ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





User Tag List

صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 43 , از مجموع 43
  1. #31
    تاریخ عضویت
    2013/05/07
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    609
    661
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    67 Thread(s)
    آقا دیر به دیر مینویسی آدم کنجکاو میشه شدید
    عجب سفری ما که میخونیم کلی لذت میبریم شما هم قطعا سختی شیدید ولی الان خاطره های شیرینی دارید
    امام مهربانی مولا علی ابن موسی الرضا
    محبوب‏ترین شما در نزد خدا، خوش اخلاق‏ترین شماست.

  2. #32
    تاریخ عضویت
    2013/12/24
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    402
    1,512
    Mentioned
    3 Post(s)
    Tagged
    25 Thread(s)
    دوباره پرچم اصفهان رفت بالا
    به خصوص بچا شاهین شهر
    راچکتیم

    KEEP CALM
    AND

    RIDE LIKE HELL

  3. #33
    تاریخ عضویت
    2016/09/13
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    63
    85
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    آقا ما همچنان منتظر ادامه داستانیما!!!

    نویسنده عزیز کجایی؟!؟!؟

    فرستاده شده از HUAWEI TIT-AL00ِ من با Tapatalk
  4. #34
    تاریخ عضویت
    2016/10/30
    محل سکونت
    isfahan
    نوشته ها
    36
    37
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    بیا بذار منتظریم داداش
  5. #35
    تاریخ عضویت
    2016/02/09
    محل سکونت
    iran
    نوشته ها
    26
    238
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    سلام دوستان عزیز

    متاسفانه مشغله زیاد فرصت نمیده

    در اولین فرصت برای اینکه با حوصله تمام جزئیات را بنویسم حتمن قسمت آخرو شروع میکنم

    ممنون از همگی
  6. #36
    تاریخ عضویت
    2016/02/09
    محل سکونت
    iran
    نوشته ها
    26
    238
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    شهر جلومون بود و چراغهای خونه ها و خیابونها و ماشینها رو میدیدیم ولی انگار هر چی ما میرفتیم جلوتر , از ما فرار میکرد تا حالا توی یک چنین وضعیتی نبودیم گرسنگی شدید, تقریبا نمیزاشت درست فکر کنیم تا بالاخره به اولین بلوار چسبیده به کمربندی رسیدیم که خوشبختانه سرپایینی هم بود توی اون وضعیت هیچی مثه دیدن یک خیابون سرپایینی نمیتونست کمی خوشحالمون کنه

    همه چیز سنگین و کند شده بود انگار چرخ ها خسته بودن و حتی توی سرپایینی هم حال رفتن نداشتند
    به بلوار اصلی رسیدیم شهر شلوغ و پر جنب و جوش بود ولی ما فقط حواسمون به این بود که یک ساندویچی چیزی پیدا کنیم
    اولین تابلوی اغذیه فروشیو که دیدیم رفتیم توی پیاده رو...ساندویچ گرفتیم و همونجا کنار پیاده رو روبروی ساندویچی نشستیم روی زمین و مثل این قحطی زده ها, نفهمیدیم چجوری خوردیم!
    یادمه حتی اگه گوجه یا خیارشوری روی زمین میوفتاد برش میداشتیم و میخوردیم در این حد!
    مثل همیشه مردمی هم که از پیاده رو رد میشدن اینبار صدبرابر بیشتر با تعجب به ما نگاه میکردند ولی ما بدون توجه به اونها فقط در تلاش بودیم یک طوری این ساندویچ رو بزور نوشابه و دوغ سریع بخوریم چون هیچ وقت تا اون موقه همچین تجربه ای از گرسنگی و خستگی نداشتیم...

    انگار که آب رو آتیش ریخته باشن آرامشمون تقریبا برگشت بدون اینکه متوجه شده باشیم تازه فهمیدیم اونطرف خیابون یک پارک خیلی بزرگ هست گشتی توی پارک زدیم اما بخاطر شلوغی زیاد, تصمیم گرفتیم ادامه بدیم شاید شبانه بتونیم به خونه برسیم ولی همینکه از خمینی شهر بیرون اومدیم واقعن دیگه توان رفتن نداشتیم تا اینکه به جلوی در ورودیه دانشگاه صنعتی اصفهان رسیدیم و تصمیم گرفتیم شب بمونیم و صپ حرکت کنیم

    اون موقه ها جلوی در دانشگاه یک محوطه باز چمن بود به بچه ها گفتم خوبه قبلش از نگهبانی بپرسیم تا هم حواسشون شب که خوابیم به ماباشه و خیالمون راحت باشه و هم اجازه ای گرفته باشیم خوشبختانه شیر آب نزدیک نگهبانی بود و یکی از نگهبان ها اجازه داد چادر بزنیم بشرط اینکه قبل از 7 صپ چادرو جمع کنیم

    زیر انداز انداختیم و سه تایی نشستیم تا نفسی تازه کنیم یک حس خوبی بود نزدیک خونه بودیم صحبتها و حرفهایی که میزدیم و تماشای رفت آمد تک و توک ماشین ها که مثل الان شلوغ نبود و خبری هم از زیر گذر نبود کم کم خستمون کرد چادرو برپاکردیم و هومان ونریمان هم بخاطر محوطه باز و هوای صافی که بالای سرمون بود تصمیم گرفتن بیرون چادر توی کیسه خواب بخوابن.

    دانشگاه صنعتی اصفهان در دامنه کوه هست و اونجایی که ما بودیم ارتفاع بالاتری نسبت به اصفهان و شاهین شهر داشت
    ای دل غافل که خبر نداشتیم امشب صدبرابر بیشتر از چادگان یخ میزنیم!

    اینطور خوابیدنها خیلی به آدم میچسبه البته اگه 2-3 صپ مجبور نباشی از سرما بلند بشی
    نمیدونم ساعت چند بود هوا تاریک بود که از سرمای شدید بیدار شدم مثل چادگان نبود واقعن داشتم یخ میزدم و زیر پتو میلرزیدم
    دست و پا صورتم یخ بود و بازدم هم فایده ای نداشت و دستامو گرم نمیکرد

    پاهامو جمع کرده بودم تا گرم بشم ولی فایده ای نداشت اومدم پاهام صاف کنم دیدم نمیشه و میخوره به ی چیزی
    از زیر پتو اومدم بیرون, دیدم دم در چادر, نریمان بحالت سجده خوابیده!
    اینقدر سرد بود که کیسه خواب هم حریف نشده بود و اومده توی چادر , نگو کسی که هی پتو رو از روی من میکشید سمت خودش نریمان بود !
    ی نگاهی به هومان انداختم نمیدونم خواب بود یا یخ زده بود! صپ که بیدار شد فهمیدیم یخ زده بود و نمیتونست از سرما از کیسه خواب بیاد بیرون

    دوباره مثلا خواب رفتیم و یکدفعه با صدای نگهبان بیدار شدیم که میگفت مگه نگفتم قبل از 7 صپ چادرو جمع کنید با عجله من و نریمان از چادر اومدیم بیرون
    نگو ساعت 7 شده بود و سرویسهای دانشجوها رسیدن , صف اتوبوس بود که از کنار ما رد میشد و اینبار دانشجوها باتعجب نگاه میکردن شاید پیش خودشون میگفتن خوش بحالشون با دوچرخه اومدن سفر , ولی خبر نداشتن ما چه شبیو پشت سر گذاشتیم
    توی اون لحظه ما فقط دلمون یک اتاق گرم با چای داغ میخواست ولی نگهبانها بالای سرمون ایستاده بودن تا ما از محوطه چمن بیرون بریم و فکر خوردن چای داغ توی اتاق نگهبانی رویایی بیش نبود!

    هوا سرد بود سوسو نوری از خورشید میزد ولی توان گرم کردن نداشت
    زدیم به جاده حالا میبایست باد سردی که از کامیونها و ماشینها بهمون میخورد رو هم تحمل کنیم تا اینکه بعد از نیم ساعتی به فلکه دانشگاه رسیدیم بیسکویت و چای برای صبحانه گرفتیم خورشید هم بالا اومد

    توی جاده شاهین شهر بودیم این مسیرو زیاد رفت و امد داشتیم ولی برای اولین بار بود که با دوچرخه میرفتیم و حالا فرصت داشتیم تمومه جاهایی که کنار جاده هست را دقیقتر ببینیم

    حالا که دیگه به آخر سفر میرسیدیم سرعتمونو کم کردیم تا از این دقیقه ها نهایت لذتو ببریم

    آفتاب پشت سرمون بود و داغ داغ ! از جاده حاجی آباد که اون موقه ها خیلی خلوت بود و کمتر کسی مثل الان میدونست یک راه میانبره, به شاهین شهر وارد شدیم
    به محلمون که رسیدیم خبری نبود ساعت نزدیکای 10-9 صپ بود هیشکی هم نمیدونست ما قراره اونروز برگردیم
    با هم خداحافظی کردیم و تا فرداش همدیگه رو ندیدیم
    بعد از باز کردن وسایل و حمام رفتن اینقدر خسته بودم که خوابیدم و فقط برای ناهار بیدار شدم و دوباره خوابیدم تا دم غروب

    عصر همانروزی که رسیدم با پدرم به عکاسی کنار پمپ بنزین رفتم برای ظهور عکس ها
    خیلی شوق داشتم عکسها را ببینم که چجوری شده و خداکنه فیلم خراب نشده باشه , فرداش عکسها را گرفتیم پاکت عکسها دستم بود حالا فقط ثانیه شماری میکردم عکسها را ببرم و با بچه ها ببینیم

    برای هومان و نریمان هم یکسری از عکسها چاپ کردم اون لحظات ذوق و شوق تماشای عکسها, و یادآوری خاطرات سفر تکرار نشدنیه, بعد هم با بچه های محل جمع شدیم و تا مدتها عکسها را تماشا میکردیم و از خاطرات این سفر تعریف کردیم
    الان که فکرشو میکنم اگه اون موقه ها موبایل بود و فیلم گرفته بودم چقدر دیدن فیلمهای سفرمون بعد از 20 سال جالب بود یا کاش اینقدر فرصت و تجربه داشتم که از لحظات بیشتری عکس میگرفتم

    این دو سه روزِ بعد از رسیدن هم , روزهای عجیب و جالبی بود روز اول که کلن خوابیدیم تا چند روز که پوست دست و صورتمون مثله پلاستیک روی لواشک وَر میومد! و شده بود سرگرمیه ما...!
    چند روز بعد هم من و هومان رفتیم تا دوری توی شهر بزنیم هنوز به سر خیابون نرسیده بودیم که صدای ترکیدن شدیدی اومد!
    من فک کردم ماشینی که کنارمونه لاستیکش ترکید ولی وقتی پشت سرمو نگاه کردم دیدم هومان از دوچرخش پیاده شده و میخنده!

    اشاره میکنه لاستیکت ترکید و جرقه زد که من وایسادم!

    توی این سفر هیچکدوم پنچر هم نشدیم!

    خاطرات این سفر از چیزهاییه که هیچ وقت از ذهن ما سه نفر پاک نمیشه




    فقط یکبار فرصت زندگی داریم...

    ممنون از همگی که با من در تجدید خاطرات این سفر همراه بودید سلامت و موفق باشید
    ویرایش توسط Peyman64 : 2016/11/18 در ساعت 12:13
  7. #37
    تاریخ عضویت
    2013/05/07
    محل سکونت
    مشهد
    نوشته ها
    609
    661
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    67 Thread(s)
    جز لذت بخش ترین گزارش هایی بود که تا الان خوندم
    ممنون که مارو هم سهیم کردید تو خاطره شیرین و جذاب و سخت و به یادموندنی
    به قول ی دوستی اینجا دوچرخه سوار مهمه نه دوچرخه
    لذت بردیم دم شما گرم
    سلامت باشید و با آرزوی خوندن گزارشات جذاب دیگه از شما
    امام مهربانی مولا علی ابن موسی الرضا
    محبوب‏ترین شما در نزد خدا، خوش اخلاق‏ترین شماست.

  8. #38
    تاریخ عضویت
    2011/05/05
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,609
    8,283
    Mentioned
    60 Post(s)
    Tagged
    198 Thread(s)
    ممنون. واقعا گزارش خوبی بود و از خوندنش لذت نوشتم. هم خوب سفر می کنی هم خوب مینویسی.
    پیمان جان هنوزم دوچرخه سواری می کنی؟
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]

    The world looks different from a bike

  9. #39
    تاریخ عضویت
    2016/07/13
    محل سکونت
    گچساران
    نوشته ها
    115
    69
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    اقا دمت گرم واقعا معرکه بود خیلی حال شاید بهترین گزارش این سایت بود
    عالیییی
  10. #40
    تاریخ عضویت
    2016/02/09
    محل سکونت
    iran
    نوشته ها
    26
    238
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط mSafdel نمایش پست ها
    ممنون. واقعا گزارش خوبی بود و از خوندنش لذت نوشتم. هم خوب سفر می کنی هم خوب مینویسی.
    پیمان جان هنوزم دوچرخه سواری می کنی؟

    سلام متشکرم

    خیلی دوست دارم دوباره دوچرخه سواری کنم قصد خرید دوچرخه دارم ولی الان که پای پیاده هستیم
  11. #41
    تاریخ عضویت
    2016/03/14
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    14
    6
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    درود بر آقا پیمان انشالله چرخ میخرید باهم ی طرفی میریم.
    راستا همت رو اشتباه نوشته بودم ایجا تصحیحش میکنم حمت
  12. #42
    تاریخ عضویت
    2016/03/14
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    14
    6
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    یادش بخیر اون موقع چقدر منم دلم میخواست بیام باهاتون.
    اما شرایط سنی اجازه نمیداد
  13. #43
    تاریخ عضویت
    2017/08/22
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    127
    126
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    0 Thread(s)
    عجب سفرنامه جالبی بود . خوشبختانه امروز که خوندمش داستانش تموم شده بود . مثل سریالهایی بود که برای ادامه اش ثانیه شماری میکنی .
صفحه 2 از 2 نخست 12
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 43 , از مجموع 43

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •