PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : امروز روزیه که خدا عمر دوباره به من داد!!! برای اولین بار مرگم رو دیدم!!!



shahkam
2012/06/10, 14:18
[Only registered and activated users can see links]

امروز روزیه که خدا عمر دوباره به من داد!!! برای اولین بار مرگم رو دیدم!!!
امروز با پسر عمم ابوالفضل رفته بودیم یه دره ای هست تو 120 کیلومتری قزوین به نام دره شاه دره ، این دره به قدری عمیقه اسمشو گذاشتن شاه دره ، هیچی ما رفتیم اونجا 2 نفری نهارو خوردیم شروع کردیم تو رودخونه ماهی بگیریم ، ماهی کوچیک برای سرگرمی ، همون موقع من به ابوالفضل گفتم که من میخوام از این صخره برم بالا .. ابوالفضل گفت که خطرناکه نمیتونی بری بالا منم که دیوونه هیجان شروع کردم رفتم بالا بدون هیچ لوازمی فقط یه شلوارک تنم بود با کتانی معمولی گوشی هامم انداختم داخل 2 تا پلاستیک سیاه گرفتم دندونم شروع کردم به بالا رفتن ، همینطور که داشتم با بدبختی میرفتم بالا دیدم ابوالفضلم پشت سر من راه افتاده داره میاد. اون از یه مسیر من از یه مسیر دیگه اما نزدیک به هم داشتیم میرفتیم بالا ، بدون اینکه پایینو نگاه کنیم میرفتیم بالا چون میدونستیم پایینو نگاه کنیم میترسیم دیگه بالا نمیریم....
رفیتم رفتیم رفتیم من یهو دیدم بالای سرم دیگه مثه دیوار صافه هیچ راهی نداره برم بالا ! یهو برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم یاااااااااااا خدااااااااااااااااا همه چیز اندازه مورچه شده!!!! موهای تنم سیخ شد ، همین که ترس بدنمو گرفت قفل شدم روی صخره ، (صخره جنسش خیلی خراب بود سنگ بود اما وقتی از سنگاش میگرفتی پودر میشد. تکو توک توش سنگ خوب پیدا میشد که ازش بگیری) من با بدبختی رومو اینوری کردم یه پامو کج فشار دادم سمت چپ یه پامو هم کجه کج فشار دادم اینطرفم با دوتا دستمم اینطورفو اونطرفمو گرفتم، یهو نگاه کردم دیدم ابولفضلم قفل شده یه جا روی صخره تکون نمیتونه بخوره ، چون تو راه بدون اینکه متوجه بشیم تغییر مسیر داده بودیم که پایینم نمیتونیتیم بریم چون صخره صاف زیر پامون بود با یه ارتفاع واقعا وحشتناک اینقدر وحشتناک که فقط تو فیلما دیده بودیم ، به ابوالفضل گفتم چه خاکی بریزیم سرمون اینجا هم که پرنده پر نمیزنه اصلا آدم پیدا نمیشه ، هر چی داد بی داد هیچ کس هیچ کس پیدا نشد حدود 2 ساعت بود که ما همونطور قفل شده بودیم اونجا باد هم شدید بود از بالای صخره سنگ ریزه هارو پرتاپ میکرد روی سر ما که همین باعث میشد ما کنترلمونو از دست بدیم ، وضعیت طوری شد که من به خاطر فشار زیادی که روی مچ پاهامون بود مچ پاهام سیاهو ثِر شد ، مچ دست چپمم اونطوری شد واقعا با بدبختی نگه داشته بودم تنم میلرزید ابولفضلم گفت پای راستش سیاهو ثر شده چون فشار زیادی روی پاش بود ، فقط تنها ویژگی که وضعیت ابولفضل داشت این بود که مثل من سر نمیخورد دستاشم آزاد بود ، دیگه کم کم داشت دستو پاهامو شل میشد که از اون ارتفاع پرتاب بشم پایین .... ما دیگه کاملا فهمیدیم که امروز روز آخرمونه که یهو ابوالفضل گفت موبایلا تو پلاستیکه بردار وصیت کنیم هیچی دیگه من موبایلمو تنظیم کردم روی ضبط صدا چون دوربینش خراب بود شروع کردیم از همه حلالیت گرفتنو این چیزا خیلی لحظه غمگینی بود واقعا غمگین ...... موبایل آنتن نمیداد دیگه کامل داشتم شل میشدم که بیفتم تمام خاطرات زندگیم داشت تو ذهنم مرور میشد ..... همون لحظه یهو دیدم تلفن داره زنگ میزنه !!!!! با بدبختی برداشتم دیدم مادرمه با زبونو دست جواب دادم دیدم مادرمه یهو اشک مثل بارونه بهاری از چشمام در اومد واقعا مثل بارون بهاری اما اصلا به روی خودم نیاوردم مادرم گفت کجایی گفتم هیچی داریم ماهی میگریم گفت خیلی مراقب خودت باش خیلی دلم شور میزنه برات یه تسبیح صلوات فرستادم که دیگه من نتونستم تحمل کنم گفتن ممنون خداحافظ قطع کردم ، همون لحظه ابولفضل گفت زنگ بزن آتش نشانی تنها راه نجات ما همینه ، منم سریع زنگ زدم به 125 که باسردی و بی حسی جوابمو دادو گفت باشه قطع کرد اما من کم نمیاوردم زنگ زدم هلال احمر قضیه رو گفتم بنده خدا دمش گرم با کل نیروهای هلال احمر آتش نشانی پلیس اورژانسو اینا تماس گرفت هماهنگ کرد که بیان ، منم بعد این که قطع کرده بودم زنگ زدم چند تا از دوستام وضعیتو گفتم ، که اونا هم پیگیر باشن ، خیلی صحنه بدی بود اشک همه در اومده بود همه با بغض حرف میزدن چون میدونستن دره شاه دره دیگه زنده موندن نداره......
هیچی حدود 20 دقیقه ای طول کشید که نیرو های پلیسو امدادو اورژانسو آتش نشانی برسن ، قبل اینکه برسن من حالم کلا خراب شد به گفته ابوالفضل صورت من کبود شده بود دیگه گفتیم همینجا تمومه ، من زل زده بودم به پایینو به مرگم فکر میکردم که دیدم ابوالفضل داره اشهدشو میخونه ...........
من آروم به ابوالفضل گفتم من دیگه دارم میوفتم .....
ابولفضل هی داد میزد قسم میداد که اگه من بیفتم اونم خودشو ول میکنه .....
هی قسم میداد که تحمل کنم ......
چشام کم کم داشت سیاهی میرفت چون انرژیمو کامل از دست داده بودم ، هر از چند گاهی بدنم شل میشد که بیفتم اما دادو قسمی که ابوالفضل میداد باعث میشد خودمو نگه دارم.....
تو همین حین یهو دیدیم کلی ماشینو نیرو تو صخره روبرویی پیداشون شد یه نفر که جزء گروه امداد نجات بود پرسید فقط همین دو نفرید که ابولفضل داد زد آره ، امدادیه گفت صبر کنید ما باید از اونطرف خودمونو برسونیم بالای سرتون ،
تا اونا بیان من دیگه دیدم کارم تمومه دارم میفتم ، به خاطر آدمایی هم که روبروی ما بودن جیغو داد میزدن که تورو خدا خودتو نگه دارو این حرفا ، امدادیا رسیدن بالای سر ما طناب به من نمیرسید باید مینداختن طرف ابولفضل بعد اون هل میداد سمت من که بگیرمش ..... فقط یه بار فرصت داشتم طنابو بگیرم چون باید دستامو ول میکردم تو یه حرکت خیلی سریع طنابو میگرفتم ، طنابو انداختن برای ابولفضل اونمش شروع کرد به گره زدن طناب که دستم سر نخوره ، دیگه واقعا شل شدم گفتم ابولفضل من دارم میرم که یهو جییغ بلندی زد سرم گفت تورو قرآآآآن ..... خیلی فضای سنگینی بود فقط خاطرات کودکیم بود که همش تو ذهنم میچرخید .... دیدم ابولفضل صدام میکنه نگاش کردم با یه نگاه پر از التماس واقعا پر از الماس بهم گفت رضا میگیری دیگه ؟؟؟؟ چون فقط یه بار فرصت داشتم اگه نمیگرفتم یا از دستم سر میخورد دیگه میرفتم پایین .. گفتم قول میدم بگیرم بنداز ، ابولفضل یه نگاه به چشمام کرد طنابو حل داد سمت من ، منم تمام وجودمو جمع کردم تو یه حرکت دستامو ول کردم از طناب گرفتم که معلق شدم بین زمینو آسمون .... تیم امداد نم نم منو کشیدن بالا ... وقتی رسیدم بالا خود امدادیه اینقدر ترسیده بود یه چند ثانیه ای سر منو گرفت تو سینش گفت نجات پیدا کردی تموم شد .... من گفتم تورو خدا دوستمو بیارید بالا ...... که دیدم بعد چند ثانیه ابولفضلم اومد بالا ... مارو با آمبولانس بردن یکم دارو تقویتیو آب قندو اینچیزا دادن حالمون خوب شد بعد رفتیم دنبال ماشین حرکت کردیم اومدیم قزوین ......
واقعا بزرگترین اتفاق زندگیم بود ، هنوزم باورم نمیشه که همچین اتفاقی برام افتاده .......
رضا رمضانی 20-3-1391

Masoud
2012/06/10, 14:37
واقعا خدا رحم کرده بود :( اینقدر قشنگ توصیف کرده بودی که اشک تو چشمامون جمع شده بود :)
ولی خوب هم درس عبرتی برای خودتون شد هم بقیه که این سرگذشت رو میخونن
بازم خدا رو شکر

gapgoo
2012/06/10, 14:41
بد وضعیتی هست منم اینطوری شدم :14:

mohamad road
2012/06/10, 14:45
مو به تنم سیخ شد!! منم تقریبا بچگی ها تو این موقعیت قرار گرفته بودم!! البته من بالای درخت چنار خیلی بزرگ لای دو تا شاخه کلفت گیر کرده بودم دستام هم زیرم بودن اصلا نمیتونستم تکونشون بدم!! شب ساعت 1 اومدن پیدام کردن!! جالبش اینجاست داداشم اومد پیدام کرد اومده بالای درخت میزنه به سرم بهم میگه به من بگو داداش بزرگ!! آخه من به اسم صداش میکنم!! راستی تو که نمیتونستی دستت رو ول کنی چطوری به اینو اون زنگ میزدی؟

Rasool_009
2012/06/10, 14:49
خیلی احساسی بود
واقعا خیلی خطرناک بوده در این لحظات هست که آدم وجود خودش و خدا را بیشتر از همیشه درک میکنه
:14:

ho3ein.agl
2012/06/10, 16:37
خداروشکر به خیر گذشت

همشهری یکم بیشتر مراقب باش :d

Nobody
2012/06/10, 16:44
درود

اوه اوه .تصور کردم تمام بدنم یخ کرد .خدا بخیر کرد.

arasteh
2012/06/10, 17:10
خدا رحم کرد خوش حالم که سلامت هستی
منم یه رفته بودم دوچرخه سواری چنین اتفاقی برام افتاد وارتتفاع پرت گاه 10 , 15 متر بیشتر نبود و دو راه داشتم 1. خودمو دوچرخه با هم بیفتیم و... 2. دوچرخه رو ول کنم و خودم به سلامت برگردم
من دومی رو انتخاب کردم بعد رفتیم و دیدیم دوچرخه چیزیش نشده زیاد

Vahid_FRD
2012/06/10, 17:38
عجب ها بابا همین جوری نسل دوچرخه سوارا در تهدید هست مواظب خودت باش

Ali-Bike-Runner
2012/06/10, 18:10
منم یبار اینجوری تو صخره هنگ کردم منتهی بچه بودم از بالای آبشار با داداشم شرووع کردیم به پایین اومدن از دیواره کناریش که تقریبا میشه گفت آب تو یه چاله می ریخت ، البته ارتفاعش هم 40-50 متر بیشتر نبود ولی من بچه بودم و برام خیلی زیاد بود به وسطای راه که رسیدم دیدم دیواره داره لیز و شیبش از حالت عمودی بشتر میشه اونجا بود که قفل کردم دستام همینجور رو خزه ها سر می خورد ولی مثل گربه چسبیده بودم به دیواره و کوچکترین حرکتی نمی کردم ،کارم به اشهد و اینا نرسید یه یارو که داشت از اون دیواره پشت سر ما میومد پایین متوجه شد و مثل پلنگ از دیواره اومد پایین و رسید زیر دیواره ما بعد شروع کرد به بالا اومدن و دستش رو میزاشت زیر من و منم میشستم رو دستش و پله پله می اومدیم پایین دمش گرم خیلی قوی بود چون با یه دست وزن منو تحمل می کرد 13-14 سالم بود .البته می افتادم هم چیزیم نمی شد فوقش دست و پام میشکست ولی اونجام خدا رحم کرد....شما هم برو یجا اعتکاف کن نماز روزه سجده شکر و.... که دفعه بعد از این خبرا نیست از ما گفتن بود

saeidspr
2012/06/10, 18:22
خیلی قشنگ و کامل توصیف کردی کامل تو فضا قرار گرفتم ..
خوشحالم باز هم بچه های زحمت کش هلال احمر جون یه نفر رو نجات دادند ! ... و خوشحالم که سالمی و امیدوارم درس ایمنی رو هیچوقت از یاد نبری ....
موفق باشی رفیق

behnam
2012/06/10, 18:25
دادا میگما بفرستش سایت هالیوود
اصا بعضی از این کارگردانا دیوونه این جور بحثان
خدا رو چه دیدی شاید چششونو گرفت چه پول خوبی کاسب شدی

bike_
2012/06/10, 18:53
اووووووووووف

sarv
2012/06/10, 20:04
حیف شد نیفتادی.اگه میفتادی و با تنفس دهان به دهان زنده میشدی حالش بیشتر بود.

ولی خب همین که زنده موندی خودش آخره حاله!!

hadi0261
2012/06/10, 20:13
آقا رضا اصلا قصد بی ادبی ندارم ولی خدایی من عکس العملم بعد از خوندن گزارشت با بقیه فرق میکرد.
من مرده بودم از خنده:1::9:
آخه اینی که میگی رو چندین برابر ضعیفترش رو خودم تجربه کردم ولی به سختی خودم اومدم پایین.
ولی انصافا خوب نوشتی تا آخرش خوندم
راستی با یه کارگردان هماهنگ کن فیلمش خوب فروش میره. کلی صحنه پر احساس داره.

رضا جان قصد بدی نداشتم ایشالا که ناراحت نشی.:15:

nima3000
2012/06/10, 20:16
درود

اوه اوه .تصور کردم تمام بدنم یخ کرد .خدا بخیر کرد.

منم همینطور.یه جوری شدم. بازم دم بچه های هلال اهمر گرم. به دادتون رسیدن

has_ansar
2012/06/10, 20:17
خدا خیلی رحم کرده
دیشب تو صفحه ی ف ی س بوکت اینو خوندم. منم مو به تنم سیخ شد.
تا الان که قسمت نشده با هم بریم دوچرخه سواری ولی اگه رفتیم یه وقت از کارهای خطرناک نکنیا. چون تو گوهستان معلوم نیست موبایل آنتن بده!!

shahkam
2012/06/11, 01:06
ممنون از همتون ، عمر با عزت داشته باشید ، واقعا از اون لحظه به بعد کلا عوض شدم نگاهم به زندگی یه طور دیگه شده ، زندگی واقعا هیچه ! قدر داشته هاتونو بدونید لحظه مرگ آدم تازه میفهمه که چقدر زندگی زیباست ....

sport
2012/06/11, 12:40
ممنون از همتون ، عمر با عزت داشته باشید ، واقعا از اون لحظه به بعد کلا عوض شدم نگاهم به زندگی یه طور دیگه شده ، زندگی واقعا هیچه ! قدر داشته هاتونو بدونید لحظه مرگ آدم تازه میفهمه که چقدر زندگی زیباست ....


توی عید منم هوس بالا رفتن از صخره کردم البته صخره ماسه ای بود رفتن بالا همان و ریزش صخره همان و پرت شدن و شکاف خوردن پا هم همان واقعا" تجربه عبرت آموزی بود خدا خواست که باشی پس هستی با این تفاوت که این تجربه خیلی توی زندگیت بدردت خواهد خورد از سلامتیتون خوشحالم مرد مقاوم...:ad54ad: