ورود به حساب ثبت نام جدید فراموشی کلمه عبور
برای ورود به حساب کاربری خود، نام کاربری و کلمه عبورتان را در زیر وارد کرده و روی «ورود به سایت» کلیک کنید.





اگر فرم ثبت نام برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.









اگر فرم بازیابی کلمه عبور برای شما نمایش داده نمی‌شود، اینجا را کلیک کنید.





User Tag List

صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 32
  1. #1
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)

    گزارش رکاب زنی از صفه تا الوند............. سفربادوچرخه

    با سلام.
    این برنامه قرار بود در ایام عید اجرا بشه که بنا به مجموعه دلایلی لغو شد (به صورت خیلی نصفه و نیمه در حد یک برنامه دو روزه رفت و برگشت انجام شد). اما هوای اون همچنان در ذهنم باقی بود.
    با توجه به فصل بهار و به خصوص اردیبهشت، بهترین زمان برای این سیر رو در این ماه دیدم و تصمیم گرفتم این سفر رو به تنهایی انجام بدم.
    البته برنامه دیگری هم بود که متاسفانه به علت نداشتن همرکاب کنسل شد. چون در منطقه ای باید اجرا میشد که به توصیه اهالی منطقه عبور یک یا دو نفره میتوانست خطرناک و مشکل ساز باشد.

    اگر مشکل خاصی پیش نیاد، امیدوارم چهارشنبه صبح استارت این برنامه زده بشه.
    روز اول از اصفهان تا گلپایگان. (به صورت نمادین شروع سفر از دامنه صفه خواهد بود)
    روز دوم گلپایگان به اراک (که اگر فرصتی دست بده خوشحال میشم دیداری با رفقای دوچرخه سوار اراکی داشته باشم).
    روز سوم بسته به شرایط احتمالا تا ملایر. (اگر تا قبل از ساعت 13 به ملایر برسم شاید مسیر رو به سمت همدان ادامه بدم.)
    روز جهارم ملایر به همدان.
    روز پنجم صعود به قله الوند.

    این تاپیک رو برای ارائه گزارش باز کردم و پست بعدی رو رزرو میکنم برای درج گزارش.

    هر نظر و توصیه ای از طرف دوستان رو صمیمانه پذیرا هستم.



    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]
    ویرایش توسط Pendar : 2015/07/26 در ساعت 15:24
  2. #2
    تاریخ عضویت
    2011/06/30
    محل سکونت
    Tehran- Iran
    نوشته ها
    4,766
    11,278
    Mentioned
    21 Post(s)
    Tagged
    238 Thread(s)
    آقایون داداشم هر کی امد اراک یه راس میاد پیش خودمون
    گفته باشم
    کل مهمون های دوچرخه سوار اراک ماس ماس

  3. #3
    تاریخ عضویت
    2014/10/23
    محل سکونت
    اسلامشهر
    نوشته ها
    180
    346
    Mentioned
    3 Post(s)
    Tagged
    13 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط viilll نمایش پست ها
    با سلام.
    این برنامه قرار بود در ایام عید اجرا بشه که بنا به مجموعه دلایلی لغو شد (به صورت خیلی نصفه و نیمه در حد یک برنامه دو روزه رفت و برگشت انجام شد). اما هوای اون همچنان در ذهنم باقی بود.
    با توجه به فصل بهار و به خصوص اردیبهشت، بهترین زمان برای این سیر رو در این ماه دیدم و تصمیم گرفتم این سفر رو به تنهایی انجام بدم.
    البته برنامه دیگری هم بود که متاسفانه به علت نداشتن همرکاب کنسل شد. چون در منطقه ای باید اجرا میشد که به توصیه اهالی منطقه عبور یک یا دو نفره میتوانست خطرناک و مشکل ساز باشد.

    اگر مشکل خاصی پیش نیاد، امیدوارم چهارشنبه صبح استارت این برنامه زده بشه.
    روز اول از اصفهان تا گلپایگان. (به صورت نمادین شروع سفر از دامنه صفه خواهد بود)
    روز دوم گلپایگان به اراک (که اگر فرصتی دست بده خوشحال میشم دیداری با رفقای دوچرخه سوار اراکی داشته باشم).
    روز سوم بسته به شرایط احتمالا تا ملایر. (اگر تا قبل از ساعت 13 به ملایر برسم شاید مسیر رو به سمت همدان ادامه بدم.)
    روز جهارم ملایر به همدان.
    روز پنجم صعود به قله الوند.

    این تاپیک رو برای ارائه گزارش باز کردم و پست بعدی رو رزرو میکنم برای درج گزارش.

    هر نظر و توصیه ای از طرف دوستان رو صمیمانه پذیرا هستم.
    از اراک تا ملایر ؟ از ملایر تا همدان؟ فاصله اش زیاده

    از همدان هم احتمالا برید تا گنج نامه البته از قبل گنجنامه یه جاده خاکی هست تا دشت میشان. اونجا هم اگه زمین مساعد باشه تا نیم ساعتیه قله با دوچرخه میشه رفت البته به شرطی که بار وبنه رو بزارید داخل پناه گاه.
    از گنجنامه تا پناهگاه رو میتونید با تله کابین هم برید!

    برید خدا به همراتون
  4. #4
    تاریخ عضویت
    2013/08/11
    محل سکونت
    همدان
    نوشته ها
    263
    459
    Mentioned
    5 Post(s)
    Tagged
    17 Thread(s)
    همدانم آمدید کمک و همراهی خواستید در خدمت هستم .
    یک تمرین خوب و سنگین مثل یک قرص آرام بخش میمونه که تامدتی شما رو از دغدغه های روزمره راحت میکنه.
  5. #5
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    رزرو.........


    با سلام.
    سفر انجام شد...بسیار عالی بود و بسیار بهتر از آن چیزی که انتظار داشتم.
    این پست را رزرو کرده بودم تا گزارش سفر را بگذارم.اما گزارش را به علت طولانی شدن مطلب، در چند بخش و در پست های انتهای تاپیک قرار میدهم.
    ویرایش توسط Pendar : 2015/05/11 در ساعت 15:13
  6. #6
    تاریخ عضویت
    2014/03/05
    محل سکونت
    رو دوچرخه
    نوشته ها
    831
    2,577
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    77 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط Vahid Nz نمایش پست ها
    آقایون داداشم هر کی امد اراک یه راس میاد پیش خودمون
    گفته باشم
    کل مهمون های دوچرخه سوار اراک ماس ماس
    شرم بر خودم باد دو سال تو اراک درس خوندم اما هیچ دوچرخه سواری اونجا انجام ندادم

    مرگ انسان فقط جدا شدن روح از بدن نیست
    مرگ زمانی اتفاق می افته که دیگه
    خرید لباس نو ،
    روز تولدت ، سال نو ،از همه مهم تر زندگیت!!!
    مهم نباشه.

  7. #7
    تاریخ عضویت
    2011/03/19
    محل سکونت
    بوشهر
    نوشته ها
    1,591
    10,269
    Mentioned
    30 Post(s)
    Tagged
    265 Thread(s)
    امیدوارم برنامه خوبی بشه
    یادش بخیر با آقا وحید و مهرداد عزیز اراک تا همدان رو رفتیم که خیلی لذت بخش بود میتونید گزارش رو بخونید شاید کمکی بهتون بکنه

    بعدش هم دوستان لطفا دقت کنند حتما توی موضوع تاپیکشون اسمی از دوچرخه بیارن تا بنده خدا خزنده های مرورگرها بتونند راحت تر پیدامون کنند و دعاتون کنند
    خدا جون ما همه مسافریم
    مسافر رویاهامون
    خودت یه کاری کن همه رویامون تو همین روزها به حقیقت نزدیک بشه
    نمیدونم امروز ، فردا ، و شاید هم پس فردا......
    My Blog : [Only registered and activated users can see links. ]g.ir
    Fb :[Only registered and activated users can see links. ]


  8. #8
    تاریخ عضویت
    2013/12/24
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    402
    1,513
    Mentioned
    3 Post(s)
    Tagged
    26 Thread(s)
    ایول داداش
    برگشته برات گوسفند میزنیم زیمین

    KEEP CALM
    AND

    RIDE LIKE HELL

  9. #9
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    گزارش سفر با دوچرخه از اصفهان به کوه الوند همدان

    با سلام.
    من خیلی اهل گزارش نوشتن نیستم و همچنین عکاسی در طول مسیر و ...
    اما گزارش این سفر رو به عنوان وظیفه برای دوستان مینویسم. دیدگاهم در نوشتن گزارش بیشتر به اشتراک گذاشتن تجربیات به دست آمده در طول سفر است. چه نکات فنی و چه نکات مربوط به هر شهر و جاده. تا در آینده اگر کسی این گزارش را مطالعه کرد برایش کارآمد باشد.

    پس سعی میکنم نکات خاصی را در هر قسمت برجسته کنم.

    قبل از هر چیز گفتن این نکته را وجب میدانم: هر حرکتی باید دلیل و هدفی داشته باشد. شاید خیلی ها از من سوال کردند که چرا؟
    و من نتوانستم به آن ها جواب قانع کننده ای بدهم. چطور میتوان به کسی که هیچ وقت تجربه ای همزیستی با طبیعت نداشته چنین چرایی را توضیح دهم؟ و اگر کسی چنین تجربه ای داشته باشد احتمالا هیچ وقت سوال نمیپرسد چرا..

    جمله زیبایی هست که میگوید: تنها کسی که پا بر قله ای گذاشته باشد میداند که چرا باید به فتح قله ها رفت. این در جواب کسانی است که بعضا میگویند چرا بایاد تا بلندای کوهی رفت و بعد هم برگشت؟ این همه خطر و نیرو برای چه؟

    اما در این جمع، احساس میکنم همه با حس جاری چنین سفرهایی آشنا هستند و با راحتی بیشتری میتوان در مورداین حال و هوا صحبت کرد.
    قبل از سفر دوست داشتم همرکابی داشته باشم. اما نشد. اگر میشد خوشحال میشدم.
    اما حالا که نشده، تنها سفر کردن بیشتر خوشحالم میکند. همیشه تنها سفر کردن را بیشتر دوست داشتم. حتی تنها به کوه رفتن را....

    تنها سفر کردن شاید ریسک را بالاتر ببرد....اما فرصت بسیار مغتنمی است که به سختی به دست می آید. چنین سفری، سفر از مبدا به مقصد نیست. تمامی مسیر مقصد است و مقصد نهایی سفر به درون است. لحظه های تنهایی بکری که در دشت و بیابان دست میدهد، در حالی که بدن از کاهلی به دور است، ناب ترین لحظات سفر به درون هستند و سوغات چنین سفرهایی بسیار با ارزش.....


    روز اول

    برنامه حرکت روز اول قبلا اصفهان به گلپایگان بود که بعد از بررسی و با توجه به این که این مسیر یک بار طی شده بود، تصمیم گرفتم این بار مسیر اصفهان تا دلیجان را برای روز اول رکاب بزنم. البته اصرار همسرم هم تاثیر گذار بود و این که ایشان این جاده را مطمئن تر میدانستند و خیال راحت تری داشتند.

    مسافت حدود 200 کیلومتر.

    از آنجایی که مسافت زیادی بود برای پایین آوردن ریسک تصمیم گرفتم زودتر حرکت کنم. یعنی استارات ساعت 4 صبح باشد.

    اما طبق معمول که من همه کارها را به لحظه آخر واگذار میکنم، تا ساعت 2:30 شب مشغول جمع کردن و بار زدن وسایل بودم.
    پس یک ساعت بیشتر برای خواب و استراحت در نظر گرفتم و حرکت را ساعت 5 صبح برنامه ریزی کردم.

    ساعت 4:30 دقیقه صبح بیدار شدم. صبحانه را خوردم (قندی-پروتئینی) و راس 5 راهی شدم.



    هوا هنوز تاریک بود و دوچرخه به دلیل نداشتن خورجین کمی نامتعادل بود. اما بعد از چند دقیقه به دوچرخه مسلط شدم. با روشن کردن دو چراغ عقب ویک چراغ پشت کلاه و یک هدلایت جلو به راه ادامه دادم.

    از سمت دروازه تهران (میدان جمهوری) و از طریق اتوبان امام از اصفهان خارج شدم.




    هوای عالی صبح گاهی و حس اولیه رهایی سرمستم کرده بود و تمام وجودم رو پر از انرژی و شادی حس میکردم. بی اختیار شروع به خواندم کردم.



    با زمزمه ای ساربان جناب نامجو از اصفهان خارج شدم و خیلی زودتر از انتظارم به شاهین شهر رسیدم.



    میانگین سرعت بالای 20 بود و من از برنامه خودم که میانگین را 15 حساب کرده بودم جلو بودم. اما میدانستم با رسیدن به نیمه مسیر و شروع شدن سربالایی ها و همچنین تحلیل رفتن انرژی اولیه این میانگین نیز افت خواهد کرد.
    به هر حال بدون وارد آوردن فشار به ماهیچه ها به راهم ادامه دادم.

    نکته مهم در این سفر مدیریت نیرو بود. باید توان خودم را برای تمام سه روز در حد مطلوب نگه میداشتم و همچنین به فکر صعود کوه الوند با دوچرخه و فشاری که در آن مسیر به عضلات خواهد آمد بودم. پس در حد امکان سعی داشتم از لاکتیکی شدن زودهنگام عضلات جلوگیری کنم و همچنین از گرفتگی عضله. چون اولین گرفتگی مساوی بود با بر هم خوردن برنامه.
    چرا که اگر عضله ای شروع بع گرفتن بکند در ادامه هم با کوچکترین فشاری دوباره خواهد گرفت و کلا ادامه برنامه را ناممکن میکند.

    خیلی نرم و منظم به رکابزنی ادامه دادم و مراقب بودم به عضلات شوک وارد نکنم.
    طبق برنامه ریزی هر سه ساعت نیم ساعت استراحت داشتم. که استراحت اولم در نزدیکی یک استراحت گاه بین جاده ای شد. اما من وارد استراحت گاه نشدم. ترجیح دادم در پارکینگ کنار جاده ای قبل از استراحت گاه، روی یک نیمکت کمی استراحت کنم.





    بعد از حدود 15 دقیقه استراحت، احساس کردم نیاز بیشتری به استراحت ندارم. پس به راه افتادم.

    اولین شهر سر راه، مورچه خور بود. در همان اول شهر، به یک فروشگاه کوچک رفتم و یک بسته بیسکوییت ساقه طلایی و یک بستنی و یک آب پرتقال کوچک و یم بیسکوییت ویفرخریدم.

    نکته: بیسکوییت های سبوس دار برای تامین انرژی بسیار عالی هستند. هر چند کمی خشک هستند و خوردن آنها به خصوص موقع دوچرخه سواری که معمولا دهان خشک است کمی سخت است، اما برای خوراکی در طول راه عالی هستند.

    بستنی هم منبع غنی انژی سریع، قند و لاکتوز است. علاوه بر آن شیر و همچنین خنکی آن، بستنی را به خوراکی ایده آل ریکاوری در طول دوچرخه سواری تبدیل میکند.
    پس ترکیب بستنی و بیسکوییت سبوس دار میتواند یک منبع عالی انرژی باشد.

    اما شیرینی و چسبندگی بستنی بعد از مدتی میتواند ایجاد مشکل کند. پس اگر بعد از خوردن بستنی هنوز هم قصد ادامه راکابزنی را داشته باشیم، بهتر است گلو و دهان را با یک نوشیدنی از بقایای بستنی پاک کنیم و چه نوشیدنی ای بهتر از آب پرتقال که حاوی ویتامین c است که برای تازه نفسی و گرفتگی عضلات موثر است (ضد لاکتیک).

    اما در طول مسیر برای تامین متدام قند، بیسکوییت ویفر که قند بیشتری دارد و همچنین کرم دارد و مهمتر این که متخلخل تر است و در طول مسیر به راحتی قابل خوردن است و به خشکی ساقه طلایی سبوس دار نیست، مناسب است.




    به مسیر ادامه دادم و حوالی 11:30 به میمه رسیدم.

    در ابتدا قصد داشتم کمی میوه تازه تهیه کنم. اما در مسیر جاده اصلی که از میمه عبور میکند هیچ میوه فروشی ای وجود ندارد و برای تهیه میوه باید وارد خیابان های فرعی شهر شد. که من چنین کاری نکردم.

    متاسفانه تمام رستوران ها و اغذیه فروشی ها هنوز تعطیل بودند. چاره نبود جز این که یا تا حدود ساعت 1 صبر کنم یا با باز کزدن کوله بار، از غذاهای همراه خودم استفاده کنم.

    با توجه به این که سفر جاده ای بود، بار خودم را با برداشتن غذا و ... سنگین نکردم. چرا که در هر شهری میتوانستم آن چه را لازم دارم خریداری کنم. فقط چند مرود برای مواقع اظطراری داخل کیف داشتم.
    چون بستن اسباب و اساسیه روی ترکبند دوچرخه خیلی کار وقت گیری بود رغبتی به باز کردن و بستن دوباره آن نداشتم. اما گویا چاره ای نبود.

    در خروجی شهر میمه، یک پارک هست که داخل آن آلاچیق هایی برای اسکان وجود دارد.

    داخل پارک شدم و اسباب را باز کردم و در یکی از آلاچیق ها بساط نهار را راه انداختم.

    غذای آماده در ظروف آلمینیوم. به راحتی گرم میشود و بدون مشکل مصرف میشود و در نهایت هم آلودگی زیادی بر جا نمیگذارد.

    یک بسته جوجه کباب با نان، و نوشابه خریداری شده از فروشگاه نزدیک پارک، نهار را تشکیل داد. و دم کردن یک چای زیر آلاچیق و سپس یک چرت 20 دقیقه ای.

    در حال استراحت بودم که متوجه شدم جوراب هام رو تا به تا پوشیدم!!



    استراحت نیمروزی حدود یک ساعت شد دوباره مشغول بستن اسباب روی دوچرخه شدم و به سمت دلیجان به راه افتادم.



    با خروج از میمه، سربالایی ها شروع شد. اولین سربالایی شیب سختی بود که نوید ورود به منطقه بده بستان داری را میداد.
    از آنجایی که سفر از شهر کویری اصفهان به شهر کوهستانی همدان انجام میشد، مساقت و مقدار سربالایی ها بیشتر از سرپایینی ها بود و مدام در حال افزایش ارتفاع بودم. در واقع بده ها بیشتر از بستان ها بود.

    با رسیدن به ساعت های 2 و 3 وزش باد هم شروع شده بود و باد هم از سمت مخالف البته با زاویه. انرژی اولیه هم رو به تحلیل بود.

    مسیر چندان چیز جالب توجهی نداشت. انتظار دیدن دشت های سرسبز را هم در این منطقه نداشتم. به هر حال به رکابزنی ادامه دادم و مراقب بودم میانگین سرعت خیلی پایین نیاید و در عین حال فشار زیادی هم به عضلات پا وارد نشود.

    در مسیر بعد از میمه به سمت دلیجان، با ورود به منطقه موته، دشت به تدریج با بابونه و شقایق و نوعی لاله زرد-نارنجی آراسته شد. دیدن این گل ها در دل دشت بسیار لذت بخش بود. در این فکر بودم که شاید بارها این مسیر را با ماشین طی کرده باشم اما هیچ وقت این چنین متوجه جزء جزء زیبایی های آن نشده بودم.





    سفر با دوچرخه این فرصت را در اختیار انسان قرار میدهد که از قدم به قدم مسیر لذت ببری.

    کم کم تابلو ها نوید رسیدن به دلیجان را میدادند. مدام نگران این بودم که به تاریکی شب بخورم.. اما خوشتختانه ساعت 6:15 دقیقه عصر وارد دلیجان شدم.

    حدود 190 کیلومتر رکابزنی از درب منزل تا میدان مرکزی شهر. میانگین سرعت کل مسیر 20 کیلومتر در ساعت.(کیلومتر شمار روی دوچرخه 212 را نشان میداد. اما فکر میکنم ایرادی در کار بود.)

    دلیجان آن طور که من دیدم شهری بسیار کوچک اما مرتب و تمیز با مردمی بسیار گرم و مهمان نواز بود.

    ابتدا به یک میوه فروشی رفتم و یک سیب، دو پرتقال و سه موز خریدم.
    میوه فروش با مهمان نوازی تمام از مبدا و مقصدم پرس و جو کردو بعد من رو به سمت شیر آب راهنمایی کرد تا میوه ها را بشورم.

    سپس برای شام به یک رستوران رفتم. قصد داشتم برای شام پیتژا بگیرم.

    پیتزا به خاط پنیر و قارچ پروتئین خوبی را تامین میکند و همچنین به علت نان حجیم منبع خوب کربوهیدرات به حساب می آید. و همچنین اگر در پخت آن از سبزیجات هم ایتفاده شود. به سنگینی برنج و ... هم نیست و برای شب میتواند غذای مناسبی باشد. البته و حتما در کنار میوه های تازه که ویتامین های لازم را تامین کنند.

    وارد پیتزا فروشی شدم و پیتزا را سفارش دادم اما متصدی فروشگاه گفت این مدل پیتزا را ندارند. از ایشان خواهش کردم که در صورت امکان با دستور غذایی که میدم پیتزای من را بپزند. و ایشان با گشاده رویی پذیرفت. در نهایت هم خودم را به آشپزخانه برد و تمام مواد را در اختارم گذاشت تا خودم آن طور که میخواهم پیتزا را درست کنم.

    من هم یک پیتزای غنی! آماده کردم سبزیجات را هم کنار گذاشتم و از ایشان خواستم بعد از طبخ پیتزا، سبزیجات را به صورت خام روی پیتزا بریزند .

    البته مدام پیش خودم فکر میکردم احتمالا به اندازه دو دانگ دوچرخه باید هزینه چنین سفارشی را بدهم....اما در کمال تعجب مبلغ خیلی کمتر از یک پیتزای معمولی در اصفهان را پرداخت کردم.
    سپس به دنبال جایی برای گذراندن شب رفتم.

    دو پارک در دلیجان هست که مناسب گذراندن شب است. یکی دقیقا در ورودی شهر معروف به الغدیر یا پارک مصلی. دیگری بعد از نیمه شهر و نزدیک به انتهای غربی شهر به نام پارک نماز.
    هر دو امکانات خوبی برای اقامت دارند. اما با بررسی ای که کردم از لحاظ امنیت و در دسترس بودن امکانات پارک الغدیر مکان بسیار مناسبی برای اقامت شبانه است.

    قبل از اقامت با مامور نیروی انتظامی مستقر در محوطه هم صحبت مردم و ایشان هم نظر من را تائید کرد.

    نکته: در هنگام ورود به هر شهری که نسبت به آن غریبه هستید، شاید بهترین کار، صحبت با پلیس نیروی انتظامی و پرسیدن و سنجیدن شرایط باشد. معمولا راهنمایی های خوبی دریافت خواهید کرد.

    نکته مهم: در مورد محل اقامت شبانه، به خصوص در شهرهای کوچک و به خصوص وقتی تنها سفر میکنید، با تعداد زیادی از بومی ها، به خصوص دستفروشان و دکه داران کنار خیابان صحبت و پرس و جو نکنید. راهنمایی های پلیس، هلال احمر یا حداکثر دو سه نفر از افراد بومی که هر چه مسن تر و یا همراه خانواده باشند کارگشا تر است.

    نکته: وقتی تنها هستید، در شهرهای کوچک خیلی بالا و پایین نروید. تیپ دوچرخه سواری و کلاه و لباس و بار و بندیل به اندازه کافی در چشم هست. لازم نیست کاری کنیم که تمام اهالی شهر بفهمند یک دوچرخه سوار با کلی وسیله وارد شهر شده و به مسیرها و مکان های شهر کاملا ناآشناست.

    نکته خیلی مهم: احتیاط بیش از اندازه در سفرهای تک نفره لازم است. حتی اگر به نظر زیاده از حد یا مسخره باشد.
    به هر حال... به پارک الغدیر رفتم و دنبال جایی برای بر پا کردن چادر گشتم.


    قبل از چادر زدن، پیش یکی از دکه ها رفتم تا مایحتاج شب را بخرم و همچنین برای صبح ببینم هستند یا نه. که اگر نیستند صبحانه را هم بخرم.
    صاحب دکه مثل بقیه دلیجانی هایی که دیده بودم با گرمی از من استقبال کرد و بعد از پرس و جو از سفرم، من رو دعوت کرد تا در محوطه کنار دکه چادر بزنم تا به قول خودش حواسش به من باشد. همچنین گفت ما 24 ساعته هستیم و خیالت بابت شب و صبح راحت باشد.

    بسیار خوشحال شدم و مشغول باز کردن وسایل شدم. چادر را بر پا کردم و اسباب و اسایه و دوچرخه را به داخل بردم و همه چیز را مرتب چیدم و مانده بود که داخل چادر بروم و یک استراحت اساسی بکنم. ساعت هم حول و حوش 8 شب بود و میتوانستم کمبود خواب دیشب را جبران کنم و دوباره ساعت 5 صبح، قبراق و آماده، به راه بیفتم.

    اما.........

    در همین افکار خوش و خرم بودم که ناگهان مردی با صورتی که مشخص بود در اثر حادثه آسیب دیده و نصف صورت کامل نبود از راه رسید.
    پوست صورت این بنده خدا شبیه کسی بود که دچار سوختگی شدید شده باشد و لب و بینی او هم دقیقا از وسط نبود. یعنی بینی یک سوراخ داشت و لب ها در اثر جراحت از نیمه صورت دیگر کامل نبودند.
    این شخص که ایشان رو آقا فرهاد مینامم (اسم واقعی نیست) با تمام افراد محوطه سلام و علیک داشت و رفتار خاصی داشت. در نگاه اول حدس زدم از جانبازان زمان جنگ باشد.

    بعد از کمی گفت و گو با صاحب دکه به سمت من آمد و بعد از سلام و علیک و خوشامد گویی، پرسید چرا این جا چادر زدی؟
    با توجه به این که دکه دار هم در کنار ما بود و چیزی نمیگفت، حدس زدم شاید آقا فرهاد مسئول این محوطه است. برای این که برای دکه دار مشکلی پیش نیاید نگفتم ایشان گفتند، در جواب گفتم چطور؟ اگر مشکلی هست من جا به جا میشوم.
    اما این بنده خدا سریعا شروع به معذرت خواهی کرد و گفت منظورش این نیست و منظورش این بوده که جای خیلی بهتری هم هست.
    پرسیدم کجا؟ و ایشان فرمودند : زائر سرا
    گفتند ما این جا یک زائر سرا داریم با کلیه امکانات، آب سرد و گرم، آشپزخانه، ظرف شویی، دستشویی، کولر و بخاری و ...

    من که چادر و بساطم را پهن کرده بودم خیلی مایل به جا به جایی نبودم. اما دیدم که دکه دار همچنان ساکت است و چیزی نمیگوید. فکر کردم شاید واقعا یک تعارفی زده و حالا پشیمان هست.. پس کمی فکر کردم و قبول کردم. خود آقا فرهاد هم شروع مرد به کمک کردن به من که وسایل را جمع کنم و به زائر سرا بروم.

    در حین جمع کردن وسایل گفت مسئولین کار خاصی برای تو انجام داده اند؟؟ گفتم کدام مسئول؟ چه کاری؟ برای چی؟
    گفت شما این همه رکاب زدی...باید میامدن استقبال و مکان و خوراک در اختیارت میگذاشتن! گفتم والا ما چنین انتظاری نداریم و همین که نیان راحت تریم.. اما آقا فرهاد گفت: درستش میکنم! من کمی علامت تعجب در ذهنم ایجاد شد.

    بعد گفت که من هم در دوران جوانی ورزش کار بودم و دوچرخه سواری میکردم.. یک دوچرخه کورسی داشتم که زمان خودش عالی بود. وزنش کلا 3 کیلو بود!!! گفتم الان کجاست؟ گفت دادم به یکی از دوستانم!!

    کم کم داشتم به این آدم بی اعتماد میشدم.

    نکته: در سفر، در مواجهه با افراد غریبه، اولین لحظه ای که احساس بی اعتمادی کردید، رابطه را کات کنید و کاملا دوری کنید. چرا که شما قبل از سفر فکر همه چیز را کرده اید و احتیاجی به چیز اضافه یا لطف کسی ندارید.

    اما من این کار را نکردم و به دنبال این شخص به زائر سرا رفتم.

    مسجد محوطه را دور زدیم و در یک سالن را باز کرد. به محض باز شدن در، بوی بد ترشیدگی به مشمام خورد. وارد سالن شدیم...جای بسیار کثیف، پر از آشغال و لیوان های یک بار مصرف پراکنده در سالن و همه جا پر از ته سیگار....یک فرش نصفه نیمه خاکی و کثیف روی زمین و چند پتوی کثیف در اطراف.
    به محض دیدن وضعیت متوجه شدم که به کجا آمده ام. سعی کردم حساب شده و با آرامش رفتار کنم. وسایلم رو هم باز نکردم.

    آن مکان در واقع نوعی گرم خانه بود که معتادین و کسانی که مکانی ندارند شب را در آنجا میگذرانند. و طرف مقابل من هم به احتمال زیاد یک معتاد بود.

    از آن جایی که اعتیاد روی ذهن و منطق افراد تاثیر مستقیم دارد بهتر است از توهین و تحقیر مستقیم و عصبانی کردن این افراد پرهیز کرد پرا که عکس العمل های غیرقابل پیش بینی دارندو از آن مهم تر اکثرا شب زنده دارند. شما هم بعد از 200 کیلومتر رکابزنی اگر بخوابی بعیده به سادگی بیدار شوی....پس قبل از خواب امنیت را برقرار کن.

    اول سالن رو برانداز کزدم. یک شخص دیگر حدود 50 ساله با اندامی بسیار نحیف آن جا بود. ورود به سالن خیلی پر ریسک نبود.

    وارد سالن شدم و آقا فرهاد سریعا دو لیوان نسکافه آماده کرد و با من به تعریف نشست. مدام دنبال این بودم که خواسته این مرد از من چیست؟ حدس زدم گوشی برای شنیدن میخواهد و شخصی که بتواند برای چند ساعت خودش را در نظر او قهرمان جلوه دهد.

    مدام با موبایل شماره ای را میگرفت و میگفت شماره فرماندار دلیجان است و میخواهد او را دعوت کند شب پیش ما بیاید.

    بعد مدعی شد که خودش بازرس هلال احمر است و به من گفت شما وارد هر شهری که شدی برو هلال احمر و اونها وظیفه دانر به شما محل اقامت برای شب و غذا بدهند. گفتم این طور نیست. گفت جرا این طوره من خودم بازرس هلال احمرم و سه عدد کارت یک شکل از جیبش بیرون آورد و نشان داد و سریع داخل جیب گذاشت. اما در همان یک ثانیه من دیدم که عکس های روی کارت صورت سالمی دارند..
    از او پرسیدم صورتت چه شده؟ یکدفعه به دوردست ها خیره شد و گفت: حادثه...اتفاق... آرپی جی و تانک... جنگ و جبهه..... گفتم پس چرا عکس هات سالم بودند؟ یکه ای خورد و گفت فتو شاپه! گفتم هر کی بوده خیلی ماهر بوده. گفت کار خارج از کشوره....بر اساس عکس بچگی هام درستش کرده!!

    بعد هم نشست به درد دل که من دو ماهه از خانه بیرون زدم و دیابت دارم و دکترم گفته تو اگر پسر خودم هم بودی بهت میگفتم مصرف کن و حالا مصرف میکنم اما کم! اون آقا رو میبینی اون دوا مصرف میکنه و ......
    بعد از کمی تعریف و .. بهش گفتم ممنونم از راهنماییت و مهمان داریت... اما من دوست دارم شب رو در هوای آزاد بخوابم. اگر اجازه بدی من برم همون بیرون چادر بزنم.

    کمی ناراحت شد. من هم وسایل رو برداشتم و برون آمدم.

    به محوطه چادر زدن برگشتم.
    دوجوان 23-4 ساله را دیدم که زیرانداز انداخته اند و بساط چای و قلیان و ... هم ردیف کرده اند. کمی دقت کردم دیدم شماره ماشین اصفهان دارند.پیش اون ها رفتم و بعد از سلام علیک دیدم بله..اصفهانی هستند .گفتم ممکنه چند دقیقه مراقب دوچرخه من باشید من تا دستشویی برم؟ قبول کردند. ریسک داشت اما کم. و چاره ای هم نبود.
    رفتم و برگشتم...دوچرخه بود جوون ها هم بودند. نشستیم به تعریف. یک چایی هم من رو مهمان کردند و بعد هم جمع کردند و به راه افتادند.
    من هم همان جا دوباره چادر رو بر پا کردم و وسایل و دوچرخه رو داخل گذاشتم . بعد رفتم پیش دکه ها و سه عدد تخم مرغ بومی گرفتم و یک بطری آب. تخم مرغ ها رو آب پز کردم و ته کوله گذاشتم برای مواقع اضطراری.

    زیپ چادر رو بستم و بالاخره ساعت 1:30 شب موفق شدم برم داخل کیسه خواب و پاهام رو دراز کنم.

    متاسفانه از ماجراهای شب و کمپینگ و شهر دلیجان عکسی ندارم....

    ادامه دارد......
  10. #10
    تاریخ عضویت
    2014/05/09
    محل سکونت
    تهران - اراک
    نوشته ها
    85
    465
    Mentioned
    1 Post(s)
    Tagged
    23 Thread(s)
    آقا واقعا لذت بردم از گزارش
    جزئیات فوق العاده دقیق و خوندنی بود
    منتظر ادامه ی گزارش هستیم
  11. #11
    تاریخ عضویت
    2014/11/16
    محل سکونت
    karaj
    نوشته ها
    393
    557
    Mentioned
    2 Post(s)
    Tagged
    18 Thread(s)
    خیلی خوب بودتااین جامامنتظریم
  12. #12
    تاریخ عضویت
    2011/05/05
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,609
    8,292
    Mentioned
    60 Post(s)
    Tagged
    199 Thread(s)
    من خیلی اهل گزارش نوشتن نیستم و همچنین عکاسی در طول مسیر و ...
    آقا این جمله رو خوندم انتظار داشتم که با دو سه خط نوشته و چند تا عکس مواجه بشم ولی بعد که خوندم دیدم که بسیار عالی و با جزییات و کامل نوشتید و هیجان انگیز
    عالی بود و ممنون از گزارش خوبت
    بی صبرانه منتظر ادامه گزارش هستم
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]

    The world looks different from a bike

  13. #13
    تاریخ عضویت
    2015/04/30
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    23
    38
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    8 Thread(s)
    فوق العاده بود. دستتان درد نکند.
    بعضی از نکاتی که نوشته اید خیلی باارزشند مثلا راهنماییهای شما درباره نوع تغذیه و امنیت محل اقامت و غیره. برای کسی که می خواهد چنین مسیری را برای اولین بار برود یا حتی کسی که تا کنون به سفر با دوچرخه نرفته است اطلاعات بسیار راهگشا و انگیزه بخشی ارائه داده اید.
    عکسهایتان هم خوبند ولی بهتر است از میان عکسهای مشابه یکی را که بهتر است انتخاب کنید.
    گلهای زرد رنگ که در عکسها دیده می شوند ظاهرا بیشتر شبیه شقایق هستند تا لاله. بهتر است از نمونه های گیاهی عکسهای کلوزآپ (نمای خیلی نزدیک) بگیرید.
    مشتاقانه منتظر ادامه گزارش هستیم.
    موفق باشید

    اضافه شده بعد از : 4 minutes

    راستی یادم رفت بنویسم: اگه بجای رنگ فیروزه ای برای قسمتهای مهم نوشته هایتان از رنگ تیره تری استفاده کنید خوندنش آسونتر می شه.
    باز هم ممنون
    ویرایش توسط Arash Kamangir : 2015/05/12 در ساعت 11:05
  14. #14
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    @[Only registered and activated users can see links. ] : آقا دقیقا این گوسفنده رو کجا ببینیمش؟؟ اما به جای گوسفند چندتا از اون برنامه باحالاتون ما رو هم ببرید به جاش : )

    @[Only registered and activated users can see links. ] Kmangir : ممنون. اون گل شقایق نبود. دقیقا از جنس و پیاز لاله بود. در مورد رنگ حق با شماست. اما چون متن تو ورد نوشته شده بود، اونجا این رنگ بهتر به چشم میزد. این جا کمی بی رنگ شد. در قسمت های بعدی رنگ بهتری انتخاب میکنم.
    ویرایش توسط Pendar : 2015/05/12 در ساعت 13:04
  15. #15
    تاریخ عضویت
    2012/07/25
    نوشته ها
    48
    65
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    6 Thread(s)
    خیلی عالی بود
    بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستیم
  16. #16
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    روز دوم:
    شب قبل خیلی خوب نتوانستم بخوابم. اول از همه کمی استرس دوست تازه ام آقا فرهاد و رفقاش رو داشتم. احتمال میدادم با توجه به این که میدانستند من تنها، غریبه و خسته هستم، با پاره کردن چادر اقدام به سرقت بکننند. البته قبل از خوابیدن تمام وسایل رو داخل کوله گذاشته بودم و همه وسایل رو با طناب به هم بسته بودم.

    و دلیل دوم هم رفت و آمد زیاد ماشین های سنگین بود. چادر من در پیاده رو لب میدانگاهی بود و این ماشین ها از چند متری من رد میشدند. از همه بدتر یک ایسوزو بود که حدود ساعت 3 از راه رسید و دقیقا رو به روی چادر ایستاد و تا حدود نیم ساعت نه موتور رو خاموش میکرد و نه چراغ ها رو.....

    به هر حال صبح شد. با این که ساعت رو روی 6 تنظیم کرده بودم از حدود 5:40 بیدار بودم. اول از همه یکی از موزهایی که دیروز خریده بودم را برای شروع روز خوردم. از چادر بیرون آمدم و کمی حرکت کششی انجام دادم. و بعد شروع به جمع کردن وسایل و بستن آن ها روی دوچرخه کردم.

    بعد از بستن وسایل دستکش های دوچرخه را در جیب بغل شلوار گذاشتم و رفتم لب حوض و دست هام رو شستم و آبی هم به صورتم زدم.
    بعد سراغ دکه در دیشبی رفتم که قول یک صبحانه خوب رو به من داده بود. خودش نبود. پسرش به جای او آمده بود اما گویا سفارش من رو به پسرش کرده بود. تا سلام کردم به گرمی جواب داد و پرسید شما همان دوچرخه سوار هستید؟

    قرار شد یک املت سفارشی با تخم مرغ محلی برای من آماده کند. این املت ازبهترین غذاهایی که در بهترین رستوران ها خورده بودم بیشتر به من چسبید. با یک پیاز اساسی! معمولا در خانه خوردن چنین پیازی میسر نیست!

    رفتم برای حساب کردن. بعد از کلی تعارف، پسر دکه دار گفت سه تا تخم مرغ هم دیشب بردی و گویا حساب نکردی!! تا جایی که یادم بود حساب کردم. دلیل برای حساب نکردن نبود چون کیف پول و کارت بانک و ... همه در جیب شلوارم بود و همیشه همراهم بود... به پسر دکه دار گفتم مطمئنی؟ چون من یادم میاد که حساب کردم..
    اون هم گفت پدرم گفته حساب نکردی اما اگر میگی کردی که هیچی.
    من هم فکر کردم برای سه عدد تخم مرغ خوب نیست فکر کسی رو درگیر کنم و شکی رو به دل کسی بیندازم. اون هم در مقابل این همه خوبی و مهمان نوازی. به همین دلیل با اصرار زیاد سه تخم مرغ دیشب رو دوباره حساب کردم و در مقابل اصرار پسر دکه دار گفتم من با رضایت کامل دارم این پول رو میدم. اون هم بالاخره قبول کرد.
    بعد از خوردن یک چای نبات، تصمیم گرفتم حرکت کنم. کلاه رو گذاشتم ، اما یک لنگه دستکش ها نیود. گویا از جیبم افتاده بود. محوطه وم سیر چادر تا دکه را چند بار چک کردم اما خبری نبود.... دیگه میخواستم فراموش کنم و بی دستکش راه بیفتم.. با خودم گفتم در اراک یک جفت دستکش میخرم...که یک لحظه زیر یکی از تخت های جلوی دکه بغلی داخل سبدهای خالی میوه! دستکشم را دیدم!! حالا چرا و چطور به آن جا رفته بود،،، نمیدانم!! البته ما به کسی خیال بد نمیبریم و میگیم باد برده اونجا : )

    حرکت به سمت محلات:



    حدود 6:30 به سمت محلات راه افتاده. شروع مسیر با شیب ملایمی همراه بود که خیلی زود ناملایم شد... چند کیلومتر ابتدای مسیر هم منطقه صنعتی بود و جذابیتی نداشت. شیب ها زیاد شده بودند و پشت سر هم. جاده هم تقریبا کم عرض تر شده بود. البته مناطق صنعتی تمام شئه بود و کم کم منظره دشت نمایان میشد.







    بالاخره تا محلات را طی کردم و در اولین میدان شهر کمی استراحت کردم. یک پرتقال تازه هم خوردم.

    تامین ویتامن C و پتاسیم و منیزیم بدن باید در ابتدای روز و حدودا یک ساعت قبل از آغاز فعالیت ورزشی انجام بگیرد. موز اول صبح و این پرتقال به همین دلیل بود.




    شهر بعدی خمین بود که برنامه ریزی شده بود ناهار و استراحت یک ساعته نیروزی رو اونجا انجام بدم. یکی از سخت ترین قسمت های مسیر ، مسیر خمین بود. شیب های مدام... معمولا وقتی یک سیب تمام میشود مقداری سرپایینی داریم. اما این جا شیب ها تمام شدنی نبودند و پشت هر پیچ یک شیب جدید بود. وقتی شیبی تمام میشد مقدار خیلی کمی کفی بود و باز هم یک شیب دیگر. اما در چند کیلومتر آخر سرپایینی ها شروع شد.

    شهابیه!!

    شب قبل یکی از راننده های ماشین سنگین به من گفت یک جاده نرسیده به خمین هست که میانبر میشود برای اراک و حدود 30 کیلومتر نزدیک تر است. تصمیم داشتم بررسی کنم و اگر شد از آن جاده بروم چون 30 کیلومتر خیلی من رو جلو می انداخت.

    این جاده دقیقا قبل از پلیس راه خمین بود و جاده شهابیه نام دارد. منطقه شهابیه شامل چندین روستای کوچک میشود و این جاده در واقع خم شهر خمین به سمت اراک را میبُرد. اما قبل از ورود به این جاده تصمیم گرفتم اطلاع دقیق تری بگیرم و بی احتیاط به جاده غریب وارد نشوم. به سمت پلیس راه رفتم و به دفتر مراجعه کردم.
    از افسری که آنجا بود پرس و جو کردم و ایشان هم گفتند که درست است اما این جاده حدود 15 کیلومتر نزدیک تر است. ولی اضافه کردند برای شما که با دوچرخه میری بهتر است و منظره های بهتری دارد.
    پرسیدم در طول مسیر مغازه و رستوران و ... هم هست؟ گفتند: اوووه....زیاد!!

    من هم خوشحال از این کشف جدید برگشتم و وارد جاده شهابیه شدم.



    جاده ای مستقیم و بسیار خلوت.اول خوشحال بودم که دیگر آن همه کامیون و تریلی از بغل دستم عبور نمیکنند. اما با دیدن تپه ماهورهایی که باید از آن ها عبور میکردم این خوشحالی محو شد. جاده به دلیل این که یک جاده محلی حساب میشد و از بین کوه ها عبور میکرد، خیلی استاندارد شیب را رعایت نکرده بودن و بیشتر سعی در مستقیم بودن آن کرده بودند. به این ترتیب مدام باید شیب های متوالی را طی میکردم و بالا و پایین میرفتم. این چنین جاده ای توان را فرسایش میدهد و دوبرابر برنامه را عقب می اندازد.

    من حدود ساعت 12 وارد جاده شهابیه شده بودم. حدود 1 ذخیره آبم تمام شد. تا این جا به جز چند روستای خیلی کوچک و دو روستای متروکه هیچ چیز دیگری ندیده بودم. نه فروشگاه کنار جاده ای و نه رستوران.

    راننده دیشبی گفته بود چون این جاده مخصوص راننده های منطقه است در بین راه چند رستوران خوب هست. من همچنان امیدوار بودم به رستوران و استراحت گاه برسم. اما خبری نبود.

    در عوض جاده زیبایی بود و سرسبز بود. همان حوالی زیر سایه چند درخت مشغول استراحت شدم که یک موتور سوار از دور پیدا شد. دست تکان دادم و موتور سوار ایستاد. از او آدرس فروشگاه و رستوران گرفتم. اما گفت این منطقه رستورانی ندارد و مغازه ها هم داخل روستا هستند.
    گفت خودش اهل روستای بعدی است و وارد روستا که بشوم هام ابتدای روستا یک مغازه است. تشکر کردم و به راه افتادم.

    بعد از نیم ساعت به روستا رسیدم و وارد روستا شدم. اما مغازه ای ندیدم. زنگ یکی از خانه ها را زدم. خانه ای روستایی و قدیمی و کاه گلی اما با آیفون تصویری!! چند ثانیه متعجب داشتم به آیفون نگاه میکردم...فکر کنم صاحب خانه هم داشت با تعجب به من نگاه میکرد با آن کلاه عجیب دوچرخه سواری و عینک و ...

    تا بالاخره صاحب خانه که خانم هم بود گفت بله و من هم از ایشان آدرس مغازه (بقالی) روستا را گرفتم. گفت چه میخواهی؟ گفتم اول از همه آب. گفت صبر کن.... دم در آمد و یک لیوان آب برای من آورد. از ایشان تشکر کردم و با آدرسی که داد به سمت بقالی رفتم.

    همان موتورسوار و چندین نفر دیگر دم بقالی زیر سایه درخت نشسته بودند و گویا آن جا پاتوق روستا بود. بعد از سلام و علیک وارد مغازه شدم.
    اول آب معدنی خواستم اما گفتند در این منطقه کسی آب معدنی نمیخرد... پس بطری 0.5 لیتری را به مغازه دار دادم تا برایم پر کنم. ایشان هم محبت کرد و از داخل یخچال بطری آب خودش را آورد که آب خنک بریزد. نگاهی به بطری نصفه انداختم و لبه بطری نشان میداد که از این بطری با دهان آب خورده شده و چندادن هم تمیز نشده... چیزی نگفتم و آب را گرفتم. یک دلستر 1.5 لیتری خنک هم خریدم که همان جا نیم لیتر آن را سرکشیدم.
    بعد سراغ غذای آماده یا کنسرو گرفتم که گفتند این هم این جا خریداری ندارد. البته تن ماهی داشتند که اصلا در آن هوا و آن اوضاع توان خوردن چنین چیزی را نداشتم. تشکر کردم و به سمت انتهای ده حرکت کردم.

    روستای زیبایی بود و بافت سنتی و قدیمی آن خیلی خوب حفظ شده بود. به طوری که احساس میکردی زمان این در همان 100 سال پیش ماند. لذت خوبی داشت عبور از این روستا...هر چند حدود 45 دقیقه وقت گرفت.

    با خروج از روستا چند بیسکوییت از کوله خارج کردم که در طول راه بخورم. بده بستان ها ادامه داشت که ناگهان بعد از یک پیچ تند، سراشیبی پرشیبی ظاهر شد. دوچرخه خیلی سرعت گرفت که البته به خاطر بار و بنه روی آن کنترل کردم که از 40 بالاتر نرود.

    بعد از حدود یک کیلومتر دوباره شیب مثبت شروع شد. در همین حین یک فروشنده دوره گرد با وانت پیکان به من رسید و همگام با من شرع مرد به حرمت و سوال پرسیدن. من که در سربالایی ها به نفس افتاده بودم جواب دادن کمی برایم مشکل بود. اما ایشان بی خیال نمیشد. مهمترین سوالش هم این بود که خسته نمیشی؟؟ برای چی با دوچرخه میری؟؟ والا خسته میشی!!!
    ترجیح دادم بایستم و چند سوال را جواب بدهم تا راضی شود برود... اما تا ایستادم ایشان رفت!

    به راهم ادامه دارم چند سراشیبی خوب دیگر هم طی کردم و به جاده ای مستقیم رسیدم. حدود ساعت 2:30 شده بود.

    گرسنگی هم داشت اذیت میکرد. همان چند بیسکوییت بیشتر باعث تحریک اسید معده ام شده بود. دلستر هم آفتاب خورده و داغ شده بود و خوردنش بیشتر عطش می آورد.

    از دور ساختمانی دیدم که چند ماشین مقابلش توقف کرده بودند. با خودم گفتم به احتمال زیاد رستوران یا چایخانه است که چند ماشین آن جا ایستاده اند.امیدوارتر رکاب زدم و مقابل آن ساختمان که حدودا 30 متر با لب جاده فاصله داشت رسیدم . ایستادم و با دقت نگاه کردم. یک مرد و یک خانم را دیدم و متوجه شدم آنجا تعمیرگاه است و ساختمان بغلی هم مسکونی است. خواستم به راهم ادامه بدهم که دیدم آن مرد هم متوجه من شده و نگاهم میکنم.

    صلاح ندانستم همین طور به راه بیفتم. به هر حال برای آن ها سوال میشد که این غریبه چه کسی بود و چرا این طور ایستاد و ما را برانداز کرد... از دور با صدای بلند گفتم رستوران کجاست این اطراف؟ مرد گفت: برای چی؟؟!! گفتم : برای غذا خوردن!!
    چند لحظه با خانم بغل دستش صحبت کرد و بعد با صدای بلند فریاد زد: بیا...بیا
    به سمت آن ها رفتم... جوان خوش برخورد و مودبی را دیدم که صاحب تعمیرگاه بود و آن خانم هم مادرش بود. با اصرار من را به داخل خانه دعوت کردند برای ناهار. وقتی خواستم قبول نکنم ناراحت شد و گفت: فکر میکنی سفره ما باز نیست؟
    من هم قبول کردم و به خانه آن ها رفتم. دست و صورتی شستم و ناهار را مهمان لطف و صفای آن خانواده شدم. و البته آب خنک.

    جوان تعمیرکار گفت من عجله دارم و باید بروم دنبال پدرم. تو این جا بمان و ناهار را تمام کن و بعد هم استراحت کن. این را گفت و رفت... چند دقیقه بعد پسر جوان تری آمد که پسر کوچک تر خانواده بود و حدود 24-5 سال داشت. کمی هم با او تعریف کردیم. میگفت که این منطقه مدم آرام و مهربانی دارد. میگفت در این منطقه هیچ وقت دعوا نمیشود و همه دلخوری ها و مشکلات به دست بزرگ تر ها حل میشود. گفت ما در این جا دزدی و مزاحمت نداریم....
    چقدر زیباست که هنوز در گوشه هایی از این خاک مردمی این چنین با صفا زندگی میکنند....

    "چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان
    من ندیدم دهشان، بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
    ماهتاب آنجا، میکند روشن پهنای کلام
    بی گمان در ده بالادست، چینه ها کوتاه است
    مردمش میداند، که شقایق چه گلی است
    بی گمان آن جا آبی، آبی است
    غنچه ای میشکفد، اهل ده با خبرند
    چه دهی باید باشد
    کوچه باغش پر موسیقی باد
    مردمان سر رود، آب را میفهمند
    گل نکردندش...."

    بعد از تشکر بلند شدم که حرکت کنم. مادرشان به من اصرار کردند که بمان کمی استراحت کن ویک چایی بخور. اما عذر خواستم و گفتم راه بیفتم بهتر است که قبل از تاریکی به اراک برسم.... بعد از تشکر فراوان از آن ها خداحافظی کردم و به راه افتادم.

    چند کیلومتر بعد، بالاخره از جاده شهابیه خارج شدم و وارد مسیر اصلی خمین به اراک شدم.

    اما جاده بسیار باریک و خطرناک بود. در بیشتر قسمت های مسیر چیزی به عنوان شانه جاده وجود نداشت.
    بدترین حالت وقتی بود که یک ماشین سنگین از پشت و یکی از جلو می آمد. یا وقتی دو ماشین در کنار من قصد سبقت گرفتن داشتند.

    توصیه: در سفرهای جاده ای به هیچ عنوان اد هدفون-هدست-هندز فری استفاده نیکنید. حتی روی یک گوش. شما باید نزدیک شدن ماشین ها را تشخیص دهید و حتی نوع سواری بودن یا باری بودن ماشین را. البته این به هیچ عنوان جای نگاه به عقب را نمیگیرد و باید هر 15-20 ثانیه یک بار یک نگاه به عقب بیاندازید. اگر هم از آینه استفاده کنید که بهتر است. اما باز با این حال استفاده از هدفون حین رکابزنی جاده ای به خصوص در جاده های دو طرفه و باریک بسیار خطرناک است.
    در نظر داشته باشید گاها اگر جاده خلوت باشد واگر تصادفی رخ بدهد، احتمال این که راننده حتی شما را به بیمارستان نرساند هست.در چنین مواقعی شاید راننده بدون توقف به راه خود ادامه دهد.....
    و همچنین به یاد داشته باشیم که ماشین های سنگین قدرت مانوردهی زیادی ندارند و عملا هم راننده های این ماشین ها میل چندانی به مانور ریز و یا ترمز گرفتن در سربالایی ندارند و همه این ها یعنی خطر زیاد برای سایکل توریست.

    کمی جلوتر، سمت راست جاده ، یک عملیات راه سازی در حال انجام بود که گویا قصد داشتند جاده را دو لاینه کنند. یک جاده خاکی کوبیده شده آماده. تصمیم گرفتم مسیر را از داخل همین جاده خاکی ادامه بدهم. جاده خاکی به موازات جاده اصلی بود اما در دو سه قسمت از مسیر جدا میشد و من چون آشنایی با مسیر نداشتم در این قسمت ها وارد آسفالت میشدم و دوبار با ظاهر شدن جاده خاکی، داخل خاکی ادامه میدادم.

    اراک، شهری که به آن نمیرسی!

    کم کم به اراک نزدیک شدم. شواهد و نشانه ها ، از آغاز شهر خبر میدادند اما هر چه میرفتم همچنان خبری از اراک نبود.
    بعد از نیروگاه برق دوباره به دانشگاه آزاد رسیدم و گفتم خوب..بالاخره به شهر رسیدم. اما باغبانی که از او آب برای شستن صورت گرفتم گفت چند کیلومتر مانده.....رکاب زدم تا بالاخره داس ساعت 5 به میدان بزرگ ورودی شهر رسیدم.




    میدان بسیار بزرگی که در میان آن پارکی وجود دارد.چندین دکه و مغازه و یک محوطه بازی برای بچه ها. دستشویی ها هم در همان محوطه بازی قرار داشتند.
    ابتدا به سمت دستشویی رفتم و دم در دوچرخه را به نگهبان آن جا سپردم. ایشان هم خیلی رک گفت اگر میخواهی مواظب دوچرخه باشم باید پول بدهی! من هم گفتم شما مواظب باش پول هم میدم....

    داخل دستشویی بودم که یادم افتاد دوچرخه را قفل نکردم! نگهبان هم یک پیرمرد خسته بود که هیچ امیدی به مراقبت فیزیکی او نداشتم!! کلا مراحل تخلیه و بارگیری رو به صورت فشرده طی کردم و با سرعت بیرون آمدم. یک هزاری به پیرمرد دادم و دور میدان رازدم.
    یک گیشه پلیش 110 رو به روی میدان بود. به سمت آن رفتم و با پلیس دم در صحبت کردم.
    برای شب مانی پرسیدم و گفتند که در این میدان میشود ماند و اغلب مسافران همین کار را میکنند.

    در تکه چمنی درست رو به روی کیوسک پلیس، جای خودم رو رزرو کردم اما بار و بنه را باز نکردم که پاگیر بشم. هنوز تا شام وقت زیادی بود و میخواستم به یک رستوران بروم.
    یک چایی گرفتم و یک مسیج برای وحید (نظم آبادی) فرستادم. موقعیت خودم رو ارسال کردم و دعوت کردم همراه با دوستان اراکی شب برای یک چایی دورهمی اگر وقت دارند به چادر من بیایند.

    اراک: شهر دوستی

    مشغول خوردن چایی بودم که گوشی زنگ خورد. وحید عزیز بود و میگفت توچرا الان رسیدی؟ چه بی خبر رسیدی؟؟
    گفتم : والا من طبق برنامه رسیدم. خبر هم تو فروم زدم....
    وحید هم گفت این چند وقت انقدر درگیر بوده و سرش شلوغ بوده که حساب روزها از دستش در رفته. اول محل چادر پرسید
    و گفت این جایی که هستی اراک حساب نمیشه و باید چندکیلومتر دیگه بیای.

    برای شب مانی هم یک پارک خیلی بهتر هست به اونجا برو. اسم پارک رو گفت (متاسفانه فراموش کردم) و گفت فعلا به اون جا برو.

    گفت که با یک گروه از قبل قرار گذاشته که برای پاک سازی کوهستان برند و نمیشتونه کنسل کنه. و گفت شب که برگشت پیش من میاد.
    آدرس پارک رو از دو جوانی که در نزدیکی من بودند گرفتم و راهی شدم.

    بعد از چند کیلومتر به پارک رسیدم و انصافا خیلی بهتر از اون میدان بود.



    در یک نقطه فوق استراتژیک اسباب و اثاثیه رو از روی دوچرخه باز کردم.استراتژیک از این نظر که دقیقا پهلوی رستوران پارک بودم و رستوران سمت چپم بود و انقدر نزدیک بود که میتوانستم با خیال راحت داخل رستوران باشم و حواسم هم به وسایل باشه. سمت راست کمی دورتر هم یک دکه بود که میگفت تا 12 و 1 شب باز هست و صبح هم 7 الی 8 صبح باز میکنه. چند قدم آنورتر هم شیر آب بود.

    در حال باز باز و مرتب کردن وسایل بودم که باز وحید تماس گرفت و گفت با علی از دوستان بایک بیستی تماس گرفته و علی بعد از کلاسش میاد پارک پیش من.

    تشکر کردم و بعد از کارهای اولیه سمت دکه رفتم و یک بستنی و یک بیسکوییت ساقه طلایی گرفتم. بعد از ریکاوری قندی داخل چادر رفتم و در چادر را بستم و کمی دراز کشیدم.

    با زنگ موبایل به خودم اومدم. علی عزیز بود. آمده بود سمت پارک. آدرس دادم و آمد دم چادر. بعد از حال واحوال گفت آقا جمع کن بریم... گفتم کجا؟ گفت منزل ما... و اصرار بسیار زیاد که بریم و شب رو منزل ایشان بگذرانیم. اما من قبول نکردم که مزاحم ایشان و خانواده شوم.
    با این حال هر 10 دقیقه یک بار علی باز بر میگشت سر خط و میگفت جمع کن وسایلت رو تا بریم....

    خلاصه انقدر این جوون خوب و با صفا بود که همان چند دقیقه اول باهاش حسابی احساس راحتی و صمیمیت کردم. گفت اهل چایی نیست اما من براش چایی ریختم و اون هم روی من رو زمین نیانداخت و خورد. با هم گرم تعریف شدیم. از خاطرات دوچرخه و از برنامه ها و ...تا هوا تقریبا تاریک شد.

    علی گفت برای شام با فست فود موافقی؟ گفتم امشب رو میخواستم برای تامین پروتئین، غذای گوشتی و تر جیحا کباب بخورم. به رستوران رفتیم و دو دسا کوبیده گرفتیم و علی اجازه نداد من حساب کنم. شام رو مهمان علی شدم و با هم شام رو خوردیم.

    همین حال و احوال بودیم که برادر یکی از دوستان همرکاب اصفهان، که اصالتا اراکی هستن تماس گرفت و گفت شنیده ام اراکی.... باید امشب بیای منزل ما..کجایی که همین الان دارم میام دنبالت...از من انکار و از ایشان اصرار....تا اینکه بالاخره گفتم همین الان یکی از دوستان پیش من هستند و قراره شب پیش ایشان باشم.
    این رو که گفتم برادر دوستم راضی شد و تاکید گرد هر کاری داشتی با من تماس بگیر. از ایشان تشکر کردم.

    چند دقیقه نگذشته بود که وحید باز هم تماس گرفت و با من و علی صحبت کردو بعد از همه اصرار و تعارف بالاخره قرار شد به منزل وحید عزیز بریم.
    دوباره چادر و وسایل رو جمع کردم و روی دوچرخه بستم و با علی به سمت منزل وحید به راه افتادیم.

    زنگ زدیم و وحید به استقبال آمد . با علی خداحافظی کردیم و مهمان منزل وحید شدم.

    وحید هم در بدو ورود یک بستنی شکلاتی عالی من رو مهمان کرد. محو آکواریوم پلنت زیبای وحید بودم. خودش هم که دیگه همه میشناسند که چه انسان دوست داشتنی و با اخلاقی هست.
    کمی تعریف کردیم در باره مسیری که آمده بودم و اتفاقات بین راه... بعد هم وحید خاطرات سفر ملایر همدان خودش را تعریف کرد و یک سری فیلم و عکس نشان داد و راهنمایی های خیلی خوبی در باره مسیر پیش رو داد.

    و حوالی ساعت 1 خوابیدیم.

    توصیه: دوستانی که قصد سفر در منطقه مرکزی را دارند حتما قبل از سفر با وحید یک هماهنگی داشته باشند. اطلاعات و تجربیات خیلی خوبی از این منطقه داره که میتونه کمک خوبی بکنه.

    ادامه دارد.....
    ویرایش توسط Pendar : 2015/05/17 در ساعت 14:58
  17. #17
    تاریخ عضویت
    2011/05/05
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,609
    8,292
    Mentioned
    60 Post(s)
    Tagged
    199 Thread(s)
    گزارش عالی و با جزییات خوب بود ولی ایندفعه تعداد عکسها کم بود.
    چیزی که من خودمم معمولا تو سفر فراموش می کنم عکس گرفتن از آدمهاییه که تو سفر بهشون برخورد می کنیم.
    خودش هم که دیگه همه میشناسند که چه انسان دوست داشتنی و با اخلاقی هست.
    حتما شوخی می کنی؟! خوش اخلاق؟ دوست داشتنی؟؟؟
    آقا وحید یه دونست
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]

    The world looks different from a bike

  18. #18
    تاریخ عضویت
    2011/07/21
    محل سکونت
    اراک(توی خطوط اینترنت)
    نوشته ها
    609
    2,023
    Mentioned
    19 Post(s)
    Tagged
    159 Thread(s)
    گزارش خیلی عالی بود پندار جان منتظر ادامه گزارش هستیم
    من اون شب هم که بعد از خداحافظی رفتم خونه دیدم مامانم زیاد کتلت درست کرده بود که دیگه قسمت نشد مهمون ما باشی


  19. #19
    تاریخ عضویت
    2011/04/13
    محل سکونت
    تهران - ونک
    نوشته ها
    486
    3,540
    Mentioned
    13 Post(s)
    Tagged
    48 Thread(s)
    پندار جان اون شب که شما تشریف آوردید اراک من مشهد رفته بودم و نبودم که بیام خدمت شما عذر خواهی ...
    در مورد وحید هم که واقعا عالیه کارش
    هر دوچرخه سواری از اراک گذر می کنه وحید خفتش می کنه می بره خونشون ... اصلا یه وضعی
    بعضی وقت ها انقدر پشت سر هم براش مهمون میاد ما قاطی می کنیمشون
  20. #20
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط auas نمایش پست ها
    گزارش خیلی عالی بود پندار جان منتظر ادامه گزارش هستیم
    من اون شب هم که بعد از خداحافظی رفتم خونه دیدم مامانم زیاد کتلت درست کرده بود که دیگه قسمت نشد مهمون ما باشی
    علی جان یک دنیا شرمنده. از قول من از مادر عزیز و مهربانتوت تشکر و عذرخواهی کنید. از هم ممنونم از تمام محبت هایی که اون شب به من داشتی.

    @[Only registered and activated users can see links. ] سلام علی جان. بدشانسی من بوده که افتخار دیدن شما رو نداشتم. انشالا یک برنامه همگی تشریف بیارید اصفهان دور هم باشیم.
  21. #21
    تاریخ عضویت
    2011/06/30
    محل سکونت
    Tehran- Iran
    نوشته ها
    4,766
    11,278
    Mentioned
    21 Post(s)
    Tagged
    238 Thread(s)
    دوستان بنده رو شرمنده نکنید
    فقط انجام وظیفه می کنم
    منم یه سری عکس گرفتم که وقت بشه ارسال می کنم به زودی

  22. #22
    تاریخ عضویت
    2015/04/11
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    166
    448
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    20 Thread(s)
    بسیار گزارش خوب و آموزنده ای نوشتین. از همه مهمتر که به اِراک (درست تلفظ شود) رفتین.
    منتظر ادامه گزارش هستیم زیاد.
  23. #23
    تاریخ عضویت
    2011/04/13
    محل سکونت
    تهران - ونک
    نوشته ها
    486
    3,540
    Mentioned
    13 Post(s)
    Tagged
    48 Thread(s)
    آقا این گزارش چرا ادامه نداره ؟
    ساعت 1 خونه وحید اینا خوابیدی بعد چی شد
    اصلا من نمی دونم چرا گزارش نیمه کاره می خونم حس بدی دارم
    یکی بیاد این گزارش ادامه بده
    -----------------------------
    یه اعتراف کنم :
    من تا حالا فکر نمی کردم اینا که پندار اینجا نوشته گزارش سفرش باشه فکر می کردم یه گزارش همینجوری نوشته تو مسیر تا بعدا بیاد کاملش کنه
  24. #24
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط A.amex نمایش پست ها
    آقا این گزارش چرا ادامه نداره ؟
    ساعت 1 خونه وحید اینا خوابیدی بعد چی شد
    اصلا من نمی دونم چرا گزارش نیمه کاره می خونم حس بدی دارم
    یکی بیاد این گزارش ادامه بده
    -----------------------------
    یه اعتراف کنم :
    من تا حالا فکر نمی کردم اینا که پندار اینجا نوشته گزارش سفرش باشه فکر می کردم یه گزارش همینجوری نوشته تو مسیر تا بعدا بیاد کاملش کنه
    سلام.
    چشم .. ادامه اش رو هم مینویسم.
    فکر نمی کردم اینا که پندار اینجا نوشته گزارش سفرش باشه فکر می کردم یه گزارش همینجوری نوشته تو مسیر تا بعدا بیاد کاملش کنه
    والا دیگه شما به بزرگی خودت ببخش. همون اولش هم نوشتم که گزارش نوشتن زیاد بلد نیستم و بیشتر خاطره تعریف میکنم. انشالا بعد از این 5-6 روز حتما کاملش میکنم تا صعود به الوند....
  25. #25
    تاریخ عضویت
    2011/04/13
    محل سکونت
    تهران - ونک
    نوشته ها
    486
    3,540
    Mentioned
    13 Post(s)
    Tagged
    48 Thread(s)
    نقل قول نوشته اصلی توسط viilll نمایش پست ها
    سلام.
    چشم .. ادامه اش رو هم مینویسم.


    والا دیگه شما به بزرگی خودت ببخش. همون اولش هم نوشتم که گزارش نوشتن زیاد بلد نیستم و بیشتر خاطره تعریف میکنم. انشالا بعد از این 5-6 روز حتما کاملش میکنم تا صعود به الوند....
    بی زحمت اگر گزارش کامل کنید خیلی خوبه
    چون شاید قسمت هایی از این مسیر در برنامه بعدی بخوام برم
    تشکر
  26. #26
    تاریخ عضویت
    2012/11/12
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    1,272
    2,317
    Mentioned
    7 Post(s)
    Tagged
    163 Thread(s)
    ایول و دمت گرم...گزارش جامع و مفید اما خیلی خیلی کم عکس....
    آقا چرا میزاری مردمو تو خماری؟؟؟؟؟ گزارش رو لطفا کامل کن...بدن درد کشت مارو
    با پول نمیتوان زندگی را خرید....باب مارلی

    Fb Profile : [Only registered and activated users can see links. ]
    My Blog : [Only registered and activated users can see links. ]
    Pinkbike Profile : [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ] - [Only registered and activated users can see links. ]

  27. #27
    تاریخ عضویت
    2015/06/25
    محل سکونت
    کرمانشاه
    نوشته ها
    17
    49
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    6 Thread(s)
    مدل دوچرخه تون چیه؟
  28. #28
    تاریخ عضویت
    2014/06/18
    محل سکونت
    اصفهان
    نوشته ها
    208
    30
    Mentioned
    0 Post(s)
    Tagged
    2 Thread(s)
    قسمت آخر :اراک به همدان و کوه الوند

    قبل از هر چیز عذرخواهی میکنم به خاطر تاخیر در نوشتن ادامه ماجرا.
    همچنین تشکر میکنم از دوستانی که لطف داشتن.راستش مدت یک ماه و نیم بود که دستم به علت آسیب دیدگی تاندونها در گچ بود. و حالا هم انگشت های دستم خیلی راحت کار نمی کنند. البته دلیل اصلی شاید کمبود وقت آزاد و یا تنبلی من بود که گزارش رو تموم نکردم و آسیب دیدگی هم مزید بر علت شد.
    حالا هم به خاطر گذشت زمان خیلی جزئیات در خاطرم نیست. اما به هر حال این گزارش باید تموم بشه.سعی میکنم ادامه ماجرا رو خیلی سریع بگم.
    عکس هم خیلی کم دارم که علتش رو در طول گزارش ذکر خواهم کرد.

    (متاسفانه آپلود سنتر سایت باز نمیشود و مجبور شدم عکس ها را جای دیگری آپلود کنم)

    و اما ادامه: روز سوم:

    صبح زود از خواب بیدار شدیم. وحید عزیز و خانواده محترمشون زحمت یک صبحانه عالی و حرفه ای رو کشیدند.
    بعد از عوض کردن لباس قصد خارج شدن از منزل رو داشتیم که در این بین پدر بزرگوار آقا وحید رو هم زیارت کردیم. بعد دیأم انگار دیشب که با عجله بار روی دوچرخه بسته بودم خیلی خوب نشده. پس دوباره با کمک وحید بار و بندیل رو باز کزدیم و دوباره چیدیم.
    بعد با وحید تا پارکی نزدیک منزل ایشان رفتیم و چند عکس یادگاری انداختیم. (وحید جان اگر شد بی زحمت عکس ها رو برای من ایمیل کن. البته دیشب یک عکس تاریخی هم وحید از پرینت گوگل ارت من انداخته بود)بعد وحید عزیز تا خروجی اراک من رو همراهی کردند و فکر میکنم نزدیک 9 بود که از اراک خارج شدم.

    به محض خروج از اراک به یک گردنه برخوردم که شیب زیادی داشت و من رو تا طبق یک برد. بالای گردنه با این که مدت زمان زیادی نبود راه افتاده بودم مجبور شدم کمی بایستم و استراحت کنم.
    بعد از اون مسیر تقریبا راحتی داشتم. شب قبل تو صحبت ها تصمیم بر این شد که شب پیش رو را در ملایر بمانم. پس مسافت زیادی برای رکاب زدن نداشتم و با خیال راحت و به آرامی رکاب میزدم که در حین حرکت ریکاوری این دو روز رو هم کرده باشم.

    و البته فرصت بیشتری داشتم برای تماشای مناظر و استفاده از طبیعت که با خروج از اراک دیگه کم کم حس و حال زاگرسی گرفته بود.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    چمن زارهای فصل اردیبهشت هم به زیبایی مسیر اضافه میکردن.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    در قسمتی از مسیر پیرمردی را دیدم که پیاده راهی کربلا بود. بدون این که توقف کنم سلام و علیکی کردم و بسته ای شکلات که همراه داشتم رو به ایشان دادم.

    هوای عالی کوهستان و جاده خوب، بعد از دیروز سختی که طی کرده بودم و جاده های بسیار بد و نامطمئن قبل از اراک، بسیار لذت بخش بود.

    اما متاسفانه گویا با ورود به خطه جدید و نزدیک شدن به ملایر، نوع برخوردها و رفتارها هم عوض میشد.
    گاها ماشین های عبوری با فریاد یا تمسخر میکردند و در چند مورد هم در حال عبور فحاشی کردند. حتی موردی که خیلی برای من جای تعجب داشت تریلی ای بود که از جاده مخالف (اتوبان دو جاده کاملا جدا بود) شیشه را پایین کشید و چند ناسزا گفت و عبور کرد.
    به هر حال سعی کردم بی توجه باشم و به راه ادادمه دادم.

    شاید یک از عمده اثراتی که چنین سفرهایی دارد، هرچند بسیار کوچک، نوعی فرهنگ سازی در مناطق مختلف باشد. مردمی که تا به حال چیزی را ندیده اند یا زیاد ندیده اند، اکثرا در ابتدا رو در رو می ایستند. اما به مرور با تکرار، نوعی فرهنگ سازی خواهد شد و کم کم عادت میکنند. و همیشه نفراتی که جلودار هستند، آسیب بیشتری میبینند.

    کمی جلوتر از دور، ابتدای یک جاده روستایی، عده ای را دیدم که با گله ای گوسفند مشغولند.
    به نظرم رسید گوسفندها را ذبح می کنند. خیلی تعجب کردم که چطور در کنار جاده چنین کاری میکنند. سرعتم را کم کردم و با دقت نگاه کردم. دیدم مشغول پشم چینی هستند. در همین موقع یکی از آن ها با فریاد من رو دعوت کرد. من هم دور زدم و به سمت آنها رفتم. به محض رسیدن یک چایی دبش به من تعارف کردند. مردمان صمیمی و با صفایی بودند.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    جوان بذله گویی هم در بین شان بود که از من پرسید تو الان داری با چرخ میری شعارت چیه؟ گفتم شعار چیم چیه؟ گفت آخه باید یه شعاری یه چیزی داشته باشی. گفتم نه خبرب نیست. گفت حداقل یه آب را گل نکنیدی چیزی.....

    [Only registered and activated users can see links. ]

    بعد از خوردن چایی چند عکس با هم گرفتیم و دوباره حرکت کردم.

    نرسیده به شهر زنگنه، نگاهی به ساعت کردم. دیدم هنوز ظهر نشده و من نزدیکی ملایر هستم. با خودم گفتم اگر تا ساعت 1 به ملایر رسیدم، به سمت همدان ادامه میدم.
    پس از اون لحظه کمی جدی تر رگاب زدم وسعی کردم وقت تلف نکنم. پس دیگه کلا عکاسی و گشت و گذار رو تعطیل کردم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    به شهر زنگنه رسیدم و وارد اولین رستوران شدم.
    روی تخت بیرون نشستم و استراحت و ناهار رو یکی کردم و بعد از نیم ساعت مجدد به حرکت ادامه دادم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    موقع خروج از زنگنه، دو جوان 20-21 ساله سوار بر موتور خودشون رو به من رسوندن و پرسیدن کجا میرم. من هم گفتم ملایر. یکی از جوان ها گفت بیا از موتور بگیر و تا بالای سربالایی بیا. خسته میشی!! تشکر کردم و گفتم دوست دارم رکاب بزنم. به هر حال تا انتهای سربالایی دنبال من آمدند.

    وسط های شیب بودم که صداهای خیلی زیادی از پشت سر شنیدم. برگشتم نگاه کردم و تعداد زیادی موتورسوار با موتورهای حرفه ای و لباس و ادوات مجهز داشتند به سرعت در جاده می آمدند. فکر کنم بیش تر از 30 موتور سوار بودند. کنار کشیدم تا رد بشن. خیلی صحنه جالبی بود. فکر نمیکردم چنین گروه هایی رو بتونم در ایران و بخصوص تو چنین منطقه ای ببینم.

    به هر حال سعی کردم بدون اتلاف وقت به سمت ملایر ادامه بدم.
    با ورود به ملایر برخوردها و مزاحمت ها بیشتر شد. یا شانس من بود که اون روز این طور بود یا ....
    در ورودی ملایر یک چایخانه دیدم. روی یکی از تخت های چایخانه مشغول به استراحت شدم و یک چای نبات لیوانی هم سفارش دادم که بعد تبدیل به دوتا شد. حس خوبی از این شهر و مردمش نمیگرفتم. اصلا اون حس دوستانه ای که در بقیه شهرهای بین راه از مردم میدیدم رو این جا حس نمیکردم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    بعد از نیم ساعت استراحت دوباره حرکت کردم.
    از این قسمت مسیر یک موتور دوترکه شروع بع حرکت با من کرد و مدام در اطراف من مانور میداد. حدس زدم ممکنه کار به درگیری بکشه.

    کلا همیشه باید تا جایی که میشه خوددار بود و از چنین مسایلی دوری کرد. اما اگر این خودداری باعث بشه طرف مقابل تصور کنه شما میترسید و توان مقابله ندارید، ممکنه دردسر بیشتری برای شما ایجاد بشه یا حتی تصمیم و فکرهایی که تا اون موقع نداشته به سرش بزنه.از طرفی شما یک غریبه در شهری کوچک هستید که همه همدیگر را میشناسند و به محض ایجاد درگیری احتمالا با تعداد زیادی از افراد رو در رو میشوید و از طرف دیگر هم با دوچرخه سرعت چندان بالایی برای خروج از منطقه ندارید. پس باید خیلی عاقلانه و به موقع رفتار کنید.


    به همین دلیل تو این قسمت از فاز بی توجهی بیرون اومدم و وارد فاز متوجهی! شدم. این طوری به طرف میفهمونی که حواسم به تو هست. این جا دیگه داری از حدت عبور میکنی.
    حالا اگر طرف فقط قصد شوخی داشته باشه کمی خودش رو جمع میکنه و فاصله میگیره. اما اگر واقعا قصد داشته باشه که عملا کاری انجام بده، همین الان تکلیفت روشن میشه. و این بهتر از اینه که تو حاشه شهر یا بیرون شهر تکلیفت روشن بشه.
    به هر حال گویا طرف ما قصد درگیری نداشت.البته تا انتهای شهر من رو اسکورت کرد. نزدیک میدان خروجی یک ماشین نیروی انتظامی ایستاده بود. با دیدن ماشین نگاه معنا داری به موتور سوار انداختم و به سمت ماشین رفتم. البته فقط آدرس و مسیر خروج از شهر رو از پلیس پرسیدم. اما وقتی برگشتم اری از موتورسوار نبود. هر چند تا چند کیلومتری خارج از شهر مدام حواسم به اطراف و پشت سرم بود.

    شروع به سمت همدان:

    [Only registered and activated users can see links. ]

    این قسمت سفر کمی پر ریسک بود. ممکن بود به شب بخورم و مشکلات بعدی. اما چون همدان منزل آخر بود، نگرانی ریکاوری و حرکت فردا رو نداشتم. اما با خروج از ملایر کمی دچار استرس شدم.جاده به نظر خوب بود. حاشیه امن داشت و البته تردد ماشین های سنگین هم زیاد بود.
    تنها مشکلی که من رو نگران میکرد شیبِ مدامِ ملایر به همدان بود که مسیر رو استقامتی و سخت میکرد و این برای کسی که با زمان در رقابت هست اصلا خوشایند نیست.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    بین مسیر چیز زیادی نبود. جاده ای طولانی با شیبی مداوم. گردنه ای که هر بار فکر میکردی بعد از این پیچ تمام میشه اما دوباره پیچ بعدی و شیب بعدی....جایی در بین راه یک رگبار خیلی گذرا هم گرفت که بسیار مفرح بود.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    انقدر از نظر زمان تحت فشار بودم که برای عکس گرفتن نمی ایستادم و اگر هم عکسی میخواستم بگیرم در حال حرکت میگرفتم.در بین راه به یکی از ایستگاه های هلال احمر رفتم و بطری آب رو پر کردم. و دوباره به سمت همدان حرکت کردم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    بچه های هلال احمر معمولا ساپورت های خیلی خوبی هستند. روحیه خوبی دارند و برخوردشون همیشه خوب هست و اطلاعات مفیدی هم از منطقه در اختیارتون میگذارند.
    اگر در مسیر به مشکل حادی برخورد کنید، میتونید روشون حساب کنید حتی در حد شب مانی در کمپ هلال احمر.

    شیب جاده تمامی نداشت.
    نزدیک های عصر به پلیس راه همدان رسیدم و خوشحال شدم و فکرکردم که تمام شد... اما از پلیس راه تا همدان خودش یک سفر بود!

    نزدیک همدان گردنه ای هست به نام گردنه سرخ.
    متاسفانه دقیقا با تاریک شدن هوا به این گردنه رسیدم. شیب تندی داشت و جاده هم بسیار باریک بود و فاقد شانه. وقتی در جاده باریک در مسیر سربالایی رکاب میزنی باید به یاد داشته باشی ماشین های پشت سر هم دور گرفته اند تا سربالایی را رد کنند پس در تاریک و روشن هما خطرناک ترین کار سبز شدن سر راه این ماشین هاست.
    با این که چراغ به اندازه کافی داشتم، اما تصمی گرفتم وترد خاکی شوم. البته منظورم شانه خاکی نیست....منظورم دقیقا خاکی است چیزی شبیه به عبور از بیابان. رکاب زدن در زمین بایر خاکی، در سربالایی، به شدت راندمان حرکت رو پایین آورد و به جرات میتونم بگم سخت ترین قسمت مسیر همین عبور از گرده سرخ بود.

    بعد از گردنه مسیر سرازیر شد و واد همدان شدم. آسفالت خوبی نبود اما از خاکی بهتر بود. به خصوص که در کناره ها به علت عبور موتور سیکلت ها، مدام سرعت گیر گذاشته بودند و عبور از این سرعت گیرها با دوچرخه و بار و بندیل و چادر و ... کمی آزار دهنده بود.به خصوص که بعد از آن همه سربالای و خاکی حالا میخواستی کمی دور بگیری، اما نمیشد.

    به هر حال شب حدود ساعت 8 (دقیق یادم نست چه ساعتی) به همدان رسیدم.

    شب برای استراحت به منزل یکی از بستگان رفتم که پیدا کردن آدرس ایشان هم کمی مشکل ساز شد.
    به این دلیل که تا میدان نزدیک به منزل ایشان را رفتم. بعد از یک رانده تاکسی پرسیدم خیابان فرهنگ کجاست. ایشان هم با کمال خونسردی و متانت نگاهی به من و دوچرخه انداخت و گفت این جا خیابان فرهنگ نداریم! یک شهرک فرهنگیان داریم که سمت دیگر شهر است.یعنی دقیقا این شخص محترم داشت من رو سنگ قلاب میکرد.
    اما نمیدانم چه حسی همان لحظه به من دست داد که به این عزیز دل شک کردم. جی پی اس موبایل رو روشن کردم و روی نقشه خیابان فرهنگ رو که حدودا 800 متر با من فاصله داشت رو پیدا کردم.

    بعضا تاسف عمیقی میخورم از فرهنگی که متاسفانه دارد تبدیل به فرهنگ غالب میشود. فرهنگی که نامردی، دروغ، دزدی و کلاهبرداری و ریاکاری را نشانه زرنگی و فراست بدانیم و بی ادبی و عدم متانت را نشانه شجاعت. و اتفاقا آن را برای دوستانمان تعریف کنیم و فخر بفروشیم و در آخر آن ها هم برای ما به به چه چه کنند. یک جامعه همیشه از درون میپوسد و منحط میشود. با نابود شدن فرد فرد افراد جامعه. و نابودی فرهنگی، بیماری ایست که مثل طاعون به سرعت مسری میشود. چرا که من نوعی تا جایی و زمانی میتوانم تحمل کنم. بعد از آن من هم در برون ریز خشم و در غالب انتقام همان رفتار را با افراد جامعه خواهم کرد و به این صورت این بیماری را شیوع خواهم داد. امیدوارم هر شخص تفکر و تمرکز بیشتر روی درونیات خود و رفتارهای خود داشته باشد. چرا که اصلاح شخص فقط به دست خودش خواهد بود. و تنها راه آن روشن بینی و سعی در خودشناسی است. و البته آموختن گذشتن از خود.

    بگذریم....

    به همدان رسیدم و شام خوب و حمام خوب تر و استراحت خوبی کردم...به سوی الوند:صبح حدود 6 از منزل بیرون آمدم و مسیر کوه الوند را در پیش گرفتم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    ابتدا از بلواری رد شدم که هر روز صبح محل ورزش اهالی همدان است. بسیار منظره زیبایی بود. مرد و زن و پیر و جوان، همه در حال ورزش بودند.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    بعد ، از خیابان کولاب وارد جاده کوهستانی گنجنامه شدم. مسیر بسیار زیبا و فرح بخشی بود. و البته کمی سگ آلود...

    [Only registered and activated users can see links. ]

    انقدر هوا عالی بود که شیب زیاد جاده را متوجه نشدم و به راحتی بالا رفتم. این جاده در واقع شروع صعود به کوهستان است و شیب تندی دارد.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    در مسیر این تابلو جلب توجه کرد:
    [Only registered and activated users can see links. ]

    ای کاش همه جای ایران همین طور شود.به گنجنامه رسیدم و از مسیر ایستگاه تله کابین وارد مسیر صعود شدم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    در این جا دو مسیر وجود داشت:مسیر سمت چپ که از قسمت های سنگی باید عبور شود و با دوچرخه تقریبا غیر ممکن است. و مسیر سمت راست که یک جاده زیگ زاگ خاکی است و گویا برای بالا رفتن موتورسوارها ساخته شده.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    از همین مسیر زیگ زاگ شروع کردم. شیب بسیار تند بود. قسمت هایی از مسیر را مجبور شدم پیاده عبور کنم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    اما در کل لذت بخش بود. با عبور از یک پیچ، ناگهان پناهگاه کوهستانی در مقابلم ظاهر شد و نوید تمام شدن صعود را داد.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    جالب این بود که در مسیر هیچ کس را ندیدم. یعنی در کل کوهستان هیچ کس نبود و من تنها بودم.
    یاد صفه اصفهان افتادم که هر موقع و هر ساعت که بروی همیشه شلوغ است. البته صفه تقریبا به شهر چسبیده و رفت و آمد به آن ساده تر است.

    با رسیدن به پناهگاه، وارد دشت بزرگ میشان شدم. چمنزار وسیعی که گویا محل اطراق عشایر در فصل خاصی است. و قله 3550 متری الوند مشرف بر این دشت است.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    در انتهای این دشت یک پناهگاه دیگر هم وجود داشت که مردی را دمِ درِ آن میشد دید. به سمت آن حرکت کردم. وارد پناهگاه شدم و متصدی پناهگاه استقبال گرمی کرد.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    صبحانه را همان جا خوردم واز متصدی مسیر قله را پرسیدم. گفت با دوچرخه نمیتوانی بروی چون قسمت آخر را باید دست به سنگ باشی.اما تا پای قسمت سنگی را آدرس داد (البته من قبلا سال ها پیش این کوه و این قله را پیاده رفته بودم و به صورت تقریبی مسیر را در ذهن داشتم) به قصد قله حرکت کردم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    مسیر سختی آغاز شد. قسمت هایی خاکی و قسمت هایی از بین علف های خیس و چندجا هم عبور از سنگ البته پیاده.به منطقه چشمه نادر رسیم.
    که از این جا به بعد صعود قسمت سنگی آغاز میشد. اول تصمیم گرفتم که دوچرخه را کول کنم و تا قله بالا بروم. اما بعد فکر کردم که چه معنی ای دارد این کار؟ منصرف شدم.
    گفتم دوچرخه را میگذارم و خودم تا قله میروم و بر میگردم. مسافت زیادی نبود. شاید 200-300 متر ارتفاع. اما بعد فکر کردم رها کردن دوچرخه خیلی عاقلانه نیست.
    به هر حال در نهایت قید این 300 متر را زدم و به سمت پایین برگشتم.

    مسیر برگشت فوق العاده بود. دقیقا حس پرواز و اشباع آدرنالین! برگشت از جاده زیگ زاگ و البته نه خیلی آرام. کاری که عاقلانه نبود. اگر در حالی که تنها بودم اتفاقی می افتاد در کوهستانی که بنی بشری در آن نبود چه بر سر من می آمد؟ اما فکر کردم بعد این چند روز، میتوانم کمی آدرنالین به خودم هدیه بدهم. پس دوچرخه را در شیب جاده رها کردم.
    سر پیچ های زیگ زاگی، همه را دریفت میکردم و تا لب جاده دوچرخه به حالت اسکی میرفت.خاک بسیار زیادی بلند میشد و از دل این همه خاک دوباره دوچرخه بود که زیگ بعدی را آغاز میکرد.
    مسیر برگشت حدودا 13 دقیقه طول کشید!!

    در آن لحظه فکر کردم تمام آن سختی ، ارزشش را داشت.

    به گنجنامه برگشتم و گشتی زدم. آبشار بسیار زیبا و کتیبه های کورش و داریوش بزرگ.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]

    و بعد هم برگشت جاده کوهستانی گنجنامه.
    در مسیر برگشت تعداد زیادی دوچرخه سوار هم دیدم و معلوم شد که همدان هم دوچرخه سواران زیادی دارد.با چرخ های خوب .

    ولی متاسفانه همه آن ها بدون تجهیزات و کلاه و دستکش بودند. فکر میکنم فقط یک دوچرخه سوار 16-17 شاله دیدم که کلاه و دستکش داشت.
    با وجود این کوه در همدان، فکر میکنم همدان بتواند بهشت دانهیل سواران ایران باشد. نمیدانم خود دوستان در همدان تا چه حد فعالیت دارند. اما این کوه یک امکان بالقوه عالی در این شهر است.


    این خاطره نویسی این جا تمام میشود.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    بابت تاخیر از همه عزیزان عذر میخواهم. و بابت این که این گزارش بیشتر خاطره بود تا یک گزارش فنی. به هر حال دوست داشتم شما هم در این خاطره خوب با من شریک باشید. به امید روزی که بتونم با دوستان عزیز، خاطره های جدیدی به وجود بیاوریم.

    ممنون.
    ویرایش توسط Pendar : 2015/07/26 در ساعت 15:21
  29. #29
    تاریخ عضویت
    2011/05/05
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    2,609
    8,292
    Mentioned
    60 Post(s)
    Tagged
    199 Thread(s)
    عالی بود و واقعا خوندنش چسبید
    امیدوارم که بقیه دوستانی که گزارش می نویسن مثل شما علاوه بر عکسهای سفر تجربیات خودشون هم به بقیه منتقل کنن
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]
    [Only registered and activated users can see links. ]

    The world looks different from a bike

  30. #30
    تاریخ عضویت
    2013/08/11
    محل سکونت
    همدان
    نوشته ها
    263
    459
    Mentioned
    5 Post(s)
    Tagged
    17 Thread(s)
    بابت رفتار ملایریها و اون راننده تاکسی همدانی متاسفم
    ابتدا از بلواری رد شدم که هر روز صبح محل ورزش اهالی همدان است. بسیار منظره زیبایی بود. مرد و زن و پیر و جوان، همه در حال ورزش بودند.

    [Only registered and activated users can see links. ]
    من هرروز صبح ازین بلوار رد میشم دوچرخه سوارم اینجا زیاد میاد تا ته بلوار میرند و دوباره دور میزنند!
    اکثرا کسایی که میان این بلوار برای راهپیمایی میان بعضی ها هم دو نرم هم انجام میدند.

    عد ، از خیابان کولاب وارد جاده کوهستانی گنجنامه شدم. مسیر بسیار زیبا و فرح بخشی بود. و البته کمی سگ آلود...

    [Only registered and activated users can see links. ]

    انقدر هوا عالی بود که شیب زیاد جاده را متوجه نشدم و به راحتی بالا رفتم. این جاده در واقع شروع صعود به کوهستان است و شیب تندی دارد.

    [Only registered and activated users can see links. ]
    سگهای اینجا همه ولگردند دنبال یک لقمه نانند! کاری ندارند...
    تا گنجنامه شیب آنچنانی وجود نداره راحت میشه رفت شانس شما هم باران باریده بود چون دوطرف این مسیر تقریبا باغ هست باران که بباره هوا خیلی مفرح میشه..

    به گنجنامه رسیدم و از مسیر ایستگاه تله کابین وارد مسیر صعود شدم.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    در این جا دو مسیر وجود داشت:مسیر سمت چپ که از قسمت های سنگی باید عبور شود و با دوچرخه تقریبا غیر ممکن است. و مسیر سمت راست که یک جاده زیگ زاگ خاکی است و گویا برای بالا رفتن موتورسوارها ساخته شده.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    [Only registered and activated users can see links. ]
    مسیر سمت چپ مسیر کیوارستانه حالا دیگه خیلیها ازین مسیر به پناهگاه میدان میشان میرند مسیر سمت راست مسیر موتور سوارا نیست اصلا ورود موتور ممنوعه ولی کسی متاسفانه رعایت نمیکنه اون جاده واسه پناهکاه میدان میشان و برای راه اندازی تلکابین گنجنامه و تاسیس هتل میدان میشان ساخته شد.
    زمستانها این مسیر خیلی خراب میشه خاکشم خیلی شنی هست یادمه یکبار یک بلدوزر دیدم که مسیر رو صاف کرده بود اون قسمتهایی از جاده که توسط باد و باران فرسایش پیدا کرده بود رو پر کرده بود که واسه دوچرخه خوب نیست! چون خاک شنی و نرمه ابتدای مسیرم شیبش تنده لاستیک بوکسوباد میکنه! مگر از لاستیک پهن یا با فشار کم لاستیک برید بالا... دوچرخه ۲۹ تنه خشک خیلی برای این مسیر مناسبه.

    اما در کل لذت بخش بود. با عبور از یک پیچ، ناگهان پناهگاه کوهستانی در مقابلم ظاهر شد و نوید تمام شدن صعود را داد.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    جالب این بود که در مسیر هیچ کس را ندیدم. یعنی در کل کوهستان هیچ کس نبود و من تنها بودم.
    یاد صفه اصفهان افتادم که هر موقع و هر ساعت که بروی همیشه شلوغ است. البته صفه تقریبا به شهر چسبیده و رفت و آمد به آن ساده تر است.
    من هر هفته این مسیر رو میرم تا پناهکاه میدان میشان توی هفته کسی این مسیرو نمیره اما پنج شنبه و جمعه ها شلوغه.

    با رسیدن به پناهگاه، وارد دشت بزرگ میشان شدم. چمنزار وسیعی که گویا محل اطراق عشایر در فصل خاصی است. و قله 3550 متری الوند مشرف بر این دشت است.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    در انتهای این دشت یک پناهگاه دیگر هم وجود داشت که مردی را دمِ درِ آن میشد دید. به سمت آن حرکت کردم. وارد پناهگاه شدم و متصدی پناهگاه استقبال گرمی کرد.

    [Only registered and activated users can see links. ]

    صبحانه را همان جا خوردم واز متصدی مسیر قله را پرسیدم. گفت با دوچرخه نمیتوانی بروی چون قسمت آخر را باید دست به سنگ باشی.اما تا پای قسمت سنگی را آدرس داد (البته من قبلا سال ها پیش این کوه و این قله را پیاده رفته بودم و به صورت تقریبی مسیر را در ذهن داشتم) به قصد قله حرکت کردم.
    بله عشایر بعد از رفتن شما آمدن و تا آخر تابستانم هستند...این پناهگاه دوم اکثرا شبا کسی توش میخوابه و شما میتونستی دوچرختون رو همونجا بزاری و قله رو صعود کنی و برگردی ولی شما تا تخت نادر دوچرخه رو کشیدین بالا!
    از تخت نادر از دوطرف میشه قله رو صعود کرد یکی از طرف پناهگاه کلاغلان که دورتره یکی هم مستقیم از بالای چشمه تخت نادر مسیر تخت نادر به کلاغلان رو میشه تقریبا با دوچرخه رفت یک مسیر مالرو سنگم آنقدر نداره اونجا هم میشه دوچرختون رو بزارید داخل پناهگاه و برید قله و برگردید

    مسیر برگشت فوق العاده بود. دقیقا حس پرواز و اشباع آدرنالین! برگشت از جاده زیگ زاگ و البته نه خیلی آرام. کاری که عاقلانه نبود. اگر در حالی که تنها بودم اتفاقی می افتاد در کوهستانی که بنی بشری در آن نبود چه بر سر من می آمد؟ اما فکر کردم بعد این چند روز، میتوانم کمی آدرنالین به خودم هدیه بدهم. پس دوچرخه را در شیب جاده رها کردم.
    سر پیچ های زیگ زاگی، همه را دریفت میکردم و تا لب جاده دوچرخه به حالت اسکی میرفت.خاک بسیار زیادی بلند میشد و از دل این همه خاک دوباره دوچرخه بود که زیگ بعدی را آغاز میکرد.
    مسیر برگشت حدودا 13 دقیقه طول کشید!!
    چطور سر پیچها دریفت میکردید؟ من سرپیچها همیشه سرعت کم میکنم زیاد ریسک نمیکنم! پناهگاه میدان میشان پایگاه حلال احمر و نجات کوهستان داره ولی فقط آخر هفته ها فعالند...
    اگه به من گفته بودید مسیر دیگه ای رو هم به شما نشان میدادم که خیلی تکنیکی تر و شیب بیشتری داره!

    ولی متاسفانه همه آن ها بدون تجهیزات و کلاه و دستکش بودند. فکر میکنم فقط یک دوچرخه سوار 16-17 شاله دیدم که کلاه و دستکش داشت.
    با وجود این کوه در همدان، فکر میکنم همدان بتواند بهشت دانهیل سواران ایران باشد. نمیدانم خود دوستان در همدان تا چه حد فعالیت دارند. اما این کوه یک امکان بالقوه عالی در این شهر است.
    همدان فقط کوه الوند رو که نداره کلی کوههای دیگه هست و متاسفانه توی خیلی هاشون هم جاده کشی شده.
    یک تمرین خوب و سنگین مثل یک قرص آرام بخش میمونه که تامدتی شما رو از دغدغه های روزمره راحت میکنه.
صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 30 , از مجموع 32

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •