PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : گزارش برنامه تک نفره آبشار سنگان - قسمت اول



AliFatehi
2014/05/31, 22:39
سلام خدمت دوستان عزیز....

خوب قضیه این برنامه از جایی شروع شد که برنامه ی حسن عزیز که تنهایی رفته بود شمال...و بعد کم کم برنامه محمد mtb عزیز که تنهایی به یه روستای زیبا سفر کرده بود و بعد برنامه گروه فراز و آقا حمزه گل که تنهایی به بیابونهای قم رفته بود.......و تمامی این برنامه ها بود که منو وسوسه میکرد و بقول آقا حمزه شیخ درونم گفت باید بزنی به جاده....

ساعت 12 شب بود بعد از اینکه دیدم تمام بچه های راسپینا کنسل کردن تمرین رو...گفتم وقتشه یه حرکتی بزنم....خواستم یه برنامه سخت و طولانی رو خودم تنهایی اجرا کنم....یعنی میخواستم خودمو محک بزنم....البته این محک زدن خیلی کار سختی بود....دو ماهی بود دوچرخه سواری نمیکردم و اولین برنامه رو با محسن تو چیتگر اجرا کردیم....

اما آدم کله خراب این چیزا سرش نمیشه گفتم باید برم....مونده بودم کجا برم....گوگل سرچ میکردم که مناطق تفریحی و گردشگری و تاریخی که سمت غرب تهران باشه....آبشار سنگان هم یکی از دوستان اجرا کرده بود تو زمستون....البته ایشون مثل اینکه گم شده بودن و تا یه جاهایی رفته بودن....برنامه وردیج هم تو ذهنم بود....و البته یه برنامه ی دیگه که نمیگم چون ممکن اجراش کنم....حالا چه تنهایی چه با دوستان....فقط بگم بنای تاریخی هست....برنامه موند بین آبشار سنگان و روستای وردیج....که البته درصد سنگان 85% و 15% هم روستای وردیج بود...شب خیلی عجله ای تا ساعت یک یکم وسایل آماده کردم و نقشه گوگل رو نگاه کردم...چون وسایلم تقریبا همیشه آماده اس...تو کوله گذاشتم و دو تا خیار و 3تا پنیر و نون سنگک و کشمش 3 مشت پر و 3 کیک و یک آبمیوه رو گذاشتم آماده....ساعت گوشی رو گذاشتم روی 5:45 که هم نماز بخونم و هم یکم وقت داشته باشم تا وسایل دیگه رو آماده کنم....درسته گزارش دوستمون رو خونده بودم اما برنامه چون 100% اوکی نبود و نمیدونستم چه چیزی در انتظارمه....داشتم فقط به امید خدا میرفتم و برام مهم نبود چه ساعتی میرسم و چه ساعتی برمیگردم و 100 البته باید قبل تاریکی برمیگشتم چون دردسر ساز میشد و میدونستم مسیر شیب زیادی داره....و بدنم زیاد آماده نیست....

صبح ساعت 5:45 گوشی زنگ زد واقعا بی حال و خسته بودم...با خودم گفتم شایدم شیطون بود میخواست گولم بزنه....گفتم بخوابم بیخیال یه جمعه داریم اونم بزار بخوابیم خدایی...
اما یهو روحیه دوچرخه سواری و یا همون روح دوچرخه سواریم گفت پاشو پاشو....وقت خواب نیست....بدو برو رکاب بزن... بیدار شدم و رفتم وسایل دیگه رو آماده کردم و نماز خوندم و یکم دیگه به دوچرخه نگاه کردم که چیزی نباشه با اینکه تازه تعمیر و سرویس شده بود....
ساعت 6:35 این حدودا بود که از خونه زدم بیرون بعد دیدم قمقمه رو نیاوردم....زنگ زدم داداشم که داشت میرفت کوه گفتم قمقمه و یه بطری آب معدنی کوچیک برام بیاره....


[Only registered and activated users can see links]


[Only registered and activated users can see links]


وقتی قمقمه و آب معدنی آورد حرکت کردم به سمت همت....خواستم نون بخرم دیدم نه پول آوردم نه کارت عابر بانک....خواستم بیخیال پول بشم...اما گفتم یه مشکلی پیش بیاد بدبخت میشم...پول باشه مثلا گیر کنی یه وانت میگیری تا دم خونه...ولی پول نباشه فقط خدا به حرفات گوش میده همین....
[Only registered and activated users can see links]


[Only registered and activated users can see links]


ورودی همت یه سربالایی داره که زیاد تند نیست....اما از من نفس گرفت....گفتم یا خدا من اینجا کم میارم دیگه راه کوهسار رو خدا به خیر بگذرونه...همت رو رفتم


[Only registered and activated users can see links]


رسیدم به ورودی کوهسار و امام زاده داوود....رو تابلو یه جایگاه سوخت هم زده بود...دیگه گفتم وقتشه خودمم یه سوخت گیری کنم:34:....قبلش به یاد آبشار هم عکس زیر و نگاه عاقلانه شیخ درونم به انور..که باهام یه جورایی قحر بود هنوز....:13:


[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]


صبحونه خیلی سبکی آماده کردم...بقولی لهو و لعبک (لهو و لعب کوچک)


[Only registered and activated users can see links]


و اینم ذخایر برای وعده های بعدی...



[Only registered and activated users can see links]


اول مسیر هم نرسیده بودم...اما وقتی کوهایی که باید به سمتش میرفتم و نگاه کردم....


[Only registered and activated users can see links]


یکم نا امید شدم...مخصوصا برنامه هایی که تنهایی اجرا کرده بودم...خیلی کم بود و همش در حد چیتگر و دریاچه و ... بود...یعنی برنامه های سبک....به خودم گفتم...یا شاید همون شیخ تنبل درونم یا شایدم شیطون موتور سوار (باید گزارش حمزه عزیز رو بخونید تا متوجه بشید)....گفتم که فکر نمیکنم برسم...اما از اونجایی که آدم لجبازی هستم...گفتم تا جایی که بکشه بدنم میرم....ولی یه حس نا امیدی هنوز تو دلم بود....یه حس یکم قوی میگفت برگرد...از همین همت....یکم چیتگر دور بزن برو خونه کارای عقب مونده رو انجام بده....اما روح دوچرخه سواریم دوباره خودنمایی کرد...چون یکم روح بد اخلاقی هم هست...گفت پاشو دیگه بسته باید رکاب بزنی....گفتم ای به چشم....

قمقمه آب رو تو یه قهوه خونه نزدیک پمپ بنزین پر کردم....طرف یکمم ازم دلخور بود...فکر کرد اومدم یه املتی چیزی بزنم....وقتی دید میگم آب....حتی جواب نداد....با دست شیر آب رو نشون داد و بیرون رفتنی تشکر کردم....بازم جواب نداد حتی نگاه هم نکرد...گفتم خدا به خیر بگذرونه....




حرکت کردم و به کوهسار رسیدم و دیدم اتوبوس های بنز 302 و قدیمی میخوان برن امامزاده داوود دارن از تراکتور بدتر دود میکنن...


[Only registered and activated users can see links]


یه جورایی حس رقابت با اتوبوسا بهم دست داد....نمیدونم چرا...اما حال میکردم که تو دلشون بگن دوچرخه از ما جلو زد....یکم رو مخشون برم :34: که روی یکیشون هم خوب جواب داد...و از خجالتمون در اومد و دود حسابی داد بهم....از همین تریبون تشکر میکنم ازش....که سرطان ریه و .... رو برام حتمی کرد....

خوب یکم شیب سبک بود...چون انرژی هم داشتم رکاب زدم....نزدیکای روستای سولقان شدم...اصلا خسته نبودم....اما اون حس بود که برگردم اما یکم ضعیف شده بود...فکر کنم داشت چرت میزد....


[Only registered and activated users can see links]


دیگه شیبای شدید داشت شروع میشد....منتظرشون هم بودم....اما مثلا 500 متر رکاب میزدم خسته میشدم در حد 30 ثانیه استوپ میکردم و عکس و بعد حرکت....تا گرم بشم و همون اول به خودم فشار نیارم و انرژیم تخلیه نشه!



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]


تا اینجا یک بار وایستادم اما یکم بالاتر که رفتم دفعات ایستادن بیشتر شد....انتظاری هم نداشتم که بتونم یه سره رکاب بزنم چون دومین برنامه بعد از دو ماه بود...تازه رسیده بودم ب بسم ا... مسیر....این تابلو معروف امامزاده داوود 25 کیلومتر...و سرعت مجاز....که اگه 0 رو برداریم میشد سرعت من تو یه جاهایی از مسیر....



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

رود خونه ای که بیشتر شبیه جوب آشغال شده بود....یه سوپر مارکتی داشت تو خودش و اطرافش....از پوست پفک بگیر تا بووووق

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

ماشینا زیاد اعتنایی نمیکردن به وجودم تو جاده اما همش بچه هایی که یهو برمیگشتن از پشت ماشین منو نگاه میکردن رو میدیدم و روحیه میگرفتم...برای بعضی هاشون دست تکون میدادم...که یه اتوبوس هم برام بوق زد و دست تکون داد منم برای احترام دست تکون دادم...احترام جاده ای....



[Only registered and activated users can see links]


وضیعت جاده خراب بود...یعنی یه آسفالت آش و لاش...شونه خاکی هم بده بستون داشت همش کم و زیاد میشد....یه جا یهو چاله میشد....اصن یه وضی....



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]


نزدیک تونل شدم...فیلم هم گرفتم از ورود و خروج تونل که شاید بعدا بزارم



[Only registered and activated users can see links]


یعنی جز سخت ترین 5 کیلومترهای عمرمو تجربه کردم که از 40-50 کیلومتر کفی رکاب زدن سخت تر بود....اصلا تابلو رو دیدم نا امیدتر شدم....



[Only registered and activated users can see links]


تونل رو رد کردم....مناظر زیبا منو به عکاسی دعوت میکرد....



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]



اینجا هم لئو ازم عکس گرفت...فرمونش طلا....ولی فهمیدم که یه پایه دوربین کوچیک لازم دارم و باید حتما بگیرم...



[Only registered and activated users can see links]


جلوتر رفتم دیدم 3 تا سگ نشستن....وایستادم ازشون عکس بگیرم برای دوستانی که از سگ خوششون میاد ، مخصوصا اینکه تو دوچرخه سواری دنبالشون کنن...آقا حالا هی سوت میزدم اینا برمیگشتن و یهو سوت محکم زدم رفتن.....


[Only registered and activated users can see links]


یه جایی رو دیدم که دره بود و رودخونه و خیلی سرسبز بود....سفره خونه هم بود که زده بود تخت کنار رودخونه کرایه و اینا....



[Only registered and activated users can see links]


روز سگ خیزی بود....2تا ژرمن هم پایین بودن....نر همش پارس میکرد...اما ماده با 2تا سوت که زدم آروم شد....



[Only registered and activated users can see links]


البته یه سگ دیگه هم بود...که این توله ش بود...اما با ژرمن ها هم رابطه خوبی داشت...متفقین و متحدین و اینا ;)



[Only registered and activated users can see links]


حرکت کردم و رفتم و رفتم....


[Only registered and activated users can see links]


تو راه از یه میوه فروش بین راهی پرسیدم آقا آبشار سنگان چقدر راهه گفت...5-6 تا پیچ جلوتر....البته خیلی مفهوم حرف نمیزد و چون شبیه قیصر اینا بود...بیخیال شدم و گفتم پیدا میکنم....گم بشم بهتره :p منظره ها دیوونه کننده بود....



[Only registered and activated users can see links]


به یه پیچ مارپیچ رسیدم که دیدم زده.....سنگان 250 متر....



[Only registered and activated users can see links]


از گل های زیبا عکس گرفتم....


[Only registered and activated users can see links]


تعریف از خود نباشه خودم گل نیستم اما لئو پسرم که گله...پس باهاش عکس گرفتم....



[Only registered and activated users can see links]


جاده سنگان رو رفتم...یه شیب ملایم داشت مثل تورم و گرونی های این روزا..... دره های زیبا واقعا هوش از سر هر آدمیزادی میبرد....



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]


این عکسم برای آواتار بایک بیست گرفتم...


[Only registered and activated users can see links]


همچنان میرفتم و راه منو میخوند....میگفت بیا بیا....فکر کرده بود کفترم داشت دون میپاشید....اصطلاحی هس که میگن دون بپاش طرف تا تهش میاد....اون لحظه برای من صدق میکرد....گرما زیاد شده بود....از ساعت اصلا خبر نداشتم...با اینکه از اول تو گوشم هندزفری بود...آهنگهای رپ غمگین و اجتماعی و پاپ گوش میدادم....اما به ساعت کاری نداشتم...نمیخواستم با دیدن ساعت خودمو تو برنامه ریزی مسخره بندازم که وای فلان ساعت باید برسم بالا و فلان ساعت برگردم...گفتم هر چه بادا باد....



[Only registered and activated users can see links]



از کل مسیر حساب کنید شاید 1 یا 2 کیلومتر پیاده رفتم...خدایی جاهایی که واقعا دیگه نمیشد با دوچرخه رفت....یا حداقل یه دورخیز 100 متری میخواست که با سرعت و قدرت بری...اما خسته شده بودم و نمیتونستم با این شیبا انرژیمو از دست بدم و دیگه اونجا بشه آخر برنامه ام....دستکش رو هم در آوردم که آفتاب کمی هم روی دستمو بسوزونه تا وقتی سیاه میشه از حالت زشت دربیاد....این قسمت هم یه فیلم داره....که بزودی آخر گزارش اضافه میشه...



[Only registered and activated users can see links]


رکاب زدم یه مسیری رو که تقریبا شیب نبود....کفی هم نبود اما نسبت به شیب هایی که رد کرده بودم چیزی نبود که اصلا فشاری بتونه بیاره بهم....گرمای آفتاب از همه چیز بیشتر اذیت میکرد....تی شرت خیس عرق بود...کوله پشتی هم انگار با چسب چسبونده بودن به پشتم...یه جا زدم کنار و زیر سایه درختان زیبای خونه یکی از اهالی نشستم و یه عکس هم گرفتم از خودم و لئو و در خونه اون اهالی که خدا بهشون آرامش بده که همچین فضایی رو اوکی کردن...



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]


در حین استراحت گفتم این لحظات حیفه باید ثبت بشه یکم از گلای رو کوه عکس گرفتم...



[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]


یکی دو کیلومتر جلو رفتم و رسیدم به یه جاده خاکی که زیرش یه آسفالت قدیمی بود..... که کارگرا داشتن کار میکردن و خونه میساختن...پرسیدم آقا آبشار کدوم وره...افغانی بودن....گفتن نَمیشناسیم.....یه تابلو چوبی اونجا بود....



[Only registered and activated users can see links]


با خودم گفتم شاید امامزاده عقیل تو راه آبشار باشه...نقشه ای که نداشتم از مسیر پس راهی نداشتم جز رفتن با یه جاده سنگلاخی خشن و فوق فنی...

ادامه دارد....

mostafah67
2014/05/31, 23:10
ممنون
خوندن گزارشت به ما هم روحیه داد تا یه برنامه حسابی بزاریم!
یه قول خودت فوقش هرجا خسته شدم پیاده میشم و دوچرخه رو تودستم میبرم دیگه، ولی برنمیگردم!

Sent from my C2305 using Tapatalk

mohsenfokoli
2014/05/31, 23:31
آقا من درست نفهمیدم این تمرین دوچرخه بود یا تمرین عکاسی؟
البته در مورد این گزارش صحبت ها بسیار است
ولی بس به دلیل زیق وقت قادر به نطق تمامی آنها نیستیم!!!!!
:image170::13::13::13::13::riz304::13:

AliFatehi
2014/05/31, 23:54
آقا من درست نفهمیدم این تمرین دوچرخه بود یا تمرین عکاسی؟
البته در مورد این گزارش صحبت ها بسیار است
ولی بس به دلیل زیق وقت قادر به نطق تمامی آنها نیستیم!!!!!
:image170::13::13::13::13::riz304::13:

محسن جان این مسیر با دوچرخه طی شده...خوب عکاسی هم کردم...به نظرت خود به خود رسیدم بالای مسیر؟

mohsenfokoli
2014/05/31, 23:57
محسن جان این مسیر با دوچرخه طی شده...خوب عکاسی هم کردم...به نظرت خود به خود رسیدم بالای مسیر؟

آقا فدایی داری. اصلا ما خاک لای درز دوربین شما. این چه حرفیه

Farshad- MTB
2014/06/01, 01:24
می خوام این جاده رو یه بار برم بالا..خدا کنه..جاده امام زاده مارو بطلبه!

mohsenavr
2014/06/01, 10:32
احسنت
اراده اول صبحی تو چشای این پسر داره موج می زنه......
[Only registered and activated users can see links]

تو پست هات گفتی چند ماهی بود دوچرخه سواری نکردی!! اگر تو این برنامه به آبشار رسیدی نشان می دهد خیلی خیلی ورزش کاری....

koorosh
2014/06/01, 12:39
به به چه برنامه ای
دست مریزاد به داداش گلم علی آقا آفرین جدی جدی دلمو سوزوندی برو حالشو ببر...
تو کف یه همچین برنامه ای هستم. 7 ماه آزگاره که درست و حسابی دوچرخه سواری نکردم. (امان از این دیسک کمر لعنتی) ولی واقعا روحمونو جلا دادی با گزارشت.

AliFatehi
2014/06/01, 13:41
می خوام این جاده رو یه بار برم بالا..خدا کنه..جاده امام زاده مارو بطلبه!

انشالله میطلبه...مارو طلبید رفتیم آبشار :p عین همین که امام رضا میطلبه میریم اردبیل :25r30wi:


احسنت
اراده اول صبحی تو چشای این پسر داره موج می زنه......
تو پست هات گفتی چند ماهی بود دوچرخه سواری نکردی!! اگر تو این برنامه به آبشار رسیدی نشان می دهد خیلی خیلی ورزش کاری....

ممنون محسن جان...شما به ما لطف داری....حالا دیگه باید تو قسمت دوم معلوم بشه...چون عکسا زیاد بود....دو قسمتی کردم که همه بتونن گزارش رو بخونن...


به به چه برنامه ای
دست مریزاد به داداش گلم علی آقا آفرین جدی جدی دلمو سوزوندی برو حالشو ببر...
تو کف یه همچین برنامه ای هستم. 7 ماه آزگاره که درست و حسابی دوچرخه سواری نکردم. (امان از این دیسک کمر لعنتی) ولی واقعا روحمونو جلا دادی با گزارشت.


نوکرم کوروش جان...دل سوزوندن نیست...شما پاشو با وحید بیا تهران یه رکاب زنی توپ داشته باشیم....انشالله که حالتون هر چه زودتر بهتر بشه...ممنون که بهم لطف کردین و گزارش رو خوندین....

kaveh723
2014/06/01, 14:49
درود بر تو مرد بزرگ. همین روزا ب رکابت برمیگردم.
منتظر ادامه ی گزارشم.

فرستاده شده از LT22iِ من با Tapatalk

AliFatehi
2014/06/01, 18:56
درود بر تو مرد بزرگ. همین روزا ب رکابت برمیگردم.
منتظر ادامه ی گزارشم.

فرستاده شده از LT22iِ من با Tapatalk

مرسی کاوه جون....انشالله....


----------


دوستان قسمت دوم گزارش هم اینجا بخونید :

[Only registered and activated users can see links]

salazar
2014/06/01, 20:19
خوشا به حالت..چه دلم خواست ولی خودمونیم یه تمرین کوچیک با هم رفتیما چه یهو پیشرفت کردی..دستم درد نکنه...

دوستان هرکی میخواد در عرض یک جلسه به این آمادگی برسه باهام تماس بگیره :دی