شدم زنگبزنید هلکوپتر بیاد من رو ببره......که من گفت پات که تکون میخوره چجوری قطع نخا شدی؟!!!! وضعیت رو بررسی کردیم کوفتگی کمر .. پیچ خوردگی مچ پا و به نظر میومد انگشت شکسته.... و به این نتیجه رسیدیم که باید راه بفتیم چون مسیر از هیچ سمتی دسترسی نداشت و دوسته محمد هم 100 کیلو وزن داشت....ولی دوست محمد میگفت من نمیتونم ...اخرش با تحدید این که گفتم من میذارمت میرم بلاخره پا شد راه افتاد...
    محمد و فراهانی دسته این دوست رو گرفتین و آروم آروم میرفتین پایین....من هم با اون کمر ناقصم و کفش لوک هی میرفت 4 تا دوچرخه رو میاورد پایین!!!!....نصفه راه رو اومدیم بعد این دوستمون نشست دیگه پا نشد...گفت برید کمک بیارید...
    من هم دیدم هوا داره تاریک میشه گفتم من برم پاین امداد رو بیارم بالا..باید یه نفر رو با خودم میبرد که امداد که اومد مواظب دوجرخه ها باشه تا من با امدادیا بیام بالا...چون محمد راه رو بلد نبود و محمد و دوستش رو نمیشد تو کوه ول کنه فراهانی رو با هادی گذاشتن اونجا تو اون سرما با گراز ها... و با محمد رفتیم پایین دنباله کمک....
    رفتیم تماس گرفتیم و حلال احمری ها رسیدن..دوچرخه رو پایه جاده سپردم به محمد خودم با حلال احمر اومدیم بالا یکم رفتیم بالا ولی حلال احمر تو مالرو نیومد گفت ما وسیله نداریم آدم 100 کیلوی رو بیاریم پاین....وایستادیم امداد کوهستان بیاد...امداد کوهستان هم نمیتونست بیاد بالا جاده چالوس. چون جاده یک طرفه بود....در نتیچه فراهانی و دوسته محمد دقیقا 3 ساعت تو اون سرما تو تاریکی تو گوه موندن...
    بعد یه محلیه با الاغش رفت کمکه اونا .. و این دوستمون رو انداخت رو الاغ افسار رو داد دسته فراهانی... گفته شما افسار رو بگیر من از پشت هواش رو دارم که نیفته و دوچرخه ها هم باید بمونه همینجا....فراهانی ناچار قبول کرده دوچرخش که از خودش دورش نمیکنم ولش کنه تو کوه.....!!!!!!!!
    بعد من با حلال احمر رفتیم بالا و اینا رو دیدیم که با چراغ میان پاین..اومدیم به هشون رسیدیم.من به فراهانی گفتم پس دوچرخت کو؟
    گفتم نذاشتن بیارم گفتن باید بمونه فردا....
    من هم گفتم نه نمیشه.... ما میریم دوچرخه ها رو میاریم این دوستمون هم گفت ماله منم بیارید......حلال احمریا نمیزاشتن بریم ولی به زور رفتیم....گفتن چیزیتون بشه بر نمیگردیم دنبالتون....چراغ هم بهمون ندادن نور ماه هم نبود...ولی من اونجا ها رو چشم بسته میرم ....نور مور نمیخواد....فراهانی دوچرخش رو برداشت.....من هم دوچرخهیه این دوستمون که بدونه زین و با پنجه کج رو برداشتم تو تاریکی سواره کله مسیر رو میرفتیم...
    خلاصه تو اون تاریکی رسیدیم پاین تا ما برسیم هادی رو سرم زده بودن و کرده بودن تو بران کارد...دوچرخش رو هم من اوردمبود تا اونجا...
    اگر نمیاوردم فرداش باید میرفتن تو کوه دمباله دوجرخه...مریض همرا میخواست ولی یجوری پیچوندیم که نوشتن تو کوه تنها بوده و پامون گیر نباشه....دوچرخه رو اومدم دادم محمد..محمد هم شام جوجه کباب زده بود....ما داشتیم تو کوه جون میکندیم..!!!..
    من به محمد گفتم ببین من هم دوستت رو اوردم پاین هم دوچرخش رو بقیش دیگه با خودت رفیقه تو هستش....و خدا فظی کردیم....جاده هم نور نداشت هم سرعت ماشینا زیاد بود...یه تیکه ماشینا همه رفاتن تاریکه تارک شد...رفتیم وسط جاده که یکدفه از جاده خارج نشیم....و ساعت 1.30 رسیذیم خونه ما.... فراهانی آزانس گرفتن رفتم خونشون.....
    حالا آسیب دیدگی های این دوستمون چی بود؟!!!!..رفته بیمارستان وهیجیش نبود!!!!! حتی انگشتش هم نشکسته...یکم کمرش کوفتگی داشت و پاش پیج خورده....
    مردم دستشون رو قطع میکنن خودشون رو نجات میدن یکسری ها هم اینحوری....
    حالا برگشتن میگن کاوه در رفته!!! من مخواستم در برم حامد با دوستش زنده میومدن پاین؟
    همه کارا رو که من با اون کمر ناقسم انجام دادم...و فراهانی رو هم تو شب تو اون وضعیت ول کردم بالا(دوست داشتم تو اون وضع او بالا تنها بذارمش؟)
    نتیجه گیری های که من کردم....
    1_با کسی که میرید تمرین روحیه جنگنده داشته باشه و اینجوری جا نزنه...
    2_هرکی دوچرخه فری راید یا دانهیل داره و کلاه فکدار سرش میزاره و میره مسیر ئانهیل کار نسیت...ساید اندازه کراس کنتیری کار هم دست فرمون نداشته باشه.....
    3_ زیره 18 ساله ها رو تمرین نبرید....
    4_کسی که به ایمنی اهمیت نمیده نبرید تمرین....
    5_بالای 80 کیلو رو کوه نبرید...بخوری زمین چیزیش بشه هیشکی نمیتونه تکونش بده....
    6_وقتی دوستی رو دعوت میکنید و میخواد دوستش رو بیاره به اون دوستتون اعتماد نکنید...خودتون برید راجب اون شخص تحقیق کنید...
    دیقیقا هر کسی از دید خودش (با توجه به مقصودش) بیان میکنه ......

    اضافه شده بعد از : 11 minutes

    [IMG]
    [IMG]


    توضیحات درون تصاویر هست .............. اگه سوالی بود بپرسید............







    ....




    اینم قسمت دوم مسیر...........






    این تا لحظه زمین خوردن اگه لازم بود بگید بقیه مسیر هم عکس بزارم ..........
    ویرایش توسط FF11 : 2014/10/24 در ساعت 22:24
  26. #26
    تاریخ عضویت
    2012/05/03
    محل سکونت
    نقده
    نوشته ها
    2,294
    5,928
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    4 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط FF11 نمایش پست ها
    دیقیقا هر کسی از دید خودش (با توجه به مقصودش) بیان میکنه ......
    البته من برا سبک تر کردن مطلب اینجاشو حذف کردم


    یه ماجرای یه ماه پیش برام اتفاق افتاد که نمیخواستم داستانش رو بنویسم ولی چون یه نفر دیگه یه جور دیگه تعریفش کرده مینویسم که دوستان یکترفه به قاضی نرن.....کاوه در رفته؟!!!!فرار کرد؟ما رو گذاشت رفت؟!!!حالا ماجرای دکل جاده چالوس رفتن و اتفاقای که برامون افتاد.....
    اول از همه این رو بگم این دوسنه محمد که اسمش رو هم نبردم طبق شناختی که ازش به دست اوردم خیلی خیلی بچه گل و با مرامیه....)...
    ویرایش توسط mohamad road : 2014/10/24 در ساعت 22:27

    کسی کاری داشت....

    اینجام...

    [Only registered and activated users can see links. ]
    و
    [Only registered and activated users can see links. ]
  27. #27
    تاریخ عضویت
    2013/07/16
    محل سکونت
    شیراز
    نوشته ها
    44
    80
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    11 Thread(s)
    پیل اندر خانه تاریک بود عرضه را آورده بودندش هنود
    از برای دیدنش مردم بسی اندر آن ظلمت همی شد هر کسی
    دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکی‌اش کف می‌بسود
    آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد گفت همچون ناودان است این نهاد
    آن یکی را دست بر گوشش رسید آن برو چون بادبیزن شد پدید
    آن یکی بر پشت او بنهاد دست گفت خود این پیل چون تختی بدست
    همچنین هر یک به جزوی که رسید فهم آن می‌کرد هرجا می‌شنید
    از نظر که، گفتشان شد مختلف آن یکی دالش لقب داد این الف
    در کف هریک اگر شمعی بدی اختلاف از گفتشان بیرون شدی
    چشم حس همچون کف دست‌است و بس نیست کف را بر همه او دست‌رس
    چشم دریا دیگرست و کف دگر کف بهل وز دیده دریا نگر
    جنبش کف‌ها ز دریا روز و شب کف همی بینی و دریا نی عجب
    ما چو کشتی‌ها به هم برمی‌زنیم تیره چشمیم و در آب روشنیم
    ای تو در کشتی تن رفته به خواب آب را دیدی نگر در آب آب

    بدلیل اینکه هر کس از دید خودش داستان رو میگه ... خوندن شعر شاعر والامقام رومی رو توصیه می کنم
    ویرایش توسط امیر ایکس تی : 2014/10/24 در ساعت 22:31
  28. #28
    تاریخ عضویت
    2013/02/23
    محل سکونت
    tehran
    نوشته ها
    124
    59
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    7 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad road نمایش پست ها
    البته من برا سبک تر کردن مطلب اینجاشو حذف کردم
    من دقیقا اطلاع دارم و با اقا کاوه صحبت کردم.............................

    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad road نمایش پست ها
    البته من برا سبک تر کردن مطلب اینجاشو حذف کردم
    من دقیقا اطلاع دارم و با اقا کاوه صحبت کردم.............................

    - - - - - - - - - -

    [Only registered and activated users can see links. ]
  29. #29
    تاریخ عضویت
    2013/08/30
    محل سکونت
    Tehran
    نوشته ها
    351
    1,007
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    94 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط mohsenfokoli نمایش پست ها
    وقتی محمد اومده پایین رفته جوجه هم زده با خیال راحت. اینو نگفته گزارشش خراب نشه
    اولا به خاطر عجله برای رسیدن به قرار از ساعت 12ظهر به بعد دیگه هیچی نخوردیم و اینکه من نمی فهمم واسه چی باید بیام توضیح بدم که چی خوردم من از شما و دیگر دوستان عذر می خوام که به قول شما رفتیم جوجه زدیم بر بدن
    دوما کلمه با خیال راحت رو من نمی تونم هضمش کنم شاید با توجه به اتفاقاتی که برامون افتاده شما به این نتیجه رسیدی که من با خیال راحت رفتم یه چیزی کوفت کردم

    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad road نمایش پست ها
    والا تا جایی که ما میدونیم، آقا محمد رفته کنار جاده جوجه زده و مواظب دوچرخه ها بوده!!! کارای اصلی رو کاوه و فراهانی انجام دادن!!!
    در مورد قسمت اول که توضیح دادم اما قسمت دوم من به هیچ وجه نگفتم که اونا بی مسئولیتا من خیلی خوبم من از زمانی که رسیدیم پایین دیگه در جریان اتفاقات نبودم فقط می تونستم حدس بزنم چه دهنی از این بنده خدا ها سرویس شده مخصوصا موندن شب توی کوه که هیچ تضمینی نبود که ما بتونیم پیداشون کنیم و چون در جریان نبودم توی گزارشم نیاوردم

    اضافه شده بعد از : 15 minutes

    نقل قول نوشته اصلی توسط mohamad road نمایش پست ها
    حالا کل داستان از نگاه کاوه...

    اقا محمد با من تماس گرفته بودن که میخوان بیان تمرین و من هم از رو عکسای که قرار داده بودن تشخیص دادم که میتونه مسیر رو بیاد و ایشون گفت من دوستم رو هم میارم که من هم چون نمیشتاخت فکر کرد خوب حتما میتونه که محمد داره با خودش میاره تش....در خالی که آخرین تمرین اشون 3 ماه پیش بوده!!!!!(بهش گفته میریم چیتگر اوردتش کرج.!!!!)..........................

    من اصلا دلیل این همه بحث رو نمی فهمم این داستان رو ننوشتم تا کسی رو محکوم کنم شاید که نه حتما اگه من جای کاوه بودم همون لحظه اول ول می کردم می رفتم قطعا اون و خانم فراهانی بیشتر از همه تو این مسئله درگیر بودن و همینطور نگفتم چرا حامد خورد زمین این اتفاقات برای همه از حامد گرفته تا طه قابلی که چند روز پیش بدجور زمین خورده بود تا بهترینای دنیا براشون پیش میاد
    این داستان رو نوشتم برای اینکه برای اینکه تجربه ای باشه برای دیگران و بدونن که برای این تیم چه اتفاقاتی افتاده نه این که یه سری پاشن بیان متلک بگن که طرف با خیال راحت رفته جوجه زده نگفته که گزارشش خراب نشه!!!
    یا کسی که بلد نیست نبرش یا کسی که چرخ دانهیل داره دانهیل کار نیست به شخصه این حرف ها یه جور توهین برای خود من حساب می شه و اگه پیش بره بلدم چجوری جواب بدم
    ویرایش توسط Mohammad DH : 2014/10/24 در ساعت 22:50
    If You Can Dream It, You Can Do It
  30. #30
    تاریخ عضویت
    2012/05/03
    محل سکونت
    نقده
    نوشته ها
    2,294
    5,928
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    4 Thread(s)
    روی صحبت ما با شما نیست آقا محمد...

    روی صحبتمون با یه چند نفریه که ندیده و ندونسته به قاضی میرن و حکم هم صادر میکنن!!!

    در ضمن تا جالا نگفته بودی بند کلاه رو نمیبندی؟؟؟؟

    کسی کاری داشت....

    اینجام...

    [Only registered and activated users can see links. ]
    و
    [Only registered and activated users can see links. ]
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 40

موضوعات مشابه

  1. تجربه رکاب زدن تو دمای 48 درجه و شرجی 85%
    توسط ayoobmaha در انجمن عشق دوچرخه
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: 2015/08/21, 14:33
  2. راه............تو.............را........... ..می خواند
    توسط mohsenfokoli در انجمن پیدا کردن همرکاب ، مشاوره و مسیر یابی
    پاسخ ها: 24
    آخرين نوشته: 2014/08/28, 22:08
  3. پاسخ ها: 14
    آخرين نوشته: 2014/04/15, 19:47
  4. پاسخ ها: 12
    آخرين نوشته: 2013/07/12, 20:23
  5. تو بایک 20 bmx کار داریم؟
    توسط kaveh_am در انجمن BMX
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: 2013/04/16, 09:10

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •