PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اراک همینجوری یِیهویی 2



Vahid_FRD
2015/05/30, 02:32
خوب بعد از چند وقت امروز فرصت شد که ادامه گزارش بنویسم
اول اینکه قرار بود علی آقا زحمت گزارش بکشن ولی خوب به فصل امتحانات رسیدیم و ایشون سرشون شلوغ شد و نتونستن بنویسن برای همین خودم می نویسم

دوستانی که قسمت اول گزارش مطالعه نکردن می تونن از لینک زیر گزارش زیبای آقا صابر ملاحظه بفرمایند
[Only registered and activated users can see links]


داستان از اونجایی شروع شد که بنده برای ماموریت باید میامدم شهر پرند
خوب دوستانی که با شغل من آشنا هستن در جریانند که کار من نظارت بر نصب و راه اندازی دکل های مخابراتی هست ، از اونجایی که کارم روز پنج شنبه در شهر پرند کمی طول کشید و اون موقع دم غروب برای اراک ماشین گیر نمی اد به راحتی و پرند هم خیلی به تهران نزدیک هست آمدم تهران و رفتم به اقوام سر بزنم
جای همه دوستان خالی بعد از مدت ها شاید یه مسافرت نصفه نیمه رفتم و خیلی هم خوش گذشت . منزل دایی بودم و با این وروجک کلی بازی کردم

[Only registered and activated users can see links]
طبق هماهنگی هایی که با علی آقا داشتم قرار بود ایشون هم با توجه به تعطیلی روز شنبه با من به اراک بیاد هم در کارهای آکواریم به من کمک کنه و هم اینکه بعد از مدت ها با هم بریم و در کوهستان اراک دوری بزنیم و حالی ببریم
قرار به حرکت با ماشین ساعت 10 از ترمینال شد
حدود ساعت 9.5 بود که من رسیدم جلوی درب ترمینال و منتظر علی آقا شدم که تشریف بیارن تا سوار اتوبوس بشیم به سمت اراک حرکت کنیم ولی از اونجایی که علی همیشه آنلاینه و سر موقع باید بیاد تا خود ساعت 10 خبری از علی نبود . در عوضش آقا صابر که از آمدن من به تهران خبر داشت و عصر دیروز با هم دیگه صحبت کرده بودیم توی همون نیم ساعت به حرکت مونده مجدد تماس گرفت و من شرمنده خودشون کردن برای دیدن من به ترمینال امدن

همچنان منتظر علی آقا بودیم که آقا صابر خاطره ای رو در باب روئیت عدد 47 و سوختن موتور ماشین از زمان مسافرت های قدیم دوچرخه ایزمیشون تعریف کردن و همزمان دونفری یک ماشین پلاک 47 دیدیم !!!!!!!

همین حین علی آقا رسیدن و منتظر ماشین اراک شدیم تا بیاد و با هم بریم . همچنان داشتیم از محضر آقا صابر فیض می بریدیم که یه آن به خودم آمدم دیدم ددم وای ساعت 10.20 هست و فکر کنم ما جا موندیم . ولی من هرچی فکر کردم دیدم که ماشین اراک ندیدم که بیاد تو جایگاه برای مسافر سوار کردن .... رفتم از مسئول بلیط فروشی پرسیدم ..... گفتش که اتوبوس موتور سوزنده و سرویس امشب کنسل شده

برگشتم پیش بچه ها و گفتم آقا فک کنم باید با علی بریم از ترمینال جنوب بریم اراک اینجا ماشین ندارن امشب و داستان موتور اتوبوس تعریف کردم
حالا مگه باور می کردن ...... اصلا یه وضعی
داشتیم سر نحوه حرکت به سمت ترمینال جنوب شور و مشورت می کردیم که یهو یهو یهو آقا صابر بعد از حدود نیم ساعت مخ زنی من و علی آقا راضی شد که با ما بیاد اراک .
خوب قرار شد که من برم منزل علی آقا تا آقا صابر تشریف ببره و وسایل جمع کنه و بیاد
خیلی خوشحال شدم
چون همیشه مسافرت هایی که با صابر رفتم جز بهترین و ماندگار ترین مسافرت هام بوده .... دمش گرم خداییش

من و علی به منزل ایشون رفتیم و منتظر صابر شدیم تا بیاد
در منزل علی آقا هم بحث ال ای دی و آکواریم داغ داغ داغ بود
[Only registered and activated users can see links]

کمی که گذشت آقا صابر تماس گرفت که آدرس بده تا ما خودمون به ایشون برسونیم ......... رفتیم و در محل قرار به آقا صابر ملحق شدیم
بعد از کمی مشورت قرار بر این شد که ابتدا به یک کباب ترکی فروشی معتبر بریم
خوب رفتیم و از اونجایی که دیگه ساعت نزدیک 12 بود در عین ناباوری مغازه مورد نظر باز بود و مشتری هم که ما بودیم شدید گرسنه البته من و آقا صابر خییلی نه ولی علی آقا شدیدااااااااااااااایه چند تا گربه هم بودن که ما اصلا اصلا بهشون کار نداشتیم
یه وقت فکر نکنید کاری داشتیم باهاشون
غذا حاضر شد و به پارکی در همان حوالی رفتیم و .....


[Only registered and activated users can see links]
بعد از صرف شام
حرکت کردیم به سمت اراک
در راه کلی حرف زدیم و کلی خاطره شد اون شب
آقا صابر هم با سرعت 90 تا هنگام رانندگی انس و الفتی دارند
به قول خود اقا صابر :

سرعت مطمئنه = سرعتی که در ان بتوان با یه دست فرمون رو گرفت و با دست دیگه ساندویچ تلاول نومود...................و با دوستان گپ و گفتگو کرد و گه گاه نیم نگاهی هم به جاده انداخت........................
[Only registered and activated users can see links]

دیگه چون خیلی دیروقت بود خواب بسیار بسیار به من مستولی گشته بود
پیشنهاد دادند که به مجتمع مهتاب رفته و قهوه بنوشیم و خواب را از کله بپرانیم
بسیار لذت بریدم از این پیشنهاد و عجب شبی شد برای خودش
[Only registered and activated users can see links]

خلاصه باز حرکت کردیم به سمت منزل ما در اراک
میان راه بنده از فرط خستگی خوابم برد و این قسمت گزارش .......................
نزدیکی های اراک علی آقا لطف فرموده و چنان بنده را از خواب پراندند که انگار قصد مسلمان نمودن کفار را دارند .... درست در همان لحظه یادی کردم از برادران میلادی و قضیه ان معجون که بر سر علی ریخته نشد !!!!!!!!!!!

نزدیک ساعت 6 بود که به منزل رسیدیم و درجا در میان اتاق ولو شده و خوابیدیم

نزدیک ساعت 9 بود که بیدار شدم
علی آقا هم بیدار کردیم که پاشو آکواریم ما رو دستی بهش بکش
بعد از صرف صبحانه 2 نفری همانطور که داشتیم کار می کردیم سر خیلی از مباحث نظامی و هوایی هم گپ می زدیم ولی با صدای آهسته که شیر خفته در بیشه از خواب بیدار نشه
کار آکواریم ساعت های 2 اینا تمام شد
حالا نوبت ناهار بود
آقا صابر هم به جمع ما اضافه شد و ناهار پینک بایک پسندانه ای زدیم بر بدن
[Only registered and activated users can see links]

به صابر گفتم آقا صابر خوب خوابیدی
و به خیال خودم این دفعه دیگه بچه های خوبی بودیم و سر و صدا نکردیم و بنده خدا خوب استراحت کرده
گفت بزار پام برسه به تهران بهت می گم
نتیجه اش شد تصویر زیر که در خواب دیده بود
خخخخخخخخخخخخخ
[Only registered and activated users can see links]

خلاصه آقا صابر یه دستی هم به ترمز های دوچرخه من کشید و برام کلا عوضشون کرد
یه ست ترمز جدید بست برامون خیالمون راحت کرد
بعد از ظهر هم به سمت روستای نظم آباد رفتیم
آقا صابر به دلیل درد پاشون نتونست با دوچرخه بیاد .... خداییش بهم خوش نگذشت .......... ولی تنهامون نزاشت و با ماشین دنبال ما آمد بازم دمش گرم
مقداری در منطقه شِنگِه زار استراحت کردیم و باز به روستای نظم آباد برگشتیم و بعد هم به سمت شهر برای صرف شام

[Only registered and activated users can see links]


[Only registered and activated users can see links]
بعد از شام هر چه کردیم که آقا صابر به تهران برنگرده نشد که نشد
ایشون قول داده بود به یه بنده خدایی براش چرخ بفرسته ظاهر برای همین خسته و درب و داغون برگشت تهران
ازش باید خیلی خیلی خیلی تشکر کنم

بعد از برگشتن آقا صابر من و علی هم فقط وقت این داشتیم که به هم بگیم شب بخیر و بگیریم بخوابیم
خیلی خسته بودیم ...... حتی یادمون رفت برای علی بلیط برگشت به تهران رزرو کنیم

فردای اون روز قرار بود ساعت 8 حرکت کنیم به قصد دره گردو ولی علی آقا هر کاری کردیم زودتر از 8 بیدار نشد و نهایتا برای ساعت 9 حرکت کردیم
[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]

ابتدا از طرف دره گردو حرکت شروع کردیم و سپس از طریق دره شنگه زار خودمون به سایت دوم پدافند رسوندیم
قبل از رسیدن به ابتدای شنگه زار چند جا برای گرفتن عکس توقف کردیم
در بین راه هم به یه گله برخورد کردیم که سگ های بیسار بسیار عصبی داشت ولی خوب خدارو شکر چوپان آشنا از کار درآمد و به سلامت از اونجا عبور کردیم

مسر رفت از قسمتی رفتیم که یه طرفش پرتگاه داشت و از زیر درخت های گردو بزرگ رد می شد
این مسیر خیلی دوست دارم ولی کمتر پیش میاد با افرادی که با مسیر غریبه باشن برم چون واقعا خطر ناکه
نمی دونی مواظب شاخه درخت باشی نخوره تو صورتت یا مراقب پرتگاه سمت چپت باشی نیافتی پایین
ولی خوب لذتی داره برا خودش
[Only registered and activated users can see links]

[Only registered and activated users can see links]
[Only registered and activated users can see links]


برنامه این بود که به سایت سوم پدافند بریم و از انتهای منطقه چشمه خاک برگردیم که وقت خیلی کم بود پس از همون سایت دوم و از طریق منطقه تخته نبی به سمت دره گردو و نهایتا اراک برگشتیم
همیشه از منظره های اون بالا لذت می بردم
همیشه برام اونجا جالب و شگفت اور بود
دعوت می کنم شما هم تشریف بیارید
ولی حیف که آقا صابر نبود بامون

[Only registered and activated users can see links]
کل مسیر به یه طرف تو سرپایینی های تخت نبی به یه طرف
چرا؟
گرسنه شده بودیم وحشتناک ..... در اولین موقعیت مناسب از خجالت خوراکی های داخل کوله درامدیم
البته اینجا کوله دو دستی چسبیدم اون آقا هه که خیلی می خوره اینارو ازمون نگیره یه وقت

[Only registered and activated users can see links]

خوب از اینجا به بعد همش سرپایینی دانهیل وارانه بود
همش سنگ و سخره
من هم که بعد از مدت ها یه ترمز خوب گیرم آمده بود دیگه سر از پا نمی شناختم
انچنان با سیاوش ( اسم دوچرخه من ) بر این سنگ ها کوفتیم و تاختیم که دق دلیمان خالی شود
وسط های مسیر یک هو دیدم باد چرخ عقب خالی شد فهمیدم پرش آخری کار دستما داده ........ نگو سنگ از لاستیک رد شده از کفنی رد شده از تیوپ هم رد شده و به داخل تیوپ رفته و آنجا شکسته و در داخل تویپ به چند قسمت تقسیم گشته ....... لاستیک که مرخص شد تیوپ هم که همین طور
تیوپ جدید انداختیم و با لاستیک پاره به ناچار به حرکت ادامه دادیم ............... کمی جلو تر باز هم پنجر شدیم ولی خوشبختانه حوالی میدان کوهنورد بود و تا مشغول پنچرگری دوباره شدیم علی اراکی رفت برامون خوراکی گرفت
[Only registered and activated users can see links]

این بار هم پنچر گیری کردیم و راه افتادیم به سمت شهر
به منزل ما رسیدیم و موقع ناهار شد ............................و باز هم او آقاهه که خیلی می خوره در حال انفجار بود
[Only registered and activated users can see links]

بعد از ناهار نشستیم به دیدن عکس های قدیم و اینترنت گردی
فقط اولش برای علی بلیط ساعت 6 عصر رزرو کردیم که از دستمون نپره
همینجور مشغول گپ زدن بودیم که من یه لحظه به خودم آمدم دیدم ساعت 5.35 هست
با سرعت برق وباد حاضر شدیم و زدیم به خیابون تا خودمون به ترمینال رسوندیم .......خوشبختانه به موقع رسیدیم و علی آقا با برگشت تهران
[Only registered and activated users can see links]

mSafdel
2015/05/30, 08:29
وحید جان ممنون اول صبح شنبه خیلی چسبید :12:


خوشبختانه به موقع رسیدیم و علی آقا با برگشت تهران
خوب شد به موقع رسیدید وگرنه ورشکست شده بودی :9:

ali tech
2015/05/31, 05:03
وحید جان ممنون اول صبح شنبه خیلی چسبید :12:


خوب شد به موقع رسیدید وگرنه ورشکست شده بودی :9:
من بیچاره !!
ادم به مظلومی من پیدا میشه!!؟

SABER_MTB
2015/05/31, 06:08
اون اقا هه که خیلی می خوره .........


این همه می خوره کجاش می ره ؟؟؟؟؟؟

sepehr82
2015/05/31, 14:42
ممنون بابت گزارشتون.... .
فقط نمی دونم که ،آیا دفعه بعدی ... وجود هواهد داشت ، لذت سواری برایم مهیا خواهد شد یا نه !!!؟؟

مهدی 77
2015/05/31, 16:59
آقا وحید ممنون برا گزارش باحال و کامل ات......دم آقا صابر هم گرم که ترمز چوخ یاخچی انداخت رو اسپیش....حالا چی هست ترمزت؟؟:34:


اون اقا هه که خیلی می خوره .........

این همه می خوره کجاش می ره ؟؟؟؟؟؟

بابا بخدا ما تو سن رشدیم..........بدن میطلبه که میخوریم.......این سوال رو همیشه دیگران هم از من میپرسند.........:dadad4:

یه بار یکی از دوستام، سر سفره شون یه حرفی زد دلم شاد شد.......گفت تو سوء تقضیه داری که لاغری!!!:riz273:.........منم نامردی نکردم، خرده نونای رو سفره شونم خوردم....:32:

واقعا یکی از آرزوهامه که با شماها همرکاب بشم............و میشم....قول میدم....

Vahid_FRD
2015/05/31, 21:36
آقا وحید ممنون برا گزارش باحال و کامل ات......دم آقا صابر هم گرم که ترمز چوخ یاخچی انداخت رو اسپیش....حالا چی هست ترمزت؟؟:34:



بابا بخدا ما تو سن رشدیم..........بدن میطلبه که میخوریم.......این سوال رو همیشه دیگران هم از من میپرسند.........:dadad4:

یه بار یکی از دوستام، سر سفره شون یه حرفی زد دلم شاد شد.......گفت تو سوء تقضیه داری که لاغری!!!:riz273:.........منم نامردی نکردم، خرده نونای رو سفره شونم خوردم....:32:

واقعا یکی از آرزوهامه که با شماها همرکاب بشم............و میشم....قول میدم....

زحمت کشیدن و منت سرم گذاشتن و یه M615 برام نصب کردن
بعد از 3 سال می تونم لذت ترمز خوب حس کنم
خدایا شکرت
-----------------------
منم که تو سن شما بودم و همین الان هم گاهی اوقات همین طور بودم و هستم
ولی علی اگر حواست نباشه خودتم میاد می خوره واقعا خطرناکه

mf mohammad
2015/06/02, 11:23
عاقو اراک که بلیط گرفتن نموخواد میری دم در ترمینال جنوب کل اتوبوسای کوهدشت خرم اباد ملایر... می برنت
ازونورم برگشتم دم سه راه خمین وا میستی اتوبوساییم که مقصدشون تهران هستش میبرنت

Vahid_FRD
2015/06/02, 15:50
عاقو اراک که بلیط گرفتن نموخواد میری دم در ترمینال جنوب کل اتوبوسای کوهدشت خرم اباد ملایر... می برنت
ازونورم برگشتم دم سه راه خمین وا میستی اتوبوساییم که مقصدشون تهران هستش میبرنت
والا نمی شه با یه سری از اتوبوس ها رفت
یعنی با هر اتوبوسی نباید رفت
در ضمن علی می خواست بره ترمینال شرق که تعداد ماشین هاش خیلی کمتره