PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : گزارش رکابزنی تا شهرری و روز درختکاری با کودکان کار(جمعه 93/12/15)



sanaz20
2015/03/07, 11:15
سلام دوستان خوبم :ad54ad:با یه گزارش فوق عالی اومدم :29: جای کسانی که نبودن تو جمع ما رو از همین ابتدای گزارش خالی میکنم و اینم گزارش ما:
محل قرارمون میدون انقلاب و ساعت 07:30 صبح بود. ساعت 07:10 بود که حرکت کردم و مثل فشنگ خودمو رسوندم به میدون انقلاب و ساعت 07:40 رسیدم اونجا
تعداد بچه ها کم بود و من یه کم دلسرد شده بود که نکنه همین تعداد باشیم. که کم کم بچه ها پیداشون شد و اولین سوژه باحال هم اومد. :30:
[Only registered and activated users can see links]
دوستمون قرار بوده با دوستش بیاد و این چرخشو آماده میکنه که دوستش صبح پشیمون میشه و این آقا هم تنها با دوچرخه بی آر تیش میاد :128fs318181::30: خیییلی باحال بود. خیییلی
کم کم بچه ها بیشتر و بیشتر شدن و من دلگرم شدم که نهههههههه. گویا من زود رسیدم :128fs318181:
[Only registered and activated users can see links]
اینم ماشین پشتیبان که البته اومدنش با ماسین دلیل داشت. اونم سورپرایزی بود که برای همه قرار بود بر پا بشه
[Only registered and activated users can see links]
و دوستانی که از کرج با ماشین خودشونو رسوندن و به ما پیوستن
[Only registered and activated users can see links]
ساعت 08:10 حرکت کردیم و با سرعت هر چه تمامتر سرازیری ها رو طی کردیم. خیابونا خلوت و یژسرد بود و ما هم باید خودمون به مراسم میرسوندیم. بنابراین تند تند رکاب میزدیم. یه جا وایسادیم تا اونا که عقب موندن برسن
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
به محض رسیدن بقیه، ادامه دادیم مسیرمونو
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
وقتی این دوستمون رکاب میزد، گویا خرزوخوان هم عقب نشسته بود و پا میزد :1: رکابه میچرخید و این حسو ناخودآگاه القا میکرد
[Only registered and activated users can see links]
مسیر رو ادامه دادیم و عجب مسیری. همش سرازیری . خیلیم خوب. خیلیم عالی
[Only registered and activated users can see links]
اینم پشت چراغ قرمز و شمارش معکوس.
چقدر شلوغ کاری کردیم
[Only registered and activated users can see links]
بعدشم اومدیم توی پایانه برای قضای حاجت و استراحت...
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
این آقا هم برای امواتش خیرات پخش میکرد. از راننده های اون پایانه بود و گفت شانس شما امروز خیراتم آوردیم.
[Only registered and activated users can see links]
مهدی شهرستانی هم برامون حرکت زد اینجا
[Only registered and activated users can see links]
بعدشم مسیرو ادامه دادیم.
به جایی رسیدیم و دیدیم زن و مرد در حال شستن فرش هستن.
[Only registered and activated users can see links]
و متوجه شدیم که کم کم داریم به منطقه ای نزدیک میشیم که مردمش فقط و فقط کار میکنن حتی روزای جمعه و این است حق این مردم از زندگی......
[Only registered and activated users can see links]
تا به جلوی خیریه رسیدیم
[Only registered and activated users can see links]
و بنری که جلوی درب برای مدعوین تعبیه شده بود.
[Only registered and activated users can see links]
یه عکسم جلوی درب خیریه گرفتیم و سپس وارد محوطه شدیم.

دوچرخه هامونو یه گوشه پارک کردیم و به سمت سالن به راه افتادیم.
[Only registered and activated users can see links]
البته اول باید از این عکس تکیا میگرفتیم. :30:
[Only registered and activated users can see links]
من که داشتم عکس میگرفتم گفتم خدایی چه خبره این همه کله ;)
[Only registered and activated users can see links]
یکی از بچه ها با خودش بنری آورده بود برای آخر سال که عکس یادگاریمونو باهاش انداختیم

و سپس رفتیم توی محوطه سالن
[Only registered and activated users can see links]
خانم رخشان بنی اعتماد هم اومده بودن و برای جمع سخنرانی کردن
[Only registered and activated users can see links]
بعد از سخنرانی هم اومدیم بیرون برای درختکاری
[Only registered and activated users can see links]
اول با بچه ها عکس انداختیم
براشون کلی شعر خوندیم.
عمو زنجییییر باف بله :63:
[Only registered and activated users can see links]

یکی از بچه ها هم یکی از این کوچولوها رو گذاشته بود رو شونش میگفت این مال منه.
اسمش علیرضا بود. خیلی هم معصوم و ساکت بود.
[Only registered and activated users can see links]
بعدشم با خانم بنی اعتماد عکس یادگاری انداختیم

سپس به انجام فریضه درختکاری با بچه ها پرداختیم
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
و قسمت جالب انگیز برنامه: بخور بخور و پذیرایی وای آخه اینجوریییییی:14:
[Only registered and activated users can see links]
اینم یه پک از خوراکیا
[Only registered and activated users can see links]
زدن ترکوندن خوراکیا رو و اومدیم سمت دوچرخه ها که سریع محل وقوع جرم رو ترک کنیم :30:
[Only registered and activated users can see links]
اومدیم بیرون و قرار شد همه پشت سر بلد راه (علی آقا) برن و هر کی جلو بزنه: جریمه :3:
[Only registered and activated users can see links]
بعدشم مثل بچه های خوب، بصورت خطی مسیرو ادامه دادیم
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
اینجا اتفاقا یه ماشینه وایساد کنارم و خسته نباشید گفت و بهم یه شیرینی داد.
که البته من نخوردم. گفتم نکنه توش چیزی باشه :30:
[Only registered and activated users can see links]

مسیرمونو ادامه دادیم . سربالایی آنچنانی نداشتیم که اذیتمون کنه. برخلاف چیزی که نسبت به برگشتن، توی ذهنم بود
[Only registered and activated users can see links]
توی نازی آباد رفتیم یه پارک نشستیم تا سورپرایز اصلی رو ببینیم.
بعلهههههه کیک اخر سال گروه فرار
دست دنیا درد نکنه با این حرکت قشنگ و به جا
[Only registered and activated users can see links]
لوگوی گروه فرار به همراه عکس یادگاری برنامه دشت ورامین که البته من اون برنامه رو شرکت نکردم و توی کیک نبودم :dadad4:
[Only registered and activated users can see links]
و کنکاش سر جداسازی یه مو :30:
سیبیل اصغر آقا نباشهههههه حالاااااااااااااااااااااا اا :1:
[Only registered and activated users can see links]
و بخش موزیکی برنامه. خوندن و دست زدن و به عبارتی جیغ و دست و هورا
[Only registered and activated users can see links]
و عکس یادگاری با کیک آخر سال 93
[Only registered and activated users can see links]
بعدشم دیدم جامون برای خوردن کیک کوچیکه اومدیم توی فضای باز



[Only registered and activated users can see links]
تا قبل از تقسیم کیک، بچه ها رو نمیشد کنترل کرد.وحشتنااااک بودن. وحشتناااااک :15:
بعد از اینکه بشقاب کیک به دستشون رسید، آرامشی پیدا کردن که نگووووووووووووووو :9:
هر کی یه گوشه مثل یه بچه خوب نشسته بود و سرش توی بشقاب خودش بود.
[Only registered and activated users can see links]
و عده ای هم در حال تدارکات بودن
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]
اینکم ذوق هنگام رسیدن بشقاب کیک به دست بچه هااااا
نیگا چطوری داره ذوق میکنه تور و خدا
[Only registered and activated users can see links]
عده ای هم از فرصت سوء استفاده کردن و دولا پنج لا خوردن :30:
[Only registered and activated users can see links]
و عده ای هم خودخوری کردن ;)
[Only registered and activated users can see links]
اینم دو نفری که رکرود شکست در جارو کردن ...............
[Only registered and activated users can see links]
بعد از خوردن شیرینی آخر سال، عکس یادگاریمونم گرفتیم.

بادبادکامونم هوا کردیم. :30: از این بمبا هوا کردیم. :30:
[Only registered and activated users can see links]
بعدشم یه تعداد که خونشون اونورا بودن جدا شدن و بقیه ادامه دادیم به سمت میدون انقلاب
[Only registered and activated users can see links]
مهدی هم پیاده نشد. همینطور اومد پایین
[Only registered and activated users can see links]
عده ای برای صرف ناهار وایسادن ولی من یکی همون یه تیکه کیک گرفته بودم. ضمنا رستورانا هم تا خرخره پر بودن. نمیدونم چه خبر بود خییییلی شلوغ بودن.
رستورانای معروف پایین شهرو همه رو رفتیم.
جهان، وطن ، رفتاری
[Only registered and activated users can see links]
همونجا تبریکای عیدمونم گفتیم و از هم جدا شدیم. یه عده موندن برای ناهار ما هم برگشتیم به سمت خونه.
ساعت 3:20 من خونه بودم.
برنامه خیلی خوب و پرانرژی ای بود. جای تمامی دوستانی که نیومدن واقعا خالی.
هفته دیگه من برنامه رو میذارم چون آقا باقر نیستن و دارن میرن سفر دوچرخه ای از شیراز تا بندرعباس.
برنامه هفته دیگه هم آخرین برنامه سال 93 هست که متعاقبا اعلام خواهد شد.
ممنون بابت خوندن گزارشمون.
ببخشید اگر کم و کاستی داشت. سر کار نوشتم هی وسطش کار پیش میومد :1: فقط سه ساعته صفحم بازه همینجوری
بدروووووود :12:

Vahid_FRD
2015/03/07, 11:44
خیلی جالب بود
مخصوصا کیک
شانس آوردید من اون طرف ها نبودم وگرنه کیک غیب می شد :)
ای کاش در مورد فعالیت اون موسسه هم یه مقدار توضیح می دادید

sanaz20
2015/03/07, 12:25
خیلی جالب بود
مخصوصا کیک
شانس آوردید من اون طرف ها نبودم وگرنه کیک غیب می شد :)
ای کاش در مورد فعالیت اون موسسه هم یه مقدار توضیح می دادید
کودکان کار، کودکانی هستن که توی کوره های آجرپزی روستای محمودآباد شهرری از ساعت 3 صبح تا ساعت 7 شب با یه غذای ناچیز که عموما نون بربری و پنیره، کار میکنن. اونها از زندگی فقط رو فقط کار رو یاد گرفتن .
انجمن یاریگران خورشید از پارسال که با این بچه ها آشنا شده اونا رو تحت پوشش خودش قرار داده. براشون با کمک خیرین، امکان تحصیل رو فراهم کرده. برای خانواده هاشون کلاس های آموزشی جهت ارتقاء سطح فرهنگی ترتیب میده و در صورتیکه هر کدومشون نیاز به کمک جهت درمان داشته باشن، کمکشون میکنه.
در حال حاظر این انجمن خیلی جوون و کوچیکه و فقط 37 تا عضو داره ولی با کمک و مساعدت خیرین صد البته بزرگ میشه.
خانم رخشان بنی اعتماد هم همون اول که اومد گفت من اول صحبت نمیکنم. یکم از این انجمن بگید تا آشنا بشم بعد صحبت می کنم.
در واقع برای آشنایی با این انجمن اومده بودن.
اطلاع رسانی این برنامه از طریق وایبر بود به یکی از رییسانم که من به نظرم ایده خوبی اومد برای یه برنامه حمایتی و با کمک آقای داوودی پور، اجراییش کردیم.

Vahid_FRD
2015/03/07, 12:42
کودکان کار، کودکانی هستن که توی کوره های آجرپزی روستای محمودآباد شهرری از ساعت 3 صبح تا ساعت 7 شب با یه غذای ناچیز که عموما نون بربری و پنیره، کار میکنن. اونها از زندگی فقط رو فقط کار رو یاد گرفتن .
انجمن یاریگران خورشید از پارسال که با این بچه ها آشنا شده اونا رو تحت پوشش خودش قرار داده. براشون با کمک خیرین، امکان تحصیل رو فراهم کرده. برای خانواده هاشون کلاس های آموزشی جهت ارتقاء سطح فرهنگی ترتیب میده و در صورتیکه هر کدومشون نیاز به کمک جهت درمان داشته باشن، کمکشون میکنه.
در حال حاظر این انجمن خیلی جوون و کوچیکه و فقط 37 تا عضو داره ولی با کمک و مساعدت خیرین صد البته بزرگ میشه.
خانم رخشان بنی اعتماد هم همون اول که اومد گفت من اول صحبت نمیکنم. یکم از این انجمن بگید تا آشنا بشم بعد صحبت می کنم.
در واقع برای آشنایی با این انجمن اومده بودن.
اطلاع رسانی این برنامه از طریق وایبر بود به یکی از رییسانم که من به نظرم ایده خوبی اومد برای یه برنامه حمایتی و با کمک آقای داوودی پور، اجراییش کردیم.

ممنون از توضیحتون
خیلی کار پسندیده ای انجام دادید
راستش بایک بیست هم قصد داشت برای 15 اسفند با موسسه محک یه برنامه داشته باشه که متاسفانه نتونستم هماهنگش کنم انشاالله در آینده ای نزدیک و با همکاری شما

دوچرخه_سوار
2015/03/07, 13:17
خیلی عالی بسی لذت بردیم از این حرکت زیبا و جالب آلود ...

mohammad mtb
2015/03/07, 13:43
در یک کلام روحم تازه شد ...ایول دارید ..همتون !! کلی انرژی مثبت تو عکسها موج میزنه ..:49:

mohsenavr
2015/03/07, 22:48
با ساناز خانوم آمد با گزارش پرو پیمون...
برنامه خیلی جالبی اجرا کردید...کاشت درخت ...
جالب و دوس داشتنی...
هر وقت من نیستم برنامه کیک خوری دارید هاااااا.....
تو عکس ها چند بار فکر کردم من هم هستم.... پیراهن قرمز... مطمعنی من نبودم...

sanaz20
2015/03/08, 07:24
با ساناز خانوم آمد با گزارش پرو پیمون...
برنامه خیلی جالبی اجرا کردید...کاشت درخت ...
جالب و دوس داشتنی...
هر وقت من نیستم برنامه کیک خوری دارید هاااااا.....
تو عکس ها چند بار فکر کردم من هم هستم.... پیراهن قرمز... مطمعنی من نبودم...
:1: آره تو نبودی. لباساتون یکیه. لباس قرمز اسپید
امیر قشقاییه
جات خالی بود.
هفته آخر اسفند بیا

Mehdi.A
2015/03/08, 10:19
ساناز خانم بابت همه چیز ممنون. خیلی خوش گذشت. تو همون روزی که ما رفته بودیم پیش کودکان کار، وزیر بهداشت رفته بود بازدید از زندان رجایی شهر کرج. خداییش با آتیشی که سوزوندیم فکر کنم بهتر بود مقصدمون با وزیر کار عوض می شد :D . یه خاطره ای که اشاره نکردی، افتادن گوشیت بود که خیلی به خیر گذشت :o .


تو عکس ها چند بار فکر کردم من هم هستم.... پیراهن قرمز... مطمعنی من نبودم...
من هم اولش فکر کردم خودتی :smilies-azardl (13)

sanaz20
2015/03/08, 15:50
ساناز خانم بابت همه چیز ممنون. خیلی خوش گذشت. تو همون روزی که ما رفته بودیم پیش کودکان کار، وزیر بهداشت رفته بود بازدید از زندان رجایی شهر کرج. خداییش با آتیشی که سوزوندیم فکر کنم بهتر بود مقصدمون با وزیر کار عوض می شد :D . یه خاطره ای که اشاره نکردی، افتادن گوشیت بود که خیلی به خیر گذشت :o .


من هم اولش فکر کردم خودتی :smilies-azardl (13)
آره گزارشم نقصی زیاد داشت بخاطر زمان کمی که برای نگارشش داشتم.
سر کار نوشتم و هی وسطش کار پیش میومد. فقط خواستم وظیفمو انجام داده باشم :p
آره واقعا دستت درد نکنه. همون اوایل راه بود و حواسم نبود که زیپ کیف کمریم بازه. یهو دیدم پشت سرم صدای بچه ها بلند شد. هاااااای هوووووووی
بعدشم صدای بوق ماشین. ماشینه از بغلم رد شد و با دست اشاره کرد. حس کردم که نکنه چیزی ازم افتاده.
دست زدم به کیف زیر زینم دیدم سر جاشه. بیخیال شدم.
یهو یکی از بچه ها با سرعت از کنارم رد شد گفت جسد گوشیتو دارن از زمین جمع میکنن. سریع دست زدم به کیفم دیدم ای واااااای زیپ کیفم بازه و از گوشیم خبری نیست:14:
وایسادم تا جسدشو تحویل بگیرم که مهدی لطف کرد و آورد و شانس آوردم بچه ها از روش رد نشده بودن.
فقط گذاشتمش تو کیفم که از الان غصشو نخورم.
ولی کنجکاوی اجازه نداد و توی شهرری نگاش کردم.
سالم سالم بود :4d564ad6:

mohsenavr
2015/03/08, 21:14
خیالم راحت شد...هی فکر می کردم آنجا چیکار می کنم؟!